اینجا بوده که سلما، مادر جناب شیبه به همراه پهلوانان قبیله میرسه و یهودیا رو تار و مار میکنن و فراری میدن!
میگن سلما میگفته کیه که جرات کرده به کنام شیر حمله کنه و بچهی شیر رو ازش بدزده؟!
بعد تموم شدن جریان، سلما به مطلب میگه من مادرشم و بچهی من باید کنارم بمونه
اما اگر خودش میخواد که با شما بیاد، میتونه بیاد!
رو میکنن به شیبه و میگن چه نظری داری؟!
ایشون میگن من به فرمان شما هستم و اگر دستور بدین بمون، میمونم! اما میخوام به مکه برم و وظیفه خودمو انجام بدم.
سلما رو میکنه به مطلّب و میگه سپردمش به شما، مراقبش باشین و خوب مراقب باشین با چه کسی ازدواج میکنه!
مطلب قول میده و پسر برادرش هاشم رو سوار بر اسب، به مکه وارد میکنه.
مردم وقتی ایشون رو میبینن، فکر میکنن یکی از غلامان جدید مطلبه! پس عبدالمطلب صداش میکنن! اسمی که ما امروز جناب شیبهالحمد رو به اون میشناسیم.
بعد از اینکه ایشون کمی بزرگ شد، مال التجاره پدرش که در واقع ارثیهش بود رو از عموهاش پس گرفت، البته یکی نمیداد به نام نوفل که اونم با حمایتای مادر عبدالمطلب یعنی سلما مجبور شد پس بده.
عبدالمطلب همینطور که بزرگ میشد، کرامات بزرگی از خودش نشون میداد و مثل پدرش هاشم، مشکلات قریش رو رفع میکرد، دعاش مستجاب بود و حرفاش سند بود.
اما ماجرایی پیش اومد که مطلب رو پیش از همیشه عزیز کرد و مقام خداییش رو برا مردم آشکار کرد!
گفتیم که چاه زمزم از زمانی که جرهمیا از مکه رفته بودن، مخفی شده بود. یعنی یه چندصد سالی!
طوری که دیگه به افسانه ها پیوسته بود که روزی روزگاری زمزمی بوده ک توسط اسماعیل و هاجر حفر شده
روزی از روزها که عبدالمطلب خوابیده بود، خواب دید کسی بهش میگه طیبه رو حفر کن!
شب بعد همون فرد اومد و گفت برّه رو حفر کن!
شب سوم گفتن مضنونه رو حفر کن! شب چهارم بهش گفتن زمزم رو حفر کن!
عبدالمطلب پرسید چطور و کجا؟
گفتن برو فلانجا نزدیک خونه، یه پرنده میاد نوک میزنه و بعد راه مورچه هارو میبینی! دنبالشونو بگیر و نزدیک لونه شون رو حفر کن!
عبدالمطلب از خواب بیدار شد و پسرش حارث رو خواست.حارث اولین و در اون زمان تنها پسر عبدالمطلب بود.
خبر خواب دیدن به کل قریش رسید و اونا که خودشونو از نسل اسماعیل میدونستن و زمزم برا خیلیاشون افسانه شده بود، در عین حال تشنگی و بی آبی بدی زمین مکه رو فرا گرفته بود ، جمع شدن تا ببینن چه اتفاقی میفته!
عبدالمطلب رفت و جایی که تو خواب بهش وحی شده بود رو پیدا کرد و شروع به حفر کرد
جایی که کسی فکرشم نمیکرد
اما زمزم پدیدار شد!
بعد از چندصد سال، بعد از اسماعیل برای دومین بار زیر پاهای عبدالمطلب جوشید و مردم رو سیراب کرد!
اما مردم قریش راضی نشدن!😒
گفتن این مال بابای ما اسماعیل بوده نه تو! باید به ما بدیش
عبدالمطلب گفت نمیپذیرم، چرا که من رو در خواب مسئولش کردن و میراث دار اسماعیلم ماییم، نه همتون!
اخرش بنا شد داوری کنن! قرار شد قریش ۳ نماینده انتخاب کنن و همراه عبدالمطلب برن توی بیابون و چاه حفر کنن! هر کس توی بیابونم تونست آب از زمین بیرون بیاره چاه زمزم برا اونه!
عبدالمطلب قبول کرد و رفتن وسط بیابون
سه نفر شروع کردن ب چاه کندن و عبدالمطلب هم جایی ایستاد! اونا کلی کندن و به چیزی نرسیدن، اما همین که عبدالمطلب ی محل رو انتخاب کرد و ایستاد، از زیر سم اسبش آب جاری شد!
اینجا بود که دیگه رها کردن:)
انقدر به عبدالمطلب معتقد شدن که کم مونده بود لقب خدای آب بهش بدن، ولی خب اون خودش خدای یگانه رو میپرستید! پس نمیشد این وصله ها رو چسبوند..
گفتیم جرهمیا مقداری طلا و گنجینه ام ریخته بودن توی زمزم! اونا رو هم عبدالمطلب پیدا کرد. با این حال، قریش گفتن خب پس بیا گنجینه ها رو تقسیم کنیم!
سیرمونی نداشتن😂تا دیروز از تشنگی میمردنا حالا چاه و طلاهای عبدالمطلب رو میخواستن ناشیا
عبدالمطلب گفت عزیزان! بیایین قرعه بندازیم!اینطوری عادلانس. بعد دو قرعه به نام عبدالمطلب، دو قرعه قریش و دو قرعه به نام کعبه نوشتن!
هیچ قرعه ای به نام قریش درنیومد!
اون جواهرات اعم از دو آهوی طلایی و کلی سپر و شمشیر طلایی، به عبدالمطلب و کعبه رسید!
قریش ضایه شدن رفتن.
عبدالمطلب خودش هم سهمش رو به کعبه هدیه کرد!
گفته میشه دو آهوی طلایی که به کعبه اهدا شده بود و عبدالمطلب هم دوباره به کعبه بخشیدشون، یه ایرانی هدیه کرده بود!
بابک پسر ساسان که جد خاندان امپراطوری ساسانی به حساب میاد.
#پیام_شما
یعنی جد خاندان ساسانی یکتاپرست بوده؟!
تازه میگن حاجی ام بوده😁 حج رفته بوده😁
البته صرف مکه رفتن و طواف دور کعبه دلیل بر یکتاپرستی نیس چون کعبه برای تمام ادیان و مذاهب محترم بوده. اما بله ساسانیا از اساس موحد بودن. کلا ایرانیا یکتاپرست بودن. آتش پرستی یه انحراف بود که تو دین جاماسب بوجود اومد. تو داستان جاماسب ک نوشتم میتونین بخونین
یکی از مهمترین حوادث دوران زندگی جناب عبدالمطلب، حملهی ابرهه بود.
توی اینکه ابرهه واقعا کی بوده چندتا روایت هست اما اونی که معتبرترینه اینه:
پادشاه یمن تحت تاثیر القائات یهودیا، یهودی میشه. بعد مردم مسیحی اون منطقه رو میزاره تحت فشار که شما حتما باید از مسیحیت برگردین و یهودی بشین!
ولی اونا قبول نمیکنن و پادشاه یهودی یه گودال آتیش جمع میکنه میریزتشون اونجا! یکی از مسیحیای اونجا درمیره و میره به پادشاهی روم!
فکر کنین مثلا الان ایران برا شیعیان دنیا چه نقشی داره؟ روم برا مسیحیای دنیا اون نقشو داشته
میره میگه پادشاه یمن داره این بلا رو سرمون میاره و بیا دفاع کن ازمون
پادشاه روم هم یه نامه میزنه به نجاشی، پادشاه حبشه. میگه من دورم و تا برسم دیر میشه، تو حمله کن ب یمن
حبشه ام نسبتش به روم تو دنیای مسیحیت، مثل نسبت حزب الله لبنان بوده به ایران😂😂😂
پادشاه حبشه ام ک با امپراطور روم داداشی بودن، اکی میده و لشگریو همراه با کلی فیل سفید میفرسته به جنگ با یمن. این درحالی بوده ک مردم اون منطقه تا اون روز فیل ندیده بودن!
یادم نمیاد فرماندشون کی بود اسمش، ولی ابرهه که معاون اون فرمانده بوده، میزنه میکشتش و خودش میشینه جاش و حمله میکنه یمن رو میگیره و میشه پادشاه یمن🤝
بعد یه مدتی که حکومت میکنه، میبینه که مردم یمن هی فرت و فرت میرن ی شهری ب نام مکه زیارت و بجز یمنم از جاهای دیگه زیاد میرن
تحقیق میکنه میفهمه بخاطر خونه ی کعبه س
تصمیممیگیره یه کلیسا بسازه مثل کعبه و طلاییش کنه و مردم رو دعوت کنه اونجا.
هم اینکه مردم مسیحی بشن و هم اینکه از مزایای سفر ب یمن بهره مند بشه
اما خب ملت استقبالی نمیکردن و همچنان میرفتن کعبه
پس تصمیم میگیره کلا رقیب رو حذف کنه و برای همین با لشگر فیل هایی که داشته، به مکه حمله میکنه.