تا صبح میخوابند و من
تا صبح بیدارم
تازه بهغیر از درد و دل
من درد هم دارم
خواستم در دفترم نقشی نگارم از رُخت
ديدم از بس ناز داری دل ز دفتر میبرى...
بَدیع | badeeee
-
عاشق یک الاغ شدم که مپرس
شیفتهی یک مودماغ شدم که مپرس
قصرم از بس تابناک بود، زبانزد شده بود
لعنتی! چنان بیچراغ شدم که مپرس
تختخوابت گر طلا باشد و فرشش از حریر
بالش وجدان اگر راحت نباشد، خواب نیست