احتمالا تصور میکنین این دختر، نوزاد رو از بیابون پیدا کرده، یکی رهاش کرده بوده و مریم رفته نجاتش داده بهش کمک کنه و ... .
اما میدونین وقتی مریم(س) به شهر رسید، واکنشِ مومنینِ بنیاسراییل چی بود؟!
گفتن مریم تو کی کار زشت کردی که این بچه نتیجهشه؟! چطور روت شده بگیریش دستت بیای تو شهر؟!
تاکید میکنم؛
این واکنش مومنین بنی اسراییل بود!
مریم (س) از طرف خدا مامور به سکوت و صحبت نکردن با مردم بود! پس نمیتونست هیچ جوابی بده. فقط در سکوت به سمت خونش یعنی معبد حرکت میکرد.
این وسط، خبر دهان به دهان پیچید و جریانِ اشراف و کاهنین شیطانی بنیاسراییل در میدان اصلی شهر یک محکمه بزرگ برپا کردن که مریم برسه و سنگسارش کنیم!
جالبه خیلی از اونا حقیقت رو میدونستن، از طریق دوستان جنیشون میدونستن مریم مادرِ منجی بنیاسراییله، اما دشمن حق بودن!
کارِ اینا منطقیه، دشمن خب کارش دشمنیه دیگه!
اما ماجرا اینجاست که مومنین بنی اسراییل، مومنین به زکریا و عمران و شریعت اصلیِ موسی هم ضد مریم و هم صف با کاهنان و اشراف ایستادن...!
مریم که به سکوت مامور بود؛ اومد و وسط این محکمه قرار گرفت! تهمت و توهین از همه طرف روانه بود و مریم همچنان صبورانه، امر خدا که "ساکت باش" رو انجام میداد.
خیلی سخته دیگه! یه دختر جوون باشی، در اوج زیبایی باشی، همیشه عفیف باشی، از خانوادهی پیامبر بنی اسراییل باشی، شهره به تقوا باشی و حالا به بدترین گناه دارن توهین و تهمت میزنن!
درحالی که تو یکی از پاکترین مخلوقات الهی یعنی عیسی(ع) رو در بغل داری، در بالاترین درجه طهارتی، ولی مامور به سکوتی! باااید ساکت باشی!
خیلی خیلی سخته و فقط خدا میدونه مریم چی کشیده اون لحظات...
تا اینکه معجزهی بزرگ رخ میده!
دامانِ پاک مادرِ منجی باید از تهمت مبرا باشه!
چه معجزهای بالاتر از حرف زدن نوزاد یک روزه تو آغوش مادرش؟!
عیسی(ع) شروع به صحبت میکنه!
در حالی که نوزاده و ۱ روزشه خودشو به مردم معرفی میکنه:
انا عبدالله! من بندهی خدام، به من کتاب و حکمت داده، مادرم پاکه و تولد من معجزهست! من توصیه شدم به خوش رفتاری با مادرم و بابرکت و پاک هستم...!
خب منطقیه دیگه وقتی این معجزه بزرگ رو کسی ببینه، دیگه تهمتی به مریم نمیزنه!
این زن همیشه به پاکی شهرت داشت، رفت و اومد و باردارم نبود ولی بچه داره! بچهای که حرف میزنه...!
خب خیلیا ایمان میارن، اما ماجرا تموم نمیشه
روایات ما میگن شیطان بیکار نمیشینه...
نور عیسی به حدی تابناک بود که تاریکی شکست بخوره؛ اما هرجایی که کارِ سپاهِ ابلیس به جاهای باریک کشیده، اون خودش وسط میدون اومده
یعنی تجسم فیزیکی پیدا کرده و وارد میدون شده و نقش بازی کرده
قبلا تعریف کردیم که مثلا تو خاستگاری هاشم از سلما، شیطان شخصا وارد میشه تا ازدواجی شکل نگیره و حضرت عبدالمطلب(ع) دنیا نیان!
اینجا هم همینه. ابلیس لباس جسم میپوشه و وارد بنی اسراییل میشه
به هیبت یک پیرمرد عاقل، دانا و فرزانه!
ابلیس تو مجامع مختلف بنی اسراییل میشینه و پا میشه و در مورد مریم حرف میزنه
که مگه میشه؟! نوزاد بدون پدر؟! امکان نداره!
میگن: دیدیم که بچه ۱ روزه حرف زد!
ابلیس میگه: جادو بوده! این خانواده همشون ساحرن! مگه یادتون نیس اجدادشم جادو میکردن؟!
بنی اسراییل کم کم به شک میفتن و میگن خب شایدم جادو بوده چه میدونیم!
ولی خب اگر جادوعه، پس پدر عیسی کیه؟!
ابلیس اینجا بهتان عظیمش رو میزنه!
میگه وقتایی که مریم تنها بود و عبادت میکرد، فقط ۱ نفر اجازه داشت بهش سر بزنه و اینا! کسی نبود جز زکریا...
نمیبینیو چقدر عیسی رو دوست داره؟! نمیبینین چقدر اونو در آغوش میگیره و خوشحاله؟! زکریا شوهرخالهی مریمه! کدوم شوهر خاله ای اینقدر نوهی خواهرخانومشو دوس داره😐
رابطهی دیگهای بین اونا هست...!
زکریا اینجا حدودا ۱۲۰ ساله بود و مریم ۲۰ ساله! بنیاسراییل حتی زحمت اینو به خودشون ندادن فکر کنن چرا مریم باید چنین کاری بکنه؟! پذیرفتن!
اینقدررر این شایعه بین مردم بنیاسراییل پیچید که به گوش همه رسید! همه!
کسایی که ایمان نداشتن یا دشمن بودن یا ایمانشون ضعیف بود؛ باور کردن!
مومنینِ حقیقی هم که میدونستن ماجرا واقعا معجزهست، دفاع نکردن!
از فحشِ ناموس شنیدن از طرف مقابل ترسیدن
گفتن ولش کن بابا، دنبال دردسری؟ بریم دنبال زندگیمون!
و نیومدن وسط گود از پیامبرای الهی و اولیای الهی دفاعی بکنن...
در نتیجه میدون کاملا به دست مخالفین زکریا افتاد که تو قسمتای قبل گفتیم چقدر ازش کینه داشتن و میخواستن قدرت اداره بنی اسراییل رو ازش بگیرن
ماجرا اینقدر پیچیده شد که گفتن باید زکریا رو بخاطر گناهش بکشیم! افکار عمومی بعد این همه شایعه اینو میپذیرفت!
پس یه تیم بسیج کردن بعنوان تیم ترور که حضرت رو بکشن.
خداوند به زکریا خبر میده. هیچ مومنی حاضر به یاری نبوده پس زکریا از شهر خارج میشه تا نتونن بکشنش. وقتی ایشون از شهر خارج میشه، سرگردون و حیران بوده، نمیدونسته چیکار کنه و تیم ترور هم تعقیبش میکرده. با خواست و معجزهی خدا یک درخت از وسط باز میشه و خداوند به زکریا وحی میکنه که داخل این درخت برو! اینجا پناه بگیر!
زکریا هم این کار رو میکنه و داخل درخت میره.
خب این خودش معجزهست دیگه، درسته؟!
بنی اسراییل میرسن وسط بیابون و میبینن عه! یهو رد زکریا گم شده! نیست! کجاست؟!
اینجا هم ابلیس ظاهر میشه و بهشون میگه در این درخته! بکشیدش! بنی اسراییل حتی فکر نمیکنن که بابا چطوری رفته تو درخت؟😅این خودش یه معجزهی آشکاره! ولی انقدررر ابلیس رو مغزشون اثر گذاشته بود که نپذیرفتن و درخت رو درحالی که زکریا(ع) در میانش آرام گرفته بود، اره کردن...
بدن مبارک این پیامبر بزرگ الهی رو درحالی که در میان معجزه پیچیده شده بود قطعه قطعه کردن و ایشون به شهادت رسید...
شهادت زکریا اتفاق افتاد چون مردم باور کردن اون گناه زنا رو مرتکب شده...
حتی اون اول بهتون گفتم، اولین فکر مردم بنی اسراییل درمورد مریم تو اون شرایط خاص، این بود که ایشون گناه کرده...
میدونین چرا؟
چون بین بنیاسراییل این حرفا عادی شده بود!
عادی شده بود که فلانی زنا کرده
ماجرای فلانی با فلانی تعریف بشه
فکرشون پر گناه جنسی بود!
برا همین اولین چیزیم که به ذهنشون اومد، گناه جنسی بود! چه درمورد مریم چه درمورد زکریا
که خداوند از هردوشون با طهارت بسیار در قرآن یاد کرده!
ذهنشون اونقدررر خو گرفته بود با این مسائل و اونقدر با هرچیزی یاد این گناها میفتادن و انقدر قبحش براشون ریخته بود که دیگه پیرمرد ۱۲۰ ساله رو به دختر ۲۰ ساله نسبت میدادن
اولین چیزی که به دختر ۲۰ سالهی مومنی که هرگز مردی لمسش نکرده بود و بدنش عادی بود و بعد ۱ روز نبودن بچه بغلش بود، نسبت میدادن، گناه جنسی بود!
ذهن مردم خراب شده بود..میگفتن مگه میشه؟! مگه میشه فلانی گناه نکرده باشه؟! حتما زنا کرده! این حرف زدن بچه ام جادوعه!
یعنی تو ذهنشون احتمال این ماجرا اینقدررر قطعی بود که بزرگشون، کسی که ۱۲۰ سال رهبر معنوی و دینی و اجتماعیشون بود رو کشتن!