مثل آن چایی که میچسبد به سرما بیشتر …
با همه گرمیم با دلهای تنها بیشتر!
درد را با جان پذیراییم و با غمها خوشیم ؛
قالی کرمان که باشی میخوری پا بیشتر!
بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار
زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر!
هر شب ِعمرم به یادت اشک میریزم ولی ؛
بعد حافظ خوانی ِشبهای یلدا بیشتر!
رفتهای اما گذشت ِعمر تأثیری نداشت ؛
من که دلتنگ توام امروز ، فردا بیشتر!
زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلختر ؛
بغض جانکاه است هنگام تماشا بیشتر!
هیچ کس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید ؛
هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر!
بر بخارِ پنجره یک شب نوشتی: عاشقم ؛
خون انگشتم بر آجر حک کنم ، ما بیشتر!
-حامد عسگری.