بعد از این اتفاق، سلما پیش پدرش میره و از کسی که دیده تعریف میکنه، اما وقتی حرف پدرش رو میشنوه، متوجه میشه کسی که در راه دیده بدخواهش بوده!
خلاصه قرار به برقراری مجلس خاستگاری میشه.
تو مجلسم باز شیطان به شکل یک مرد حکیم میاد و هی به پدر سلما القا میکرده مهریه بیشتری بگیره، تا یه جایی بلخره بگن نمیدیم و کلا تموم شه!
اما هرچی میشده، هاشم و مطلب میگفتن باشه!
تا اینکه متوجه میشن اون شیطانه و دنبالش میکنن
شیطان به میون یهودیای مدینه میره و ازشون کمک میخواد! یهودیای مدینه می ایستن و میگن این پیرمرد بزرگ و حکیم ماست ک بهش رجوع میکنیم! و دست به شمشیر میبرن
جنگی در میگیره ک در نتیجش ۷۰ یهودی کشته میشن!
تا اینکه جناب هاشم میاد و وقتی به شیطان نزدیک میشه، به خاطر نور پیامبر اکرم در صلب ایشون، شیطان فرار میکنه و میره.
مجلس خاستگاری ادامه پیدا میکنه
مطلب به سلما و پدرش میگه نور منجی و موعود آخرالزمان نزد برادر منه و اراده خدا بر این قرار گرفته که شما خانواده مادرش باشید!
سلما ازدواج رو میپذیره و هاشم در همون مدینه، ازدواج میکنه. هاشم بهش میگه همون امانتی که خدا به آدم سپرد و از آدم به شیث منتقل شد و تا به من رسید، امروز من به تو میسپارم!
پسری به دنیا خواهد اومد که بدترین دشمن او یهودیان هستن.خودت هم دیدی امروز چی شد! اگر من زنده نموندم، طوری حفظش کن که چشم ها اون رو نبینن و بزرگوار تربیتش کن و وقتی بزرگ شد، به مکه ببر چرا که اون آقای مکهست.
بعد از اینکه سلما باردار میشه، صداهایی میشنیده از زمین و آسمون و اشیا که سلام بر تو ای بهترین آدمیان!
و میدونست بقیه دارن به جنین اون سلام میکنن...
هاشم به سلما گفت نباید از این صداها به کسی چیزی بگه. کسی نباید از این بارداری باخبر بشه و این موضوع مخفیه.
بعد از مدتی و قبل از به دنیا اومدن فرزند، هاشم به یک سفر تجاری به سمت شام میره...
یهودیایی که طی این جریان متوجه شده بودن هاشم کیه، نقشه ترورش رو ریختن و طی سفر شام مسمومشون کردن
ایشون بیمار شدن و در نهایت بعد از اینکه وصیت کردن، در غزه از دنیا رفتن و در همون جا هم دفن شدن....
جناب هاشم در روزهای اخر عمر در غزه،در وصیت خودشون اموالشون رو مساوی تقسیم میکنن بین فرزندانشون
و البته سلما و فرزندی که در شکم داشته رو هم ذکر میکنن. برادرشون مطلب رو وصی خودشون میکنن و از روز مرگشون هم خبر میدن.
بعضیا میگن جناب هاشم دو فرزند از سلما داشته و یکی از دختراشون به نام شفا هم فرزند سلما بوده، اما علامه مجلسی چنین اعتقادی نداره.
جناب هاشم در زمان وفات یا شاید بتونیم بگیم شهادتشون ۲۵ و به روایتی ۳۵ سال داشتن.
بعد ایشون قریش مدتها عزادار شد و اوضاع به خاطر از دنیا رفتن ستون و وزنهای که امنیتشون و ثروتشون رو تضمین میکرد، متشنج شد. مطلب تلاش کرد تا اوضاع رو درست کنه.
از فرزندان جناب هاشم بعد از ایشون، هیچ کس زنده نموند جز پسری به نام اسد که ایشون هم تنها یک دختر داشت به نام فاطمه بنت اسد، مادر امام علی (ع)
و البته پسری که در شکم مادرش سلما در مدینه بود. وقتی به دنیا اومد، موی سفیدی در سرش بود. به همین دلیل اسمش رو شیبه الحمد گذاشتن، یعنی سپیدموی ستوده.
پسری که وقتی بزرگ شد، به ابراهیم دوم مکه معروف شد و ما به اسم عبدالمطلب ایشون رو میشناسیم!
خب بعد از این، داستان حضرت عبدالمطلب رو داریم که خیلی طولانیه
چون هم جزییات بیشتری داریم
و هم اینکه ایشون ۱۲۰ سال عمر کردن!
جناب هاشمم ۳ ساعت طول کشید بنویسم
احتمالا جناب عبدالمطلب تو ۲ ۳ قسمت بشه
تا اینجا اگر سوالی دارین، تو بات یا تو کامنتا بپرسین، پیشنهادی برا بهبودم اگر دارین ممنون میشم بگین، انتقادم اگر داشتین چیکار کنم دیگه، بگین که کسی فکر نکنه انتقادپذیر نیستم😂
#پیام_شما
سلام
من یه سوال داشتم اونم اینکه شنیدم خود جناب هاشم و عبدالمطلب پیامبر بودند آیا این درسته ؟
سلام، نه پیامبر نبودن اما ولیالله بودن.
در واقع با منبع آسمانی ارتباط داشتن و بهشون دستوراتی داده میشده. از طریق خواب یا وحی.
چیز عجیبیم نیس چون وحی مختص پیامبرا نیست
توی قرآن اومده که به مادر موسی(ع) وحی کردیم
یا به (فکر میکنم) زنبور عسل وحی کردیم
حالا خدایی که برای حفظ جان موسی(ع) وحی میکنه به مادرش، برای حفظ جان رسول الله به اجداد ایشون وحی نمیکنه؟! میکنه :)
گفتیم که جناب شیبه الحمد یا همون عبدالمطلب، توی مدینه دنیا اومد، درحالی که جناب هاشم در غزه از دنیا رفته بود.
مال التجاره جناب هاشم توسط برادرانشون به مکه برگردونده شد و وصی هاشم هم، برادرش مطلب بود.
دنیا اومدن و زندگی عبدالمطلب به آرومی توی مدینه شکل گرفت.
سلما از همون ابتدا در مورد اجداد و شرایط جناب شیبه الحمد بهش توضیح میداد
یعنی ایشون کاملا میدونست کیه و چه کاری رو باید در آینده انجام بده.
همون زمان، رییس یهودیای مدینه کسی بود که فرزندی دقیقا همسن شیبه الحمد داشت
اسم اون بچه لاطیه بود و همونطور که شیبه میدونست برای چی دنیا اومده، اونم به خوبی میدونست! در واقع پدرش دحیه و نسل اونا هم داشتن آماده میشدن که نزارن موعود، یعنی محمد (ص) دنیا بیاد.
میگن وقتی جناب شیبهالحمد بچه بوده، هروقت میخواسته بیرون بازی کنه مردم قبیله مادرش دورش رو میگرفتن تا کسی متوجهش نشه
وقتی هم که مادرش میخواسته بیرون بره، باز هم مردان قبیله دورش رو میگرفتن و سوار بر اسب وشتر و چهارپا، کنار هم می تاختن.
تا جایی که ایشون ۷ ساله میشن و از جهت قدرت جسمی، بسیار قوی بودن
تا جایی که گفته شده سنگ های بزرگ و سنگین رو به راحتی بلند میکردن و میجنگیدن و رجز میخوندن: من پسر زمزم و صفا هستم، من پسر هاشم هستم و همین برایم بس است.
دیگه نمیشد ایشون رو در مدینه مخفی کرد!
روزی از روزها که لاطیه، داشته تو کوچه بازی میکرده شیبه الحمد رو میبینه و از بعضی حرفاشون متوجه میشه ایشون کیه. چون شیبه الحمد به اونا اخباری از نابودیشون میده ! خبرش رو برای پدرش میبره. فلذا دیگه متوجه میشن! و جون ایشون به خطر میفته
خبر به مطلّب، برادر هاشم که ایشون هم بسیار پر فضیلت بود رسید. مطلّب تنها و بدون اینکه کسی رو باخبر کنه، با نقاب و اسبی تیزرو به مدینه میره