eitaa logo
برگ زیتون🌿
13.2هزار دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
219 ویدیو
49 فایل
✨کانها کوکب درّی یوقد من شجره مبارکه زیتونه لاشرقیه و لاغربیه 💌من آن درخت مبارکم، فاطمه(س)شاخه آن و علی(ع)پیوند آن، حسنين(ع) ميوه‌های آن و شيعیان ما برگ‌های آن🌿 ✍یادداشت‌های یک زن مهندس دانشجوی خانه‌دار صاحب‌کسب‌وکار عاشق تاریخ 📢تبلیغات: @tab_zeitoon
مشاهده در ایتا
دانلود
میگم محسن رضایی بازمانده‌ی رزمندگان نیس که وفاقیون اینطوری بخاطر حرفای دیروز بهشون حمله می‌کنن؟ فقط حاج باقر جنگیده؟
برگ زیتون🌿
یکی بود، یکی نبود. غیر از خدای مهربون، یه چوپانِ زحمتکش بود به نام امام‌قلی که توی خراسان زندگی می‌ک
خب ما نادرقلی رو در حالی که از اسارت فرار کرده بود، رها کردیم! بریم ببینیم با لباسای مندرس و پاره، بدون اسب و بدون مادرش و بدون یه قرون پول وقتی برگشت ایران، چیکار کرد؟ اگر قسمت قبلی رو نخوندین، ریپلای زدم بهش.
بعد از اینکه نادر خسته و کوفته به ایران رسید، هیچ جایی برای رفتن نداشت الا همون ایلِ خودش! پای پیاده و به سختی، خودشو به ایل افشار رسوند. جایی نزدیک شهر ابیورد تو شمالِ خراسان! دوباره وارد ایلش شد و دوباره برای زنده موندن و گذروندن زندگی، به چوپانی و شکستن هیزم و اینا رو آورد...
اما این دفعه یه فرقی داشت؛ نادر دیگه نمیخواست دوران سیاه شبیخون های ازبک و اسارت رو تجربه کنه، نه خودش نه کس دیگه! بنابراین همون‌طور دست خالی، شروع به راه اندازی یه گروه شبه نظامی کرد! جوون های ایلشون رو که وااااقعا چیزی نداشتن، هیچِ هیچ بودن جمع کرد و گفت بیاین بشیم نگهبانانِ کوهستان!
ببین اینا هیییچی نداشتن! رسماً یه‌سری چوپان بودن که هیچی دست نگرفته بودن! سلاحِ اولیه‌ی جنگیشون چی بود؟ همون ابزار کشاورزی!! داس و چماق و چندتا دونه تفنگ قدیمی سرپر که برای کشتن گرگ و گراز و اینا که به گله حمله میکردن، استفاده میشد🥲 مقابلشون کیا بودن؟! جنگجوهای تا دندون مسلح و حسابی آموزش دیده‌ی ازبک! جنگجوهایی که سوارکارای حرفه‌ای بودن و نامتقارن میجنگیدن و با سلاح بزرگ شده بودن!
اما خب چاره چیه؟ باید میجنگیدن! اون موقع که کسی حتماً به عقلش نمیرسید با ازبکا مذاکره کنه که دیگه غارت نکنن ایرانو و بچه‌های خوبی باشن🦦 نادر و بچه‌محلا، از ویژگیِ «شناخت کوهستان» استفاده کردن! اونا یه جاهایی رو می‌شناختن از کوه که ازبکا نمیشناختن! اون جاهای کمین میکردن، یهویی حمله میکردن چندتا غنیمت میگرفتن و میرفتن! اینجوری یواش یواش خودشونو مجهزتر کردن؛ با همون اسلحه‌های غنیمتی🤓
نادر اون مدتی که تو ازبکستان اسیر بود، تاکتیکای اینا رو حسابی یاد گرفته بود! نقطه ضعفاشونم همینطور! میدونست هرچند سریع و قوین، اما در برابر نظم و انضباط و صبر، کم میارن! پس تفنگ‌چیاشو به زندگی سخت کوهستانی عادت داد تا صبور بشن‌. طبق چیزایی که دیده بود آموزششون داد و هی تمرین کردن؛ طوری شده بود که جنگجوهای نادر میتونستن رو اسب بخوابن😎و همزمان روزها تو کوهستان باشن و بجنگن!
نتیجه؟ نتیجه اینکه واقعی جلوی ازبکا رو گرفتن😍آقا دیگه اینطوری نبود اونا حمله کنن دسترنج کشاورزا رو ببرن و دخترا رو اسیر کنن! دیگه خورده بودن به دیوار سفت و سختی به نام نادرقلی و نگهبانان کوهستانیش! حتی اگر میتونستن چیزی ببرن، نادر در برابرش از اونا کاروان غارت میکرد و اموال رو برمیگردوند! اینطوری شده بود که مرز ابیورد، دیگه جولانگاه ازبکها نبود!
خبر رسید به حاکمِ منطقه؛ مردی به اسمِ باباعلی‌بیگ! باباعلی‌بیگ دنبال این بود مرزا رو یه طوری آروم کنه و بعد شنید کسی به اسم نادرقلی، تونسته با یه گروه چوپان که هیچ آموزشی ندیدن، مرز رو امن کنه ! پس از نادرقلی خواست که پیشش بره
باباعلی‌بیگ که فهمید نادرقلی خودشم آموزش خاصی ندیده و فقط تو اسارت به ازبکها نگاه کرده، فکر کرده و تو ذهنش نقشه چیده، فهمید با یه نابغه نظامی طرفه! با این حال فقط اون و دوستاشو، تبدیل به تفنگچیای ساده‌ی خودش کرد!
نادر اما ننشست نگاه بکنه که! بعنوان همون تفنگچی ساده هم خودشو نشون داد. تو شبیخون‌ها به دشمن، با دسته‌ی چوپونای قبلی خودش که حالا تفنگچی بودن میزد به دل دشمن و عملاً کار اصلی رو تو بردن اون نبرد انجام میداد. کم‌کم شد مسئول آموزش، مسئول یه دسته، یه لشگر و در نهایت، دست راستِ نظامیِ حاکم ابیورد، باباعلی‌بیگ!
حالا بگم شانس؟! بگم کارِ خدا؟! بگم کارما؟😂 آقا زد و این باباعلی‌بیگ پسر نداشت🦦دنبال یه وارث برای خودش میگشت! یه دختر نازداربلا هم داشت به اسم گل‌افشان خاتون که خیلی خاطرشو میخواست خلاصه نادرقلیِ بدبخت که از خانواده فقیری بود، باباشو تو بچگی از دست داده بود، به اسارت رفته بود و مادرشو اونجا دست تنها دفن کرده بود و پیاده از کوهستان به ایران برگشته بود، اینجا بخت و اقبال بهش رو کرد و شد؛ دامادِ باباعلی‌بیگ، وارثِ حکومتِ ابیورد!