موقعی که باید ناراحتیمو نشون میدادم، خندیدم.
موقعی که باید میرفتم، یه دلیل برای موندن پیدا کردم.
موقعی که باید جا میزدم، گفتم حتی خسته هم نشدم.
موقعی که نیاز به کمک داشتم وانمود کردم همه چیز روبه راهه.
موقعی که داشتم تو بدبختیام دست و پا میزدم از کسی کمک نخواستم.
و در نهایت آدما فراموش کردن که منم قلب دارم.
لحظهی تحویل سال ۱۴۰۵ غروب جمعهست
دقیقا ۱۸:۱۶ جمعه ۲۹ اسفند.
بدون شک این سال مزخرف و دلگیره مثل روزش...
هیچ کس نفهمید من از کی یاد گرفتم کمتر حرف بزنم.
از همون وقتی که دیدم گفتن احساساتم
هیچ چیزی رو عوض نمیکنه
من دختری ام که بلده عادی رفتار کنه
وقتی دلش آشوبه
بلده بخنده
وقتی دلش دنبال یه آغوش امنه
خیلی وقتها دلم خواست بگم
نمیتونم بیشتر از این قوی باشم
ولی کی گوش میداد؟
پس شدم همون آدم ساکتی
که همه فکر میکنن حالش خوبه
درد داره وقتی همیشه خودتو جمع میکنی
تا بقیه راحت باشن
ولی آخرش میفهمی
هیچ کس حواسش به دل جمع نشده ی تو نبود.
من هنوز بلدم دوست داشته باشم
اما دیگه بلد نیستم خودمو
برای موندن کسی کوچیک کنم
این نوشته غم نیست.
رد زخم های دلیه
که یاد گرفت
بی صدا ادامه بده
بعداینهمهوقتنرسیدن،گذاشتیجامنو بگیرن،گذاشتیبالموبچینن
نشددرستتوروببینم،نذاشتیدنیارو بگیرم،نشددستاتوبدیمن:)