eitaa logo
برگ زیتون🌿
13.2هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
183 ویدیو
49 فایل
✨کانها کوکب درّی یوقد من شجره مبارکه زیتونه لاشرقیه و لاغربیه 💌من آن درخت مبارکم، فاطمه(س)شاخه آن و علی(ع)پیوند آن، حسنين(ع) ميوه‌های آن و شيعیان ما برگ‌های آن🌿 ✍یادداشت‌های یک زن مهندس دانشجوی خانه‌دار صاحب‌کسب‌وکار عاشق تاریخ 📢تبلیغات: @tab_zeitoon
مشاهده در ایتا
دانلود
سلما از همون ابتدا در مورد اجداد و شرایط جناب شیبه الحمد بهش توضیح میداد یعنی ایشون کاملا میدونست کیه و چه کاری رو باید در آینده انجام بده. همون زمان، رییس یهودیای مدینه کسی بود که فرزندی دقیقا همسن شیبه الحمد داشت
اسم اون بچه لاطیه بود و همونطور که شیبه میدونست برای چی دنیا اومده، اونم به خوبی میدونست! در واقع پدرش دحیه و نسل اونا هم داشتن آماده میشدن که نزارن موعود، یعنی محمد (ص) دنیا بیاد.
میگن وقتی جناب شیبه‌الحمد بچه بوده، هروقت میخواسته بیرون بازی کنه مردم قبیله مادرش دورش رو میگرفتن تا کسی متوجهش نشه وقتی هم که مادرش میخواسته بیرون بره، باز هم مردان قبیله دورش رو میگرفتن و سوار بر اسب وشتر و چهارپا، کنار هم می تاختن. تا جایی که ایشون ۷ ساله میشن و از جهت قدرت جسمی، بسیار قوی بودن تا جایی که گفته شده سنگ های بزرگ و سنگین رو به راحتی بلند میکردن و میجنگیدن و رجز میخوندن: من پسر زمزم و صفا هستم، من پسر هاشم هستم و همین برایم بس است. دیگه نمیشد ایشون رو در مدینه مخفی کرد!
روزی از روزها که لاطیه، داشته تو کوچه بازی میکرده شیبه الحمد رو میبینه و از بعضی حرفاشون متوجه میشه ایشون کیه. چون شیبه الحمد به اونا اخباری از نابودیشون میده ! خبرش رو برای پدرش میبره‌. فلذا دیگه متوجه میشن! و جون ایشون به خطر میفته خبر به مطلّب، برادر هاشم که ایشون هم بسیار پر فضیلت بود رسید. مطلّب تنها و بدون اینکه کسی رو باخبر کنه، با نقاب و اسبی تیزرو به مدینه میره
مطلب شیبه الحمد رو توی خیابون در حالی که تنها بوده پیدا میکنه و جناب شیبه هم ایشون رو کاملا میشناسه! از ظاهرشون و از صحبتاشون جناب مطلب شیبه رو سوار اسبش میکنه و میگه بریم به مکه! ایشون هم سوار میشن و میرن اما جاسوس یهودیا خبر میبره که مطلّب، پسر عبدمناف و شیبه دارن از یثرب خارج میشن و همین دونفرن و کسی باهاشون نیست! بهترین زمان برای نابودی هر دوشونه! اینجاست که هفتاد سوار یهودی برای نابودی اونا به تاخت میرن!
دحیه و لاطیه هم همراه این افراد بودن. اونا به تاخت همو تعقیب میکردن تا این که به وادی دی حلیفه رسیدن. اینجا اسبا تشنه شدن و مطلب و برادرزادش مجبور بودن بایستن و هفتاد سوار انقدر نزدیک شدن که صدای پاشون شنیده میشد اونا اینقدر نزدیک شدن که دیگه کاملا دیده میشدن! اینجا بود که جناب شیبه‌الحمد، به عموشون مطلب گفتن منو از اسب پایین بیار تا معجزه ی خدا رو با چشمای خودت ببینی!
مطلب از حرف ایشون پیروی میکنه و اون بچه ۷ ساله رو روی زمین میزاره. ایشون به سجده می افتن و دعا میکنن. تمام اسبا که در حال تاخت بودن، می ایستن و دیگه ذره ای تکون نمیخورن!
یهودیا متعجب میشن و میگن که ما با این آدم نمیجنگیم! مگه نمیبینین که دعا میخونه و خدا براش اسب هارو نگه میداره؟ اینجا لاطیه به دستور دحیه جلو میاد و شروع میکنه به حرف زدن با عبدالمطلب که ما میدونیم تو چه انسان بزرگی هستی! مشخصه دیگه معجزه‌ت رو دیدیم! فقط نمیخوایم تو از یثرب بری، میخوایم اینجا بمونی و نور چشم ما باشی! شیبه هم میگه شما میدونین من فرد بزرگیم و بازم تلاش میکنین گولم بزنین؟! من خشم و غضب و دشمنی رو از چهره هاتون میخونم! اینجاست که لاطیه به سوارا رو میکنه و میگه این قوم معدن سحرن و الانم شما رو سحر کردن! به طرفشون حمله کنید! اونا که هنوز ترس داشتن از دور با تیر حمله میکنن ولی تیراشون ب هدف نمینشسته و تیرهای مطلب میشسته! بنابراین هی کشته میشدن ولی به هدف نمیرسیدن که لاطیه میگه بابا با شمشیر برید جلو حمله کنید، بالاخره ک تیرای اون تموم میشه دیگه کشته نمیشید! و یهودیا شمشیر میکشن و حمله میکنن!
اینجا بوده که سلما، مادر جناب شیبه به همراه پهلوانان قبیله میرسه و یهودیا رو تار و مار میکنن و فراری میدن! میگن سلما میگفته کیه که جرات کرده به کنام شیر حمله کنه و بچه‌ی شیر رو ازش بدزده؟!
بعد تموم شدن جریان، سلما به مطلب میگه من مادرشم و بچه‌ی من باید کنارم بمونه اما اگر خودش میخواد که با شما بیاد، میتونه بیاد! رو میکنن به شیبه و میگن چه نظری داری؟! ایشون میگن من به فرمان شما هستم و اگر دستور بدین بمون، میمونم! اما میخوام به مکه برم و وظیفه خودمو انجام بدم. سلما رو میکنه به مطلّب و میگه سپردمش به شما، مراقبش باشین و خوب مراقب باشین با چه کسی ازدواج میکنه! مطلب قول میده و پسر برادرش هاشم رو سوار بر اسب، به مکه وارد میکنه. مردم وقتی ایشون رو میبینن، فکر میکنن یکی از غلامان جدید مطلبه! پس عبدالمطلب صداش میکنن! اسمی که ما امروز جناب شیبه‌الحمد رو به اون میشناسیم.
بعد از اینکه ایشون کمی بزرگ شد، مال التجاره پدرش که در واقع ارثیه‌ش بود رو از عموهاش پس گرفت، البته یکی نمیداد به نام نوفل که اونم با حمایتای مادر عبدالمطلب یعنی سلما مجبور شد پس بده. عبدالمطلب همینطور که بزرگ میشد، کرامات بزرگی از خودش نشون میداد و مثل پدرش هاشم، مشکلات قریش رو رفع میکرد، دعاش مستجاب بود و حرفاش سند بود. اما ماجرایی پیش اومد که مطلب رو پیش از همیشه عزیز کرد و مقام خداییش رو برا مردم آشکار کرد!
گفتیم که چاه زمزم از زمانی که جرهمیا از مکه رفته بودن، مخفی شده بود. یعنی یه چندصد سالی! طوری که دیگه به افسانه ها پیوسته بود که روزی روزگاری زمزمی بوده ک توسط اسماعیل و هاجر حفر شده