هدایت شده از آرامش حس حضور خداست
4_5911082039725001974.mp3
10.06M
🔊 #سخنرانی استاد #رائفی_پور
📑 «اجتماع مردمی عید بیعت»
🗓 ۱۴ مهر ماه ۱۴۰۱ - تهران، میدان امام حسین علیهالسلام
✍نشر آثار استاد رائفی پور
🍃🦋🍃🦋🍃🦋🍃
🍃
🦋🍃 @takhooda ✨
هدایت شده از آرامش حس حضور خداست
#ختم لعن اباشرور: اللهم العن ابا الشرور…
مرحوم آیتالله سید محمود مجتهدی سیستانی از جدّشان مرحوم آیتالله سید علی سیستانی، لعنی را به برخی شاگردان خود آموختند و فرمودند:
ختم این لعن بهحدّی کارساز است که وقتی پدربزرگمان این لعن را برمیداشت، گاهی برایش مکاشفه پیش میآمد و ملعون دومی را میدید که در قلادههای آتشین میآید و ضجّه میزند که «سید دست بردار که مرا بیچاره کردی»!
این ختم لعن به کرّات و مرّات برای امور ریز و درشت تجربه شده و در صورتی که با باور و برائت قلبی گفته شود، هیچ تردیدی در نتیجهدادن آن نیست.
این لعن عدد خاصی ندارد؛ اما برخی ۱۳۵ را توصیه کردهاند! ولی بهنظر حقیر ۱۳۵ مناسب نبوده و ۳۱۰ یا ۷۱۰ افضل است.
#بسیار مجرب است التماس دعا 😭
🍃
🦋🍃 @takhooda
⚡️خاک_های_نرم_کوشک1
⭕️عنایت ویژه #حضرت_زهرا (سلام الله علیها)
ڪل گردان زمین گیر شده
بود😔هیچ راهی نداشتیم
عبدالحسین سرش رو
روی خاڪهای نرم ڪوشڪ گذاشته بود.
بعد مدتی سرش رو بالا
آورد در حالی ڪه خیلی
دگرگون شده بود و
حال عجیبی داشت.📿
گفت:
هرڪاری میگم دقیق انجام
بده با دست به سمت
راست اشاره ڪرد و گفت
۲۵ قدم به این سمت
برو و بعد حدود ۴۰ متر به
سمت عمق دشمن
حرڪت ڪن و گردان رو ببر همونجا.
اصلا با عقل جور در
نمیومد با بی میلی ڪاری
ڪه گفت انجام دادم 😞
بعد از این ڪه به نقطه مورد
نظر رسیدیم
با چند نفر آر پی جی زن اومد جلو
با دست به یڪ نقطه
اشاره ڪرد 👈و گفت بعد از
شنیدن صدای الله اڪبر من به
این نقطه شلیڪ ڪن
و بلافاصله حمله رو شروع میڪنیم.
عبدالحسین سرش را بلند
ڪرد رو به آسمان. دعایی هم
زیر لب خواند. 📿
یڪ هو صدای نعره اش
رفت به آسمان؛ الله اڪبر!
پشت بندش آرپی جی ها
شلیڪ شد و بلافاصله با صدای تڪبیر حمله شروع شد.
قبل از اینڪه دشمن به خودش بیاید، تارو مار شد.
(ادامه 👇👇👇)
⚡️خاک_های_نرم_کوشک2
فردای آن روز برگشتیم
به منطقه همونجایی ڪه زمین گیر شده بودیم. به سمت راست نگاه ڪردم و
۲۵ قدم به پیش رفتم ڪه
رسیدم به یڪ معبر خاڪی ڪوچڪ ڪه بین انبوهی از
موانع قرار داشت.😳
در واقع ڪار عراقی ها بوده
برای رفت و آمد خودشان و خودروهاشان. ما هم
درست از همین معبر رفته
بودیم طرف آنها.
بی اختیار انگشت به دهان
گرفتم و زیر لب گفتم: الله اڪبر!!🤔
بعد حدود چهل متر
آن طرف تر موانع تمام
می شد و درست می رسیدی
به نزدیڪی یڪ سنگر و
نفر بری ڪه ڪنارش بود و
آن نفربر فرماندهی بودو
آن سنگر هم سنگر
فرماندهی ڪه همان اول
با آرپی جی زدیم.
حالا دیگه مصمم بودم بفهمم جریان از چه قرار بود.
وقتی برگشتیم سریع رفتم
سراغ عبدالحسین باڪلی
اصرار ازش خواستم
تا بگه ماجرا چی بوده، می دونستم چون سید
هستم روم رو زمین نمیزنه
و همینطور هم شد.
در حالی ڪه اشڪ از
چشماش جاری شده بودگفت:
اون لحظه ڪه صورتم را
گذاشتم روی خاڪ های
نرم اون منطقه و متوسل شدم
به وجود مقدس خانم
حضرت #فاطمه_زهرا (سلام الله علیها).
خیلی حالم منقلب شده بود و
با تمام وجود از حضرت
خواستم راهی پیش پای ما بگذارد.
در همان حال و هوا ناگهان
صدای خانمی به گوشم رسید، صدایی ملڪوتی ڪه جانی
تازه به آدم میبخشید.
هرچه دیشب به تو گفتم
ڪه چه ڪاری انجام بدی، همه
از اون خانوم بود.
بعد با التماس گفتم یا
فاطمه زهرا (س) اگر شما
هستید چرا خودتان را نشان
نمی دهید:
فرمودند: الان وقت این
حرفها نیست، واجب تر این
است ڪه وظیفه ات را انجام بدهی.
عبدالحسین نتوانست
جلوی خودش را بگیرد و زد
زیر گریه.😭
حالش ڪه طبیعی شد گفت
راضی نیستم این قضیه رو به احدی بگی مگر برای آینده ها...
🍃#شهید_عبدالحسین_برونسی
📚#خاڪ_های_نرم_ڪوشڪ
🥀🕊 @baShoohada 🥀 🕊
🍃 قابلہ 🍃
🔹مشهد ڪه آمدیم، بچه ی دومم
را حامله بودم.
موقع به دنیا آمدنش،مادرم آمد پیشم.
◀️سرشب، عبدالحسین را فرستادیم پی قابله.
به یڪ ساعت نڪشید، دیدیم
در میزنند. ⏱
خانم باوقار و سنگینی آمد تو.
از عبدالحسین ولی خبری نبود.
◀️ آن خانم نه مثل قابلهها، و نه
حتی مثل زنهایی بود ڪه تا آن موقع دیده بودم.
بعد از آن هم مثل او را ندیدم.
آرام و متین بود، و خیلی
باجذبه و معنوی.📿
آنقدر وضع حملم راحت بود ڪه آن
طور وضع حمل ڪردن برای همیشه یڪ چیز استثنایی شد برایم. 😔
آن خانم توی خانه ی ما به
هیچی لب نزد، حتی آب هم نخورد.
قبل از رفتن،
خواست ڪه اسم بچه را
"فاطمه" بگذاریم.🌺
🔸سالها بعد، عبدالحسین
راز آن شب را برایم فاش ڪرد.
میگفت: وقتی رفتم بیرون، یڪی از رفقای طلبه رو دیدم.
تو جریان پخش اعلامیه
مشڪلی پیش اومده بود ڪه حتما باید ڪمڪش میڪردم.
توڪل بر خدا ڪردم و
باهاش رفتم.
موضوع قابله از یادم رفت.
ساعت دو،دوونیم
شب یڪ هو یادقابله افتادم😱.
با خودم گفتم دیگه ڪار از ڪارگذشته،
خودتون تا حالاحتماً یه فڪری برداشتین.
گریه اش افتاد. 😢
ادامه داد: اون شب من هیچ ڪی رو برای شما نفرستادم، اون خانم هر ڪی بود، خودش اومده بود.
#شهید_عبدالحسین_برونسی
📚 #خاک_های_نرم_کوشک
🥀🕊 @baShoohada 🥀🕊
هدایت شده از آرامش حس حضور خداست
یکی از #جذابتربن کادوها برای
#روز تولد
#سالگرد ازدواج
- #چشم روشنی
#ماگ های تک و خاص ☕️ (لیوان)
#سرقاشقی، جاسوئیچی، مگنت آهنربایی
https://eitaa.com/joinchat/1758068790Cb493204a3a
همه از روی #شخصیت اصلی 😍👆
با دقت کارهای روی #بنر رو ببینید 😊🌸