eitaa logo
رفاقت با شهدا
3.8هزار دنبال‌کننده
3.3هزار عکس
675 ویدیو
15 فایل
بِســـمِ الله الرّحمـــنِ الرّحیـــم أُوْلَئِکَ الَّذِینَ امْتَحَنَ اللَّهُ قُلُوبَهـمْ لِلتَّقـوَی آن‌ها کســانی‌اند که خدا قلب‌هاشان را برای تقـــوا امتحان کرده🕊 تأسیس1399/2/25
مشاهده در ایتا
دانلود
💠بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن💠 راوے: همسر شهید قسمت :9⃣ گمنام گمنام🕊 🍃 هر دو سرمان را از زير انداخته بوديم . بعد از سلام و عليك اول همان حرفی را گفت كه خانواده اش قبلاً گفته بودند . گفت " برنامه اين نيست كه از جبهه برگردم . حتی ممكن است بعد از اين جنگ بروم فلسطين . يا هرجای ديگر كه جنگ حق عليه باطل باشد . 🍃" بعد از هر دری حرفی زد . گفت " به نظر شما اصلاً لازم است خانم ها خياطی بلد باشند ؟ " حتی حرف به اين جا كشيد كه بچه و خانواده برای زن مهم تر است ، يا بهتر است برود بيرون سر كار . اين را هم گفت كه " من به دليل مجروحيت يكی از پاهايم مشكل دارد و اگر كسی دقت كند معلوم است كه روی زمين كشيده ميشود . لازم بود كه اين نكته را حتماً بگويم . 🍃كم كم ترسم ريخت . بعد از اين كه حرف های او تمام شد ، برای اين كه حرفی زده باشم گفتم " شما ميدانيد كه من فقط دو سال از شما كوچكترم ؟ مشكلی با اين قضيه نداريد ؟ " گفت " من همه چيز شما را از پسر عمه هايتان پرسيدم و ميدانم . 🍃نيازی نيست شما راجع به اين ها بگوييد . مشكلی هم با سن شما ندارم . حتی قيافه هم آن قدر مهم نيست كه بتواند سرنوشتمان را رقم بزند . " حرف هايمان در يك جلسه تمام نشد . قرار شد يك بار ديگر هم بيايد . 🍃 از همان زمان كلاس های حزب ، پاسدارها برای ما موجوداتی از دنيايی ديگر بودند . سرمان را كه در خيابان پايين انداخته بوديم فقط پوتين های گتركرده شان را ميديديم . برايمان حكم قهرمان داشتند ، مجسمه ی تقوا و ايثار ، آدم هايی كه همه چيز در وجودشان جمع است . حالا يكی از همان ها به خواستگاريم آمده بود . 🥀🕊🥀🕊🥀🕊 دارد...✒️ 🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃 🥀🕊🥀🕊🥀🕊 @baShoohada
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💠بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن💠 راوے: همسر شهید قسمت :0⃣1⃣ گمنام گمنام🕊 🍃جلسه ی اول توانستم دزدكی نگاهش كنم . مخصوصاً كه او هم سرش را زير انداخته بود . با همان لباس فرم سپاه آمده بود . خيلی مرتب و تميز . فهميدم كه بايد در زندگيش آدم منظم و دقيقی باشد . از چهره ی گشاده اش هم ميشد حدس زد شوخ است . از سؤالاتی كه می پرسيد فهميدم آدم ريز بينی است و همه ی جنبه های زندگی را ميبيند . 🍃دو روز بعد هم با همان لباس سپاه آمد . صحبت های جلسه ی دوم كوتاه تر بود . نيم ساعت بيش تر نشد . اين كه چه جوری بايد خانه بگيريم ، مدت عقد ، مهريه و اين چيزها . آقا مهدی اصلاً موافق مراسم نبود . ميگفت " من اصلاً وقت ندارم و الآن هم موقعيت جنگ اجازه نميدهد . " گمانم عمليات رمضان بود . حالا كه دلم گواهی می داد اين آدم می تواند مرد زندگيم باشد ، بقيه ی چيزها فرع قضيه بود . ديگر همه ی خانواده مان سر اصل قضيه ازدواج ما موافق بودند . 🥀🕊🥀🕊🥀🕊🥀 دارد...✒️ 🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃 🥀🕊🥀🕊🥀🕊 @baShoohada
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💠بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن💠 راوے: همسر شهید قسمت :1⃣1⃣ گمنام گمنام🕊 🍃مردها معمولاً در اين كارها آسان گير تر هستند . ايرادهای مادرم را هم خوش رويی و تواضع آقا مهدی جبران ميكرد . مادرم ميگفت " چه طور ميشود دو هفته منير را بگذاريد و برويد جبهه ؟" او ميگفت " حاج خانم ما سرباز امام زمانيم ، صلوات بفرستيد . " و همه چيز حل ميشد . مادرم ميخنديد و صلوات ميفرستاد . داماد به دلش نشسته بود . كارها سريع و آسان پيش ميرفت . 🍃من و آقا مهدی و خواهرشان با هم رفتيم برای من يك حلقه ی طلا خريديم ، نُه صد تومان ! تنها خريد ازدواجمان ، حلقه ی او هم انگشتر عقيقي بود كه پدرم خريده بود . رفتيم به منزل آيت الله راستی و با مهريه يك جلد قرآن و چهارده سكه ی طلا عقد كرديم . مراسمی در كار نبود . لباس عقدم را هم خواهرم آورد . بعد از عقد رفتيم حرم . زيارت كرديم و رفتيم گل زار شهدا ، سر مزار دوستان شهيدش. 🥀🕊🥀🕊🥀🕊🥀 دارد...✒️ 🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃 🥀🕊🥀🕊🥀🕊🥀 @baShoohada
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💠بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن💠 راوے: همسر شهید قسمت :2⃣1⃣ گمنام گمنام🕊 🍃يادم نمی آيد حرفی راجع به خودمان زده باشيم يا سرمان را بالا آورده باشيم تا هم ديگر را نگاه كنيم . سر مزار آيت الله مدنی گفت " من خيلی به ايشان مديونم . خرم آباد كه بوديم خيلی از ايشان چيز ياد گرفتم . " خانواده شان در مخالفت با رژيم شاه سابقه ای داشت و دو سه بار هم به اين شهر و آن شهر تبعيد شده بودند . 🍃آن شب يك مهمانی كوچك خانوادگی برای آشنايی دو فاميل بود . برای من آن روزها بهترين روزهای زندگيم بود . فردای همان روز كه عقد كرديم او رفت جبهه . دو ماه و نيم عقد كرده در خانه ی پدرم ماندم .در اين مدت آقا مهدی بعضی وقتها زنگ ميزد و ميگفت مثلاً " من ساعت نُه جلسه دارم . می آيم قم . بعد از ظهر هم يك سر به شما ميزنم . 🥀🕊🥀🕊🥀🕊🥀 دارد...✒️ 🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃 🥀🕊🥀🕊🥀🕊 @baShoohada
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💠بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن💠 راوے: همسر شهید قسمت3⃣1⃣ گمنام گمنام🕊 🍃" يك بار بين خرم آباد و اراك تصادف كرده بود وقتی آمد از پنجره ی اتاق ديدم كه دور گردنش پارچه ای سفيد شبيه باند بسته . توی اتاق كه آمد بازش كرده بود . پرسيدم " خدای ناكرده مجروح شديد ؟ " گفت " نه چيزی نيست ، از اين چيزها توی كار ما زياده . " 🍃 مادرم می گفت " آقا مهدی حالا شما يك مدتی بمانيد يك عده تازه نفس بروند . " او هم ميخنديد و مثل هميشه ميگفت " حاج خانم صلوات بفرستيد ، ما سرباز امام زمان هستيم ، " 🍃اين مدت برای آشنا شدن با آدمی مثل او فرصت زيادی نبود ، ولی با قيافه اش پيش تر آشنا شده بودم . از فهميدن يك چيز هول برم داشت . آن صورت نورانی ای که درخواب ديده بودم ، صورت خودش بود . آن موقع زياد خوابم را جدی نگرفتم . ولی تازه داشتم می فهميدم . بايد با آدمی زندگی ميكردم که اصلاً نبايد روی بودن و ماندنش حساب ميكردم . 🍃احساس می كردم دارم به شعار هايی که می دادم عمل می كنم . بايد با يك شهيده زنده زندگی ميكردم . يكی از دوستان هم دبيرستانيم که دانشگاه قبول شده بود به مادرم گفته بود " اين منير از همان اول ميگفت من ميخواهم به آدم ساده ای شوهر كنم . آخرش هم اين كار را كرد . رفت به يك پاسدار شوهر كرد . 🥀🕊🥀🕊🥀🕊🥀 دارد...✒️ 🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃 🥀🕊🥀🕊🥀🕊🥀 @baShoohada
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
💠بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن💠 راوے: همسر شهید قسمت 4⃣1⃣ گمنام گمنام🕊 🍃" من هم برايش پيغام فرستادم " اين ها با خدا معامله كرده اند . كی از اين ها بهتر ؟ " خدا را شكر می كردم كه توانسته بودم طبق نظرم ازدواج كنم . حتی از اين كه مراسم نگرفتيم خوش حال بودم . اصلاً در ذهنم نبود كه مثلاً ازدواجم رنگی از ازدواج حضرت علی (ع)و حضرت فاطمه (س)داشته باشد . 🍃بعد از مدتی كه رفت و آمد ، گفت " اگر شما اهواز باشيد ، زودتر می توانم بيايم پيشتان . منطقه ی كاريم الآن آن جاست . يكی از دوستانم كه تازه ازدواج كرده . يك خانه مي گيريم . يك طبقه ما باشيم ، يك طبقه آن ها ، كه تنهايی برايتان زياد مشكل نباشد . به يك محلی هم می گوييم كه بياييد و در خريد و اين كارها كمكتان كند . " 🍃اين حرف را من كه عاشق ديدن مناطق جنگی بودم زود می توانستم قبول كنم ، ولی اطرافيان به اين راحتی نمی توانستند . ميگفتند " هر كاری رسم و رسوم خودش را دارد . " برای خودشان ناراحت نبودند ، می گفتند " جواب مردم را هم بايد داد . " همان حرف و حديث های هميشگی شهرهای كوچك ، كه بايد برايشان يك گوش را دركرد و يكی را دروازه . اما پدرم می گفت من در مقابل تواضع اين جوان چيزی نمی توانم بگويم . تو هم دخترم ، اين نصيحت را از من داشته باش و با شوهرت هميشه صادق باش . دارد...✒️ 🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃 🥀🕊🥀🕊🥀🕊🥀 @baShoohada
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا