سقطجنین اونم ۶تا، حتی تو اروپا هم چیز بد و عجیبی شناخته میشه. نماد یه زندگی هرزه و وله! کمتر کسی حاضر میشه با چنین آدمی ازدواج کنه یا تعهد بلندمدت داشته باشه.
اونوقت این بیچاره معتقده مردای مسلمون عصبانی میشن پس بذار بچهی خودمو بکشم!
امروز یه داستان هیجانانگیز داریم🤓
از اونا که حقش بود تبدیل به سریال و موضوعِ فیلمنامه بشه ولی نشده🤝
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربون، یه چوپانِ زحمتکش بود به نام امامقلی که توی خراسان زندگی میکرد.
امامقلی خیلی فقیر بود طفلک. روی گلههای دیگران کار میکرد، چوپونی میکرد! زمستونا هم پوستین میدوخت و خلاصه اینطوری یه نونی برای زنش درمیاورد.
طایفهی امامقلی، کوچنشین بودن! ییلاق و قشلاق میکردن. امامقلی هم همراه کل ایل، هرسال جابجا میشد.
یکی از روزهای سرد پاییزی، کل ایل داشت جابجا میشد تا بره به جای گرمتر. خب وقتی کل طایفه با هم جابجا میشدن، توام ناگریز باید میرفتی! جای این نبود که بگی نه من نمیام و زنم پا به ماهه!
امامقلی هم همینطور بود شرایطش. با اینکه زنش پابهماه بود، مجبور بود همراهِ ایل، جابجا بشه!
اما خب بچه که این چیزا حالیش نمیشه، وقتش که باشه میاد! براشم مهم نیست وسط بیابونیم و هوا چندین درجه زیر صفره!
بعله گلافروز، همسرِ امامقلی، وسط کوچ ایل توی بیابون درد زایمانش گرفت! به سختی تو اون هوای سرد، بچه رو به دنیا آورد!
هوا خیلی سرد بود و امامقلی هم فقیر بود! برای همین بچه رو به محض اینکه به دنیا اومد، پیچیدن لای همون پوستین گوسفندی که باباش میدوخت🤝تا یخ نزنه از سرما!
فرداش امامقلی، بچه رو به یادِ پدرش نامگذاری کرد: «نادرقلی»!
نادرقلی از اون سرمای وحشتناک زنده موند. گل افروز هم بهتر شد و چندسال دیگه، پسری به دنیا آورد که اسمشو ابراهیم گذاشتن.
نادرقلی همراه پدرش میرفت صحرا و چوپونی میکرد و پوستین میدوخت. اوضاع بهتر شده بود و یه کم راحت تر زندگی میکردن اما یه بیماری سخت، یقهی امامقلی رو گرفت!
بیماریای که قصد نداشت یقهشو رها کنه و در نهایت، جون امام قلی رو در حالی که نادرقلی پسر اولش فقط ۱۳ساله بود، گرفت!
اون سالها حکومت مرکزی ایران ضعیف بود. همین، به همسایهها اجازه میداد به دلایل مختلف بیان حمله کنن و مرزهای ایران رو غارت کنن!
یکی از اونا هم ازبکها بودن که به شمال خراسان حمله میکردن.
توی یکی از این حمله ها، ازبکها به روستای نادرقلی حمله کردن! اونا روستا رو غارت کردن و نادر و مادرش رو به اسارت بردن...
اسارت و بعد فروخته شدن تو بازار برده ها، چیزی نیست که بشه درد و زخمش رو با کلمات توصیف کرد، اما نادرقلیِ ۱۷ساله مجبور به تحملش بود!
نادرقلی و مادرش بعنوان برده، در خوارزم فروخته شدن. سالها اسارت، تحقیر، کار برای اشراف ازبک و انواع توهینها به همراه سابقه فقر قبلی، مادر رو حسابی خسته و فرسوده کرده بود...
اون دیگه خیلی تحمل جسمانی برای وضعیت نداشت. پس جلوی چشمای نادرقلی جونشو از دست داد...
نادرقلی توی غربت، با سختترین حالت و دستتنها، مادرشو با دستای خودش به خاک سپرد...
۴_۳سال تحقیر اشراف، بردگی، کار سخت و فقر، همه رو تحمل کرده بود! اما حالا که دیگه مادرش از دنیا رفته بود، دلیلی برای تحمل نداشت!
توی ۲۱سالگی، با کلی تلاش و زحمت و سختی از چنگال ازبکها فرار کرد و به ایران برگشت!
وقتی به ایران برگشت هیچی نداشت! فقیر بود و نه ثروتی داشت و نه خانوادهای!
به این فکر کرد که باید کاری بکنه. باید کاری بکنه با همین دستای خالیش که دیگه مادرهای ایرانی به اسارت نرن و توی غربت نمیرن و توسط پسراشون دفن نشن!
پس مسیری رو با همون دستای خالیِ خالی شروع کرد. مسیری که در انتهاش، تبدیل شد به کسی که اروپاییا بهش لقبِ «ناپلئونِ آسیا» دادن!
اعلیحضرت ظلالله شاهِ شاهان، هست سلطان بر سلاطین جهان، شاه شاهان نادر صاحبقران؛ نادرشاهِ افشار!
بله، نادرشاه افشار، فاتح هند و پادشاه بزرگ ایرانی، اینطوری به دنیا اومد و بزرگ شد. نه خانواده سلطنتی داشت نه ثروت! اما در آینده شگفتیهایی که آفریده میبینیم🤓
نظرتون؟
https://daigo.ir/secret/p-45505592