eitaa logo
برگ زیتون🌿
12.7هزار دنبال‌کننده
790 عکس
134 ویدیو
45 فایل
✨کانها کوکب درّی یوقد من شجره مبارکه زیتونه لاشرقیه و لاغربیه 💌من آن درخت مبارکم، فاطمه(س)شاخه آن و علی(ع)پیوند آن، حسنين(ع) ميوه‌های آن و شيعیان ما برگ‌های آن🌿 ✍یادداشت‌های یک زن مهندس دانشجوی خانه‌دار صاحب‌کسب‌وکار عاشق تاریخ 📢تبلیغات: @tab_zeitoon
مشاهده در ایتا
دانلود
اینو بگم بهتون که ۹۰ درصد اوقات انحرافاتی که وارد اسلام میشه از شام نشات میگیره. چرا؟ چون اونا نزدیک به اورشلیم و یهودیای اونجا بودن. یهودیایی که دیگه نفرین شده بودن و خدا حتی عیسی مسیح رو هم ازشون گرفته بود. حالا در ادامه میبینیم که چه انحرافاتی رو وارد میکنن و چه نفوذی در خانواده اجداد پیامبر به وجود میارن. پس عمرو بن لحی در اثر سفرهای زیاد به شام و ارتباط با جهود، جن پرست شد و وقتی که از یکی از سفرهاش برگشت، علاوه بر تجارت، چیز دیگه‌ایم با خودش آورده بود. اون چیزی نبود جز بت! شروع بت‌پرستی مردم مکه در دوران پسااسماعیلی، از این لحظه بود!
قبیله خزاعه کنترل مردم مکه رو به دست گرفت و همچنین تولیت خونه خدا رو. مناسک حج چیزی نیست که مختص به اسلام باشه. حج از زمان آدم بوده و از زمان ابراهیم‌ مناسک دار شده، حتی ایرانیا هم اون زمان به کعبه میرفتن و طواف میکردن و خودشونو از فرزندان حضرت ابراهیم میدونستن(بچه‌هاشون الان میگن ما آریایی هستیم جای حج میریم ترکیه🤡) برای همین تولیت کعبه اهمیت زیادی داشته. باید امور مسافرا و زائرای خونه‌ی خدا از سراسر دنیا رو رتق و فتق میکرده. پس به ثروت زیاد نیاز داشته و همچنین سود زیادیم از اومدن این افراد به کعبه وجود داشته. چون بلخره توریست بودن دیگه:) همینم باعث میشه بسیاری از مردم مکه، تاجر باشن!
یه سری قول هست که میگه عمرو بن لحی خودش کاهن بود.مستقیم با اجنه ارتباط داشت و مستقیم بهش میگفتن چیکار کنه. با کمک همون بت تراشید و آیین‌هایی مثل خوردن گوشت مرده، خوردن حیوانات حرام گوشت، روابط جنسی خاص و .. رو رواج داد. یکی از بت‌هایی که اون آورد، اساف و نائله بودن. در مورد این دو بت، دوتا داستان هست یکی اینکه میگن این دو، باهم توی خونه خدا رابطه برقرار کردن و خدا سنگشون کرد! اینارو گذاشتن تو کعبه که عبرت بشه ولی مردم به مرور اونارو پرستیدن. اما داستان دوم اینه که عمرو بن لحی این بتارو خودش درست کرد و داستان بالا رو از خودش دراورد‌‌. بعد به مردم گفت بپرستنشون! یکی نوشته بود که اسم اساف رو اساف بن یعلی گفتن. یعلی در واقع یکی از اسمای بعل بوده که تجسم شیطانه در واقع. قبلا راجبش گفتیم. میگفت که هیچ بعید نیس اساف در واقع، تجسم پسر شیطان باشه(چون شیطان فرزندانی داره) بعد سنت بت پرستا این شده بود طواف دور خونه کعبه رو از اساف شروع میکردن و به نائله ختم. براشون قربونی میکردن، لباسای زیبا میپوشوندن و اینا. داریم که ابوسفیان خیلی روشون غیرت داشته و قسم خورده تا اخر عمر این دوتا رو بپرسته:) یه سری جاها اومده که زمانی که امیرالمومنین بت های کعبه رو شکستن، از نائله یه شبح سیاه ولاغر و نالان بیرون اومد. ( البته نه فقط نائله، درمورد یه سری بت‌های دیگه ام گفته شده)
آداب و رسوم جاهلی از همین بت پرستی شروع شد. به قدری به کثافت کشیده شدن که هرچی بگم، کم گفتم! مثلا تصویب کردن غیر از افراد معدود و محدود، زن و مرد باید لخت مادرزاد طواف کنن دور کعبه! انواع و اقسام زنا داشتن، تا دلتون بخواد طلسم و دعا مینوشتن، راحت خیانت میکردن و راحت هم رو متهم به خیانت میکردن. بعد دیگه اینطوری نبود که دیگه فقط کاهنشون با جن ارتباط داشته باشه خودشونم ارتباط میگرفتن و تازه برای جن قربونی میکردن و اسمشم میذاشتن ذبایح الجن! حیوونا رو به شدت اذیت میکردن، کثیف بودن، به بدترین شکل برده داری میکردن و کلا یه کثافتی اطراف خونه خدا رو گرفته بود!
توی این اوضاع داغون، یه خونواده‌هایی همچنان حنفی و بر آیین ابراهیم خلیل باقی مونده بودن! اونا معمولا تو کوه و کمر زندگی میکردن و کمتر تو شهر بودن. خیلی از اینا از قبیله قریش بودن. قبیله‌ای که قصی بن کلاب از اونا دنیا اومد! البته همه‌ی قریش حنفی و همه ی خزاعه بت‌پرست نبودن! در ادامه میبینیم که چه قریشی‌های بت‌پرست و چه خزاعی‌های حنفی‌ای ایفای نقش میکنن!
همون‌طور که گفتیم، تو اون اوضاع فاجعه جاهلی برخی از افراد هنوز حنفی و یکتاپرست مونده بودن.‌ اکثر اونا از فرزندان حضرت اسماعیل بودن. در یکی از همون خانواده ها که زوجی به نام کلاب و فاطمه زندگی میکردن، پسری به دنیا اومد به نام زید. زید یک خواهر و یک برادر دیگه ام داشت و تعداد خواهربرادراش از این فراتر نرفت، چرا که پدرش یعنی کلاب به زودی فوت شد!
مادر زید، با یه فرد به نام ربیعه قضاعی که اون هم از فرزندان حضرت اسماعیل بود ازدواج کرد. بعد از ازدواج همراه همسرش و البته زیدِ شیرخوار، به قبیله قضاعه رفت. این قبیله بیرون از مکه بود، به همین دلیل مردم به زید لقب قصی دادن؛ یعنی از وطن دور افتاده.
مادر قصی، در این مدت فرزندی به نام رزاح به دنیا اورد که برادر ناتنی قصی شد. در ادامه به نقش این برادر هم میرسیم. بعد از مدتی که زید یا قصی بین قضاعه زندگی کرد، یه روز مردی بهش گفت تو از ما نیستی! باید به شهر و دیار خودت برگردی. قصی که تعجب کرده بود رفت پیش مادرش و ماجرا رو پرسید‌. مادرش جریان رو براش تعریف کرد و گفت تو از نظر نسب و جایگاه اجتماعی، بسیار بهتر از این مردمی و جایگاه قصی رو گفت. قصی که نوجوان بود، تصمیم گرفت به مکه و پیش قوم و قبیله خودش یعنی قریش برگرده. برای همین صبر کرد و با اولین کاروان حاجیان راهی مکه شد و به سرزمین خودش برگشت.
حالا این ظاهر ماجراست احتمال دیگه‌ای هم وجود داره. ببینین، تو کتابای یهودیا گفته شده بود که منجی از نسل اسماعیله‌. خب اینا نمیخواستن اینو بپذیرن. میخواستن خدا رو تو منگنه بزارن که از خودشون باشه! یه عده‌شونم کاری نداشتن، فقط میخواستن نباشه! با خدا بجنگن! آبا و اجدادشم میدونستن کیه و براش نشونه ام داشتن که در ادامه میگم براتون بعضیاشونو. برا همین بخشی از اینا از اورشلیم کوچ کردن و به اطراف مکه رفتن. نظریه‌ای که وجود داره اینه که پدر قصی، یعنی کلاب توسط اینا ترور شد. چون منطقی نبود تو اون سن و سال فوتش. بعدشم قصی همراه مادرش فاطمه، بصورت ناشناس توسط یکی دیگه از فرزندان اسماعیل رفت به خارج از مکه تا فرزندشو آروم بزرگ کنه... مثل پیامبر اکرم که با حلیمه سعدیه رفت به بیابونا تا ناشناس بزرگ شه. چون همونطور که اون یهودیا میدونستن، اجداد پیامبر هم میدونستن و حفاظت میکردن تا موعود بالاخره دنیا بیاد.
ولی خب بالاخره نمیشده همین طور به بیابونا فرار کرد تا جون حفظ بشه! وقتش بود که مکه دوباره به دست فرزندان اسماعیل اداره بشه و با گرفتن قدرت، جون فرزندان اسماعیل و اجداد منجی بهتر حفظ شه! پس قصی به مکه برگشت!
بعد از مدتی که خوب اوضاع و احوال مکه رو رصد کرد، فرآیند گرفتن قدرت از خزاعه رو شروع کرد. اولین گام، جمع کردن قریش بود! تو قسمت قبلی گفتیم قریش، تو بیابونا و کوها و اینا پراکنده بودن، قصی همه‌ی اونا رو جمع کرد و متحد کرد. برای همین بهش لقب "قریش" هم دادن. بعد قصی به عنوان بزرگ و حاکم قریش شناخته شد. بعد از اون، گفت تولیت کعبه و امور زائرا، حق قریشه. پس شما خزاعیا باید برید پی کارتون و اینو بدین به ما! خزاعیام قطعا چنین قدرتی رو ول نمیکردن، پس گفتن:"نه."
اینجا بود که قصی نامه‌ای نوشت به برادر ناتنیش رزاح که بالاتر معرفیش کردیم و ازش برای جنگ کمک خواست! رزاح به کمکش اومد و اونا با قبیله صوفه جنگیدن. چنان جنگی در گرفت که خزاعه دیگه حساب کار خودشو کرد و گفت ما جنگ نمیکنیم باهات! ولی قدرت رو هم تحویل ندادن قصی بیخیالشون نشد و بهشون حمله کرد و انقدر جنگ سختی شد، که تهش هر دو طرف به حکمیت راضی شدن!