ای طفل که دَفع مگساز خود نتوانی
هر چندکه بالغ شدیآخر تو همانی
شکرانهی زورآوریِ روز جوانی
آناست که قدر پدر پیر بدانی
یک فصلاز یک قصه؟ نه این را نمیخواهم
میخواهم از این پس، تمام ماجرا باشی...
تمام عمر خندیدم بهاین عاشق بهآن عاشق
چنان عشقی سرم آمد که من دیگر نمیخندم.
شما که او را ندیدهاید
چشمهایش
چشمهایش!
باور کنید من هم سیر ندیدمش!
چشمهایش نگذاشتند..