در نتیجه اقدامات جناب هاشم، امنیت به مکه اومد و گرسنگی رفت! چرا که تجارت بیشتر شده بود
حالا وقت اون بود به صورت بین المللی تجارت کنیم!
جناب هاشم با کشورهای یمن، حبشه، شام و ایران مذاکره کردن، با اونا قراردادهایی برای تجارت بستن و امان نامه هایی گرفتن که امنیت کاروان های تجاری قریش رو تضمین میکرد
بعد رحله شتاء و الصیف رو بنیان گذاشتن!
یعنی سفرهای تابستانی و زمستانی تجاری
ایشون کاروان های تجاری زیادی رو در زمستون به یمن و حبشه و تابستون به ایران و شام میفرستادن و همینطور بیشتر ثروت رو به مکه میاوردن!
همهی این کارا بدون جناب هاشم ممکن نبود، مردم مکه هم قدر ایشون رو خیییلی میدونستن. پس جناب هاشم چند قانون وضع کردن!
اول: هر تاجر قریشی وظیفه داره مقداری از سود خودش رو به یه فقیر بده!
دوم: تاجرای قریشی که در سایه جناب هاشم فعالیت میکردن، باید در تامین رفاه حاجیا هم تلاش میکردن
ایشون چند چاه هم حفر کردن و وقف مردم کردن، چاه های پر آبی که تشنگی رو هم از سرزمین خشک مکه تا سالهای زیادی برطرف کرد
در نتیجه ی این اقدامات، قریش سرور و سالار عرب شد و هیییچ فقیری در اون باقی نموند!
جناب هاشم هر سال اوی ماه ذی الحجه، به کعبه میرفت، خطبه میخوند، سخنرانی میکرد، مردم رو به یکتاپرستی و ترک رسوم جاهلی دعوت میکرد و تلاش میکرد که اونا رو به راه راست هدایت کنه.
خب، این کارا رو بت پرستا دوس نداشتن! اما ایشون چنان جایگاه محکمی هم از جهت سیاسی هم از جهت اقتصادی و هم توی دلای مردم داشت که کسی جیگر نمیکرد چیزی بگه!
خب، حالا با خود جناب هاشم و کارایی که کردن و دلیلی که اینقدر معروف شدن آشنا شدین!
اما در کنار ایشون، در مکه، کس دیگه ای هم داشت تلاش میکرد به پاشون برسه!
کسی که اون بزرگی و عظمت رو میخواست
ولی شایستگیش رو نداشت!
و اون کسی نبود جز امیه که حالا بزرگ شده بود و اونم تجارت میکرد، اما چه تجارتی!
یه بار به صورت مفصل درمورد خود امیه و خاندانش مینویسم، اما فعلا فقط دزمورد تقابلش با جناب هاشم.
کار امیه این بود که با هاشم رقابت کنه!
مثلا هاشم چاه میزد و وقف میکرد، امیه ام چاه میزد و میرفت جار میزد ملت براتون چاه کندما!
بدگویی هاشم رو میکرد
رفیق گرمابه و گلستان یهودیا بود
تلاش میکرد جایگاه هاشم رو جلب کنه اما نمیشد
با اینکه ثروت زیادی داشت اما ظالم و فاسد بود
مردم میدیدن چقدر میخواد مورد توجه باشه و وقعی نمینهادن
بزرگ مکه، هاشم بود و امیه در حسادت می سوخت!
یه روز امیه از شدت حسادت، رفت پیش هاشم و گفت فکر کردی چهارنفر مثل خودت ازت تعریف میکنن خیلی بزرگی؟
بزرگ مکه منم!
من از تو برترم!
اگر به برتری و سیادت خودت ایمان داری، بیا بریم پیش داوری که من میگم!
هاشم هی میگفت بابا بیخیال، باشه اصلا تو خوبی!
امیه میگفت نه، این باید به مردم ثابت بشه!
بعد از کلیییی اصرار، هاشم پذیرفت برن پیش کسی که امیه میگه تا قضاوت کنه کی بهتره!
اما با دو شرط!
کسی که برتر نیست، به مدت ده سال از مکه بره و پنجاه شتر نر سیاه چشم رو هم برای حاجیا قربونی کنه!!!
امیه که از قبل با اون یارو بسته بود، گفت باشه بریم!
چی از این بهتر؟
من میخواستم هاشم فقط خوار شه، حالا مجبور میشه ده سال مکه رو ترک کنه و من میمونم و مکه و سروریش!
گفتن خب، حالا بریم پیش کی؟
پیش کاهن عسفان، یار غار امیه و از یاران شیطان!
میدونین که کاهن اصولا شیطان پرسته، اصلا لفظ کاهنم به افراد شیطان پرست اشاره داره.
گفتن خب، گفته بودیم تو انتخاب کنی دیگه!
بریم پیش کاهن تا مشخص بشه بزرگ کیه.
با وجود تمام هماهنگیای قبلی، کاهن به محض دیدن جناب هاشم قبل اینکه حتی اونا سوالشونو مطرح کنن، شروع به تعریف و تمجید کرد که تاکنون انسانی به این بزرگی و سیادت ندیدم و آثار عظمت تو این فرد کاملا مشخصه!
امیه که دیگه کاملا ضایع شده بود، علاوه بر ضرر مالی، ده سال از مکه بیرون رفت! رفت کجا؟ آفرین همون جایی که ازش اومده بود، یعنی شام، پیش قوم و خویشای واقعیش..
ماجرای ازدواج هاشم شگفت انگیز، جذاب و طولانیه و علامه مجلسی اون رو در بحارالانوار نقل کرده.
یه نقل کوتاه هست که میگه هاشم، همسرش سلمی، مادربزرگ پیامبر رو درحال تجارت دید و از جدیت و هوش اون زن خوشش اومد. بعد باهاش ازدواج کرد.
اما داستانی که علامه مجلسی نقل میکنه به شدت جذاب تره
بعد از اینکه جناب هاشم ثروت و شهرت زیادی پیدا کرد، پادشاهان حبشه و یمن و روم برای ایشون نامه فرستادن و خواهان وصلت شدن! اما ایشون میدونست که پیامبری که از نسل ایشون خواهد اومد، قراره مادری از اعراب داشته باشه!
ایشون ازدواج کردن و فرزندانی داشتن، اما نسلشون ادامه پیدا نمیکرد.
ایشون میدونستن هنوز اون پسر وعده داده شده دنیا نیومده! پس یکی از نیمه های شب، رفتن کنار کعبه و از خدا خواستن وعدهش رو عملی کنه و نسلی که اون پسر وعده داده شده در اونه، به هاشم ببخشه!