غم غم غم ،چرا فقط غم را در دلم احساس میکنم؟غم ایکاش سرازیر میشدی از چشمانم و انقدر بغض نبودی،غم عزیزم که در انتهای شب و در ابتدای روز تنها تورا میبینم،تورا بو میکنم،تورا میبوسم،گاهی فراق هم لازم است برای دو عاشق اما چرا من و تو همیشه در وصالیم؟
غم،اکنون تورا دوباره در قلبم احساس میکنم دقیقا وسط قفسه سینهام وقتی استخوان هارا کنار بزنم در ته ته آن عضو قرمز و خونین رنگ بدنم تورا میابم،تورا در چشمان دوستانم،در دستان پدرم،در لب های مادرم میبینم،تورا در کوچه پس کوچه های این خاک غم زده میبینم،تورا در صدای خنده ها میشنوم،چگونه است که انقدر آدم هارا دوست داری؟
من عاشق غم خود شدهام؟
غم،غم،غم؛از من بگریز،به اندازه نوشیدن یک چای از من بگریز.
غم،غم،غم؛ سرازیر شو از چشمان خشک شده ام آنقدر سرازیر شو تا با اشک چشمانم این مردم را سیراب کنم.
غم،غم،غم؛هرچه از تو نوشتم تمام نشدی پس بیا و بنشین تا شروع کنیم این محفل غمگینِ غمزده را؛زیرا که در برابر چشمان دوستانم،دستان پدرم،لب های مادرم و کوچه پس کوچه های این شهر با کسی بجز تو نمیتوانم هم داستان شوم.
غم،غم،غم؛چای مینوشی؟بیا در من لانه کن و مرا آتش بزن که دیگر نمیتوانم در برابر این کشور، بی پروا موهایم را در هوا تکان بدهم زیرا که "باددیگرآنهارانخواهدبرد".
بادماراخواهدبرد
در این گوشه از دنیا هیچکسنمیرود،هیچ کس رها نمیشود و هیچ چیز نابود نمیشود؛در این گوشه دنیا همه چیز ماندنی است.
قطع امید کردی؟!
دَم صبح طلوع آفتابو نمیخوای ببینی؟سرخ و زرد آفتاب رو موقع غروب، دیگه نمیخوای ببینی؟
ماه رو دیدی؟ نمیخوای ستارهها رو ببینی؟ شب مهتاب، اون قرص کامل ماه، دیگه نمیخوای ببینی؟
چشمات رو میخوای ببندی؟
از مزهی یه گیلاس، میخوای بگذری؟
نگذر! من رفیقتم میگم نگذر.
- طعمگیلاس ؛ عباس کیارستمی