سلام از یه صبح بارونی. البته تو عکس صبح بود الان ظهره.😁
من صبح ایلیا رو بردم مهد، دیدم هوا خوبه برگشت پیاده برگشتم و کلی از هوا لذت بردم😍
نیت امروزم شکرگزاری هست، میخوام حتما بابت پنج تا نعمت شکرگزار خدا باشم.😍
هستی با نیتم؟😉
@aznobato
🌿🌿🌿
#آمنه_نوشت
قرار بود مهدی بیاد ایلیا رو ببره باشگاه، مهمونی هم دعوتم تا پاسی از شب.😐
یهو پیام داد نمیشه بیام، کاراش زیاده! این دومین جلسه است که من بذشگاه نمیرم و مسئولیت باشگاه بردن ایلیا با من افتاد.
قرار ما این بود مسئولیت مهم با من، باشگاه با بابا!
برنامههام بهم ریخت، دوس داشتم غر بزنم، بگم خودت قول دادی، روی حرف تو حساب کردم! 😭
با خودم گفتم که چی حالا؟ پیش میاد دیگه، مسئولیت مالی خانواده با ایشونه! 😢
بغضم رو قورت دادم و حاضر شدیم، گفتم ایلیا بریم باشگاه بعد برمیگردیم بلافاصله میریم مهمونی.☺️
میدونی رفیق! زندگی واقعی با پلنر خیلی فرق داره! توی پلنر همه چی نظم داره، اما توی واقعیت یهو همه چی بهم میریزه....
@aznobato
🌿🌿🌿
جاتون خالی بعد باشگاه رفتیم مهمونی.😁
اولش مولوی بود، بعد همه رفتن جز خودیها😁.
همین خودی ها حدود شونزده نفر بودیم با بچه ها. راستش فک نمیکردم انقد خوش بگذره.😍
من با صاحب خونه و یکی دیگه از مهمونا دوست بودم.😁
@aznobato
خلاصه سعی کردیم کمک فاطمه باشیم، اما خودش تا تونسته بود زحمت کشیده بود .کلا متنفرم از اینکه تو مهمونی بشینم و هی صاحبخونه زحمت بکشه. روانم بهم میریزه.😂
همون اول ضربه نهایی رو زدم گفتم شما انقد تدارک دیدیها. بیای خونمون من یه غذا میپزم.😂
@aznobato
🌿🌿🌿
در نهایتم کیکی که مهنوش زحمت کشیده بود خوردیم و زنگ زدیم بابا مهدی اومد بردمون خونه.😁
@aznobato
🌿🌿🌿
سلام سلام.دیشب من خوابم برد😢
صبحم رفتم ایلیا رو بردم مهد و خرید و اینا
الان اومدم.😅
@aznobato
🌿🌿🌿
#آمنه_نوشت
دیشب یه بافت خوشگل خردلی پوشیده بودم با شلوار آبی، یه پاپوش گیپور جینگیلی هم با خودم برده بودم.😎
بعد رفتم مهمونی دیدم واوووو بعضی خانوما چیگده مجلسی هستن.😂
خوب شد پاپوش آوردم و این حرفا😂.
ولی خب لباسم خوب بود و راضی بودم، چون مجلس عروسی که نرفته بودم، راحتی برام مهمه در عین حال موجه بودن و در عین حال خوشتیپ بودن به عنوان یه زن محجبه.😂
@aznobato
🌿🌿🌿
ولی یه لحظه یاد اوایل عقد افتادم، آخه من یه دختر سرتق بودم که نیاز به آزادیم بالا بود، هجده سالگی هم محجبه کامل شدم قبلا تو کانال گفتم.😁
قبلشم دو سه سالی حجاب داشتم اما خب چادری نبودم.😁
از اون دخترایی بودم که دوس داشتم راحت بدوئم، راحت ساعتها پیاده روی کنم، واسه همین کفش پاشنه دار و دامن از کودکی در هیچ جای شخصیتم نمیگنجید.😂
حتی چادری که شده بودم، چادرمو حتما میدادم یه کم کوتاه کنن رو پام نیفته.😂
@aznobato
🌿🌿🌿
اصلا هم دوس نداشتم ازدواج کنم حس میکردم آزادیم محدود میشه.😂
بعدها دیدم نسبت به ازدواج تغییر کرد و توی ۲۳ سالگی عقد کردیم. 😁
داستان از اونجا جالب شد. چون که من اصلا و ابدا دوس نداشتم خانومانه لباس بپوشم. یکی از آینههای دق برام کفش پاشنه دار عقد بود. برام اینجوری بود که اینو بپوشم سقوط میکنم.😂
یادمه وقتی لباس عقد رو تو مغازه پوشیدم برای اولین بار پیرهن بلند پوشیده بودم، توی آینه که خودم رو نگاه کردم دیدم واییی چقد پرنسس شدم.😂
@aznobato
🌿🌿🌿
روز عقد وقتی لباسم رو پوشیدم و آقای داماد با یه نگاه تحسین آمیز نگام میکرد حس سیندرلا رو داشتم.😂
روز پاگشا مامانم گفت، آمنه خیلی ضایع است با کتونی بیای خونه مادرشوهرت، بیا بریم کفش پاشنه دار بخر.😐
اولش گارد داشتم، بعد برام اینجوری بود که خب مگه اداره لباس رسمی نداره، مهمونی هم یه لباس رسمیش کفش پاشنه داری و لباس جینیگلی هست.😅
خلاصه رفتیم و یه کفش پاشنهدار طبی خریدیم که سقوط نکنم 😂.
@aznobato