میگم محسن رضایی بازماندهی رزمندگان نیس که وفاقیون اینطوری بخاطر حرفای دیروز بهشون حمله میکنن؟ فقط حاج باقر جنگیده؟
برگ زیتون🌿
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربون، یه چوپانِ زحمتکش بود به نام امامقلی که توی خراسان زندگی میک
خب ما نادرقلی رو در حالی که از اسارت فرار کرده بود، رها کردیم!
بریم ببینیم با لباسای مندرس و پاره، بدون اسب و بدون مادرش و بدون یه قرون پول وقتی برگشت ایران، چیکار کرد؟
اگر قسمت قبلی رو نخوندین، ریپلای زدم بهش.
ببین اینا هیییچی نداشتن! رسماً یهسری چوپان بودن که هیچی دست نگرفته بودن!
سلاحِ اولیهی جنگیشون چی بود؟
همون ابزار کشاورزی!!
داس و چماق و چندتا دونه تفنگ قدیمی سرپر که برای کشتن گرگ و گراز و اینا که به گله حمله میکردن، استفاده میشد🥲
مقابلشون کیا بودن؟!
جنگجوهای تا دندون مسلح و حسابی آموزش دیدهی ازبک!
جنگجوهایی که سوارکارای حرفهای بودن و نامتقارن میجنگیدن و با سلاح بزرگ شده بودن!
اما خب چاره چیه؟ باید میجنگیدن!
اون موقع که کسی حتماً به عقلش نمیرسید با ازبکا مذاکره کنه که دیگه غارت نکنن ایرانو و بچههای خوبی باشن🦦
نادر و بچهمحلا، از ویژگیِ «شناخت کوهستان» استفاده کردن! اونا یه جاهایی رو میشناختن از کوه که ازبکا نمیشناختن!
اون جاهای کمین میکردن، یهویی حمله میکردن چندتا غنیمت میگرفتن و میرفتن! اینجوری یواش یواش خودشونو مجهزتر کردن؛ با همون اسلحههای غنیمتی🤓
نادر اون مدتی که تو ازبکستان اسیر بود، تاکتیکای اینا رو حسابی یاد گرفته بود! نقطه ضعفاشونم همینطور!
میدونست هرچند سریع و قوین، اما در برابر نظم و انضباط و صبر، کم میارن!
پس تفنگچیاشو به زندگی سخت کوهستانی عادت داد تا صبور بشن. طبق چیزایی که دیده بود آموزششون داد و هی تمرین کردن؛
طوری شده بود که جنگجوهای نادر میتونستن رو اسب بخوابن😎و همزمان روزها تو کوهستان باشن و بجنگن!
نتیجه؟ نتیجه اینکه واقعی جلوی ازبکا رو گرفتن😍آقا دیگه اینطوری نبود اونا حمله کنن دسترنج کشاورزا رو ببرن و دخترا رو اسیر کنن!
دیگه خورده بودن به دیوار سفت و سختی به نام نادرقلی و نگهبانان کوهستانیش!
حتی اگر میتونستن چیزی ببرن، نادر در برابرش از اونا کاروان غارت میکرد و اموال رو برمیگردوند! اینطوری شده بود که مرز ابیورد، دیگه جولانگاه ازبکها نبود!
باباعلیبیگ که فهمید نادرقلی خودشم آموزش خاصی ندیده و فقط تو اسارت به ازبکها نگاه کرده، فکر کرده و تو ذهنش نقشه چیده، فهمید با یه نابغه نظامی طرفه!
با این حال فقط اون و دوستاشو، تبدیل به تفنگچیای سادهی خودش کرد!
نادر اما ننشست نگاه بکنه که! بعنوان همون تفنگچی ساده هم خودشو نشون داد. تو شبیخونها به دشمن، با دستهی چوپونای قبلی خودش که حالا تفنگچی بودن میزد به دل دشمن و عملاً کار اصلی رو تو بردن اون نبرد انجام میداد.
کمکم شد مسئول آموزش، مسئول یه دسته، یه لشگر و در نهایت، دست راستِ نظامیِ حاکم ابیورد، باباعلیبیگ!
حالا بگم شانس؟! بگم کارِ خدا؟! بگم کارما؟😂
آقا زد و این باباعلیبیگ پسر نداشت🦦دنبال یه وارث برای خودش میگشت! یه دختر نازداربلا هم داشت به اسم گلافشان خاتون که خیلی خاطرشو میخواست
خلاصه نادرقلیِ بدبخت که از خانواده فقیری بود، باباشو تو بچگی از دست داده بود، به اسارت رفته بود و مادرشو اونجا دست تنها دفن کرده بود و پیاده از کوهستان به ایران برگشته بود، اینجا بخت و اقبال بهش رو کرد و شد؛
دامادِ باباعلیبیگ، وارثِ حکومتِ ابیورد!