زیرا ما هردو در بهار
در یک بهار
چشم بهدنیا گشودهایم
ما هردو در یک بهار چشم به هم دوختیم
آنگاه ناگهان متولد شدیم
و نام تازهای بر خود گذاشتیم
بَدیع
گفته ام بارها و میگویم
بی وجودش حیات مکروه است
همهی عمر تکیه گاهم بود
پدرم نام کوچکش کوه است!
من از روییدن خارِ سرِ دیوار دانستم
که ناکس، کَس نمیگردد از این بالانشینیها!
بی ماه، با ماه
شب خودش را به روز میرسانَد
من اما فرق دارم
بی تو
بی تو حتی به نیمههای شب نمیرسم...