من عهد تو سخت سست میدانستم
بشکستن آن درست میدانستم
این دشمنی ای دوست، که با من ز جفا
آخر کردی، نخست میدانستم
-مهستی گنجوی-
این سمت و آن سو
فرقی نمی کند
انسان
به سایه ی درخت عادت می کند
به آتش نه.
آنقدر ها هم که گمان می کنی بد نیست
بد نیست گاهی هم جیب هایت پاره باشد
پله های آسمان خراش ها را فراموش کنی
بنشینی کنار خیابان وُ
از پله های خودت پایین بروی
پله
پله
پله
آنقدر که ببینی
کسانی نشسته اند
بعضی ها گریه می کنند
بعضی ها آواز می خوانند وُ
ناگهان کسی را می بینی
که می شناسیاش
اما شاید هم نمی شناسیاش
اما
این لبخند آماده بر لبانت
را تنها دو سطر دیگر برندار:
در بهشت گاهی
در جهنم همیشه
به خدا می رسی
گروس عبدالملکیان.
«وفــــا»
نه از آشنایان وفا دیده ام
نه در باده نوشان صـفا دیده ام
ز نامردمیها نرنجد دلم
که از چشم خود هم خطا دیده ام
به خاکستر دل نگیرد شراب
من از برق چشمی بلا دیده ام
وفای تورا نازم ای اشک غم
که در دیده عمری تورا دیده ام
طبیبا مکن منعم از جام می
که درد درون را دوا دیده ام
حریم خدا شو چه شبها دلم
که خود را ز عالم جدا دیده ام
از آن رو نریزد سرشکم به چشم
که در قطره هایش خدا دیده ام
^نفسم^
هرچـــه بیهوده مرا کشت، بسم بود، بسم!
نفس بی کسیم زنده دلان، قطع کنید!
سینه ام چاک کنید، این غبار سیه از روی رخم، پاک کنید.
به چه کار آید این چشمه خون؟
این تنِ مرده مرگ که تنِ زنده من کرده چنین آواره.
از کف سینه ام آرید برون
ببرید، ببرید، دربیابان سکوت!
زیر مشتی لجن و سنگ سیه خاك کنید!!!
‹آیا کسی مرا›
ای اقاقی های وحشی که بی هیچ لبخندی،
در کنار کلبه تاریک من پا گرفته اید.
ای واژه های تلخ تنهایی،
ای عابران خسته سرنوشت،
ای ورق های پاره شده در غبار سهمگین،
آیا کسی مرا،
در خاطرات اشک هایش میشناسد؟
آیا عابران کوچه های غم،
فقط برای یک لحظه کنار پنجره رازهایم مینشینند،
تا قصه ی ملکه قصر ماتم را باز گویم؟
با شمایم؛ ای آدمهای شیشه ای!
من در حسرت یک تبسم صمیمی مانده ام.
ای کوچه های گلی رویا،
آیا گام های دیروز کودکی ام را،
با شادی به من باز میگردانید؟
با شمایم ای اسطوره های قصر ماتم!!!
"بازگـــشت"
بی مرغ آشیانه چه خالی ست
خالی تر آشیانه مرغی
جفت خود جداست
آه ای کبوتران سپید شکسته بال
اینک به آشیانه دیرین خوش آمدید
اما دلم به غارت رفته ست
با آن کبوتران که پریدند
با آن کبوتران که دریغا
هرگز به خانه بازنگشتند
-هوشنگ ابتهاج