من عاشق دختر بودنم.
عاشق اینم که لباسای رنگی رنگی بخرم، آرایش کنم، لاک بزنم، روتین پوستی انجام بدم، موهام و مدل بدم، بعد ده تا فروپاشی روانی پاشم آهنگ بذارم برقصم، غذا بپزم و چیزای جدید کشف کنم.
خدایا شکرت برا دختر بودن🦢🪷.
دیروز با دخترعمو قرار گذاشتیم بریم پارک ملت.
من اول گفتم از شهرداری تا خود پارک پیاده بریم ولی دخترعمو عقلی کرد و گفت تا یه جایی ماشین بشینیم. خلاصه با ماشین تا لب آب رفتیم و از اونجا تا پارک و پیاده رفتیم. داخل پارک یه کافه بود و قرار بود بریم اونجا. منتها نمیدونستیم کجای پارک دقیقا.
از اونجایی که من اینترنت نداشتم مسیر یابی و سپردم به دخترعمو و طبق آدرسی که پیدا کرد برای رفتن به کافه ای که داخل پارک بود از پارک خارج شدیم. خیلی عجیب و غیرقابل باور رفتیم سمت خیابون و از اونجا وارد یه کوچه ای شدیم که خییلیی تنگ و کوچیک بود و بنظر نمیومد داخل خونه های اونجا کسی زندگی کنه.
ولی خب ریسک کردیم و ازش رد شدیم(ریدم تو خودم👍🏻).
از اون کوچه رسیدیم به یه کوچه بزرگ تر که خییلیی خوشگل و خوش بو بود. بوی سیب و گلابی و خیار محلی و گل میداد(عاشقش شدم)
از اونجا رسیدیم به انتهای پارک و کافه اونجا بود،
یعنی لقمه مستقیم و سه دور چرخوندیم. ولی خب خوش گذشت حقیقتا.
کافه اش رو پیشنهاد نمیکنم، الکی گرونه و به نسبت قیمت خیلی مقدار کم نوشیدنی میارن. ولی چصی داره، میدونین.
بعد اونم یکم پارک و گشتیم و موقع برگشت درحالی که داشتیم خداحافظی میکردیم دوتا مینیبوس رایگان از بغل مون رد شدن و ما مجبور شدیم با تاکسی برگردیم👍🏻.
ولی خب،
خیلی خوش گذشت.
روز های اینجوری بیشتر خوش میگذره.