eitaa logo
بابونه
120 دنبال‌کننده
313 عکس
17 ویدیو
1 فایل
دانشجو معلم، ساکن رشت زیبا، متولد شهریور ۸۴، عاشق گل بابونه، رنگ سبز، کتاب، فیلم و سریال. چایی با باقلوا؟ https://abzarek.ir/service-p/msg/4325523 با احترام،ورود آقایون ممنوع. تا قدس و پس نگیریم، آروم نمی‌گگیریم!🇵🇸🇮🇷
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز صبح از خواب که بیدار شدم اول ورزش کردم، بعد رفتم صبحانه درست کردم و همراهش یه ولاگ کوتاه دیدم. ساعت ۱۲ بود که برق رفت و منم رفتم اتاق آهنگ گذاشتم، دفتر رنگ آمیزی مو باز کردم و یه قسمت دیگه از طرحم و رنگ زدم. بعد هم اذان زد و رفتم نمازم و خوندم. ناهار و که خوردیم دفترچم و باز کردم و یه چالش ده روزه معنوی برای خودم نوشتم، بعد این که تموم شد نشون تون میدم. ساعت ۴ اینا بود که رفتم کاپ کیک درست کنم، یخورده هم خرید داشتم. کتاب جدیدم رو شروع کردم، به گل قشنگمم آب دادم و آخر شب هم یه ویدیو کوتاه ادیت زدم. روز پر برکتی بود، دوسش داشتم.
امروز دم دمای ظهر چایی گذاشتم و تو ماگ قشنگم ریختم که با کوکی گردویی بخورم. تا نشستم صدای در اومد و دیدم آقای گرامی اومده! پس دوتاش کردم و باهم چایی خوردیم:)
از این چند روز بخوام بگم، فردا شب قراره برای آقای گرامی تولد بگیریم(یادم بیارید داستان تولد سال پیشش رو براتون تعریف کنم). یه لیست بلند بالا وسیله و کار دارم که باید تهیه بشن. تم تولد و سرمه ای سفید انتخاب کردم، بنظرم هم مردونه اس هم قشنگ. میخوام یه میز مزه هم بچینم که یه خورده چصی تر بشه🎀. فردا با آبجیم و حنا(خواهرشوهرم)میخوایم بریم خرید هارو انجام بدیم و دم غروب تزئینات و انجام بدیم. برای فینگر فود ام احتمالا مینی پیتزا یا سالاد ماکارونی درست کنیمم. درست کردن کاپ کیک شکلاتی ام تو لیستم هست! جمعه هم قراره دوتایی ناهار بریم رستوران و بعد بریم گردش. براتون ولاگ میگیرم(توجه کنین بهش🔪) از نتایج ام عکس میگیرم میذارم💆🏻‍♀️.
رخ آخر کار و ببینین فقط💆🏻‍♀️
امسال اولین تولدی بود که منو تو زندگیت داشتی، بابت این نعمت بزرگ بهت تبریک میگم عزیزم🎀.
متاسفانه برنامه بیرون رفتن امروز کنسل شد، چون هوا خیلی گرمه و بریم بیرون میسوزیم.
سلام از...؟!
امروز با خانواده همسر رفتیم گردش. اول رفتیم حرم سید جلال الدین اشرف زیارت و یکمم بادوم خریدیم و بعد رفتیم سمت پارک ساحلی. ناهار جوجه داشتیم و تو راه کلی جیغ و داد زدیم. تا رسیدیم بعد پهن وردن زیلو و گذاشتن وسایل رفتیم اطراف بچرخیم و من بعد دیدن تاب و سرسره از کالبد خودم خارج شدم و به سمتش پرواز کردم. یکم سرسره بازی کردیم و چرخ زدیم و بعد رفتیم ناهار خوردیم. بعد ناهار یه خورده استراحت کردیم، (این بین متاسفانه خواهر شوهرم زمین خورد و مجبور شد کل لباسش و عوض کنه) و رفتیم سمت شهربازی. از اونجا که وسایلش ایمن نبودن(الحمدالله) وسیله خطرناک ننشستیم و رفتیم سمت اتاق بازی و اونجا یه دست تیر اندازی، دو دست بسکتبال و یه دست تیر اندازی با بچه ها بازی کردیم که خیلی چسبید. آخرش هم یه دست پانتومیم زدیم و اومدیم خونه. جدی خیلی خوش گذشت واقعاا چسبید. ۱۴۰۵/۶/۸