🌿🌿🌿
#آمنه_نوشت
یه هفتهای درگیر مریضی ایلیا بودیم و کارام مونده رو هم! خونه هم منفجر شده بود.🤦♀
صبح داشتم تو ذهنم غر میزدم که هیچ کمکی ندارم آه! چقد دست تنهام، همینجوری کار میکردم و پارچ پارچ غم و غصه میخوردم و آه خانمان سوز! ☹️
فکرام این بود که ملت کمک مامان و مادرشوهرشون رو دارن، تو مامانت و مادرشوهرت کلی کار دارن خودشون همیشه، دست تنها از بیخوابی انقد سردرد کشیدی و و و 🥺
چقدم با این فکرا مظلوم بودم🥺
@aznobato
🌿🌿🌿
که یهو گفتم بسه دیگه آمنه! واقعا کمک نداری؟! 🤨
یادم اومد همین دیروز دو سه ساعتی مامانم اومد تا من با مراجعم تلفنی صحبت کنم! ظرفامم شسته بود برام. 🥴
خیلی وقتا سبزی خوردن پاک شده رو از خونه مامانم میارم، بدون اینکه بگم بهم میده! 🤭
بابا گاهی میاد با ایلیا بازی میکنه و من به کارام میرسم. 😌
@aznobato
🌿🌿🌿
همین دیشب وقتی گفتم دلم میخواد سیرترشی درست کنم، مادرشوهرم گفتن نمیخواد درست کنی، من بهت میدم.😅
یه ماه پیش وقتی فهمیدن آبغوره نخریدم، بهم یه بطری آبغوره داد. 🤭
و خیلی کمکهای دیگه که هر دوتا خانواده تا جایی که بتونن هستن! 🤭
مثل همه پدر مادرها...
@aznobato
🌿🌿🌿
دیدم چون این یک هفته اخیر خیلی خسته شدم و کم خوابی داشتم تو ذهنم از کاه کوه ساختم. 🥲
وقتی فکرم رو به چالش کشیدم، حالم خوب شد، حس قدردانی داشتم بعدش از اطرافیانم. 😇
تو چی؟ چقد داری از کاه کوه میسازی و خشم و غم تجربه میکنی؟ ☹️
@aznobato
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌺نیت امروزم:
#زندگی_نیتمند
یه چیزی تو دنیای تو شاید چیپ و بی معنا باشه! هیچ اهمیتی نداشته باشه، اما همون تو دنیا و زندگی یه نفر دیگه خیلی مهم باشه! 💖
همین یه نکته رو تو رابطه با دیگران رعایت کنیم، درکمون خیلی عمیقتر میشه از هم و چالشها کمتر.☺️
هستی با نیتم؟
@aznobato
🌿🌿🌿
سلام از ایستگاه نقاب.😁
ما راهی مشهد شدیم، البته دعا کنید برسیم.😂
از دیشب هزار مدل بلایای طبیعی و آسمانی سرمون اومد.
@aznobato
🌿🌿🌿
دیروز از صبح در حال خونه تمیز کردن بودم که میرم مسافرت برمیگردم خونه برق بزنه!😂
حتی غروب ایلیا رو فرستادم خونه مامان اینا، که اوشون پشت سرم همه جا رو بهم نریزه.😁
دلم میخواست خونه رو تافت بزنم همینجوری بمونه تا ابد.😅
اما خب با خودم گفتم همین که خونه مرتب بمونه برای دو ساعتم خودش خیلیه.😅
@aznobato
🌿🌿🌿
قضیه از اونجا شروع شد که عصر یه کار داشتم، ماشین رو برداشتم برم بیرون، که دیوار پارکینگ عمدا اومد خورد به ماشین😎.
من اصلا نخوردم بهش. اون اومد خورد به من.😎
خداروشکر یه ذره فقط رنگ در ساییده شد و چون عجله داشتم فقط موجودی حسابم رو چک کردم ببینم چی به مهدی بگم!😂
@aznobato
🌿🌿🌿
اتفاق هست دیگه! این همه آقایون تصادف میکنن یه بارم ما!
@aznobato
🌿🌿🌿
گذشت این قضیه شب تصمیم گرفتیم با ماشین بریم راه آهن، اونجا تو پارکینگ طبقاتی پارک کنیم، خیلی اینکارو انجام میدادیم و مشکلی نبود.
اما این سری پارکینگ ها جا نداشت! فقط ده دقیقه مونده به حرکت قطار آقایون به بدبختی یه جایی پیدا کردن و رفتیم سوار قطار بشیم.😐
اینجا اوج بلایا بود...
@aznobato
🌿🌿🌿
انقد دیر شده بود، فقط یه خط چهار دیدیم و رفتیم بدو بدو.
هر جا رو نگاه میکردیم همه خط ها بود به جز خط چهار! 😢
یه بار خودمون اشتباه رفتیم راننده خطار گفت این قطار مشهد هست ولی اونی که شما میخواید نیست!😂
دفعه دوم و سوم راهنمای مسافر اشتباه راهنماییمون کرد.😐
بدو بدو با چمدان و شونصدتا ساک و ایلیا به بغل پله ها رو رفتیم بالا دیدیم خط چهار کلا تو یه سالن دیگه بوده.
اقوام عزیز قطارو نگه داشتن تا ما برسیم.😂
خلاصه که وقتی رسیدیم تو قطار من نفسم بالا نمیومد دیگه.😐
اگه فک کردید تموم شد اشتباه کردید!
@aznobato
🌿🌿🌿
قطار راه افتاد، ایلیا که نمیخوابید و نردبون بازی میکرد، همین که خوابش کردیم متوجه سردی قطار شدم تازه!😅
فهمیدیم قطار عزیزمان خراب شده و راننده میخواد با کمترین فشاری به قطار فقط راه ببرش!😅
هیچی دیگه تا صبح یخ زدیم، منجمد شدیم در واقع! صدبارم قطار وایساده .😕
نماز صبحم دیگه دم دمای طلوع آفتاب نگه داشت خوندیم!🤦♀
بعد خانوما تو دستشویی جلسه تشکیل داده بودن که راننده عمدا تو راه وایساده همش که نمازمون قضا بشه!😂
میگم آخه مگه آزار داره خودشم به دردسر بندازه! این قضاوت ها چیه، قطار خراب بود.😂
خلاصه قراره با چهار ساعت تاخیر برسیم.😐
@aznobato