تمام عمر خندیدم بهاین عاشق بهآن عاشق
چنان عشقی سرم آمد که من دیگر نمیخندم.
شما که او را ندیدهاید
چشمهایش
چشمهایش!
باور کنید من هم سیر ندیدمش!
چشمهایش نگذاشتند..
اگر از قند لبت حومهی قم
شعبهی سوهان بزنی
پوز این "حاج و حسین و پسران" را
تو چه آسان بزنی
حِیف آن نیست که آن قند لبت شد سوهان؟!
که کنند اسم بهدر "حاج حسین و پسران"؟
گر چه او هرگز نمیگیرد ز حال ما خبر
درد او هر شب خبر گیرد ز سر تا پای ما
بَدیع