شانهات را دیر آوردی سرم را باد برد؛
خشت خشتو آجر آجر پیکرم را باد برد!
من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد!
از غزل هایم فقط خاکستری مانده به جا...
بیتهای روشن و شعلهورم را باد برد!
*حامد عسکری*
رفت و غزلم چشم به راهش نگران شد
دلشورهی ما بود، دل آرام جهان شد
در اول آسایشمان سقف فرو ریخت
هنگام ثمر دادنمان بود خزان شد
زخمی به گل کهنه ما کاشت خداوند
اینجا که رسیدیم همان زخم دهان شد
آنگاه همان زخم، همان کورهی کوچک
شد قلهی یک آه، مسیر فوران شد
با ما که نمکگیر غزل بود چنین کرد
با خلق ندانیم چهها کرد و چنان شد
ما حسرت دلتنگی و تنهایی عشقیم
یعقوب پسر دید، زلیخا که جوان شد
جان را به تمنای لبش بردمو نگرفت
گفتم بستان بوسه بده گفت گران شد
یک عمر به سودای لبش سوختمو آه
روزی که لب آورد ببوسم رمضان شد
یک حافظ کهنه، دوسهتا عطر، گل سر
رفتو همهی دلخوشیم یک چمدان شد
با هرکه نوشتیم چهها کرد به ما گفت
مصداق همان وای به حال دگران شد
*حامد عسکری*