وقتی یکی ماسون میشه، طی یه مراسمی نقش هیرام رو نمادین بازی میکنه!
شکنجه میشه و بصورت نمادین میمیره و سوگند یاد میکنه که اسرار و فاش نکنه و یه سری کار دیگه!
هر بخش از این داستان، برای فراماسونا مقدسه!
بخشای مختلف این داستان هم هرکدوم براشون یه نماده!
دستکش سفید
اون نوع دست دادن خاص
عدد ۹نفری که رفتن سمت هیرام
گونیا و پرگار
اینا همگی شدن نمادهای فراماسونری
حالا شاید براتون سوال بشه چرا حضرت سلیمان تو داستانشون هست؟ چون ایشونو بعنوان یه جادوگر بزرگ میشناسن!
و کلا بعنوان پیامبر و اینا قبول ندارن.
الان دنبال اینن دوباره، این کار در قالب بنّاهای آزاد و نه اسیر مثل هیرام و بقیه، معبد سلیمان رو بسازن تا به قدرتهایی دست پیدا بکنن.
اینکه بهتون گفتم آیین مصرباستان رو میان بازسازی میکنن، یه نمونهش همین داستان هیرام و آیینیه که انجام میدن.
اونا عقیده دارن دین یکتای جهانی، باید فراماسونری باشه. بیخدایی باشه در واقع!
این همه هجمه به دین که این سالها بخصوص روی مسلمونا زیاد شده و امروزم میبینیم، بخشی از این برنامهست.
گریختن از دین اصیل الهی برای قالب کردن دینِ بیخدایی. دینی که همه در اون آزادن که خدا رو نپرستن🤝
خلاصه اگر هنوز تو دام اینا نیفتادی، خدا رو میپرستی و تلاش میکنی دین واقعی رو به بقیه هم بشناسونی، دمت گرم🤝
حالا که داستان به این قشنگی گفتم، یه کانال قشنگم میخوام معرفی کنم که خیلی مفیده😁
سقطجنین اونم ۶تا، حتی تو اروپا هم چیز بد و عجیبی شناخته میشه. نماد یه زندگی هرزه و وله! کمتر کسی حاضر میشه با چنین آدمی ازدواج کنه یا تعهد بلندمدت داشته باشه.
اونوقت این بیچاره معتقده مردای مسلمون عصبانی میشن پس بذار بچهی خودمو بکشم!
امروز یه داستان هیجانانگیز داریم🤓
از اونا که حقش بود تبدیل به سریال و موضوعِ فیلمنامه بشه ولی نشده🤝
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربون، یه چوپانِ زحمتکش بود به نام امامقلی که توی خراسان زندگی میکرد.
امامقلی خیلی فقیر بود طفلک. روی گلههای دیگران کار میکرد، چوپونی میکرد! زمستونا هم پوستین میدوخت و خلاصه اینطوری یه نونی برای زنش درمیاورد.
طایفهی امامقلی، کوچنشین بودن! ییلاق و قشلاق میکردن. امامقلی هم همراه کل ایل، هرسال جابجا میشد.
یکی از روزهای سرد پاییزی، کل ایل داشت جابجا میشد تا بره به جای گرمتر. خب وقتی کل طایفه با هم جابجا میشدن، توام ناگریز باید میرفتی! جای این نبود که بگی نه من نمیام و زنم پا به ماهه!
امامقلی هم همینطور بود شرایطش. با اینکه زنش پابهماه بود، مجبور بود همراهِ ایل، جابجا بشه!
اما خب بچه که این چیزا حالیش نمیشه، وقتش که باشه میاد! براشم مهم نیست وسط بیابونیم و هوا چندین درجه زیر صفره!