گر خدا بودم، خدایا، لحظهای از خویش
می گسستم، می گسستم، دور میرفتم
روی ویران جادههای این جهان پیر
بی ردا و بی عصای نور می رفتم
وحشت از من سایه در دلها نمی افکند
عاصیان را وعدهی دوزخ نمیدادم
یا ره باغ ارم کوتاه می کردم
یا در این دنیا بهشتی تازه می زادم
خانه میکردم میان مردم خاکی
خود به آنها راز خود را باز میخواندم
مینشستم با گروه باده پیمانان
شب میان کوچه ها آواز میخواندم
گر خدا بودم، رسولم نام پاکم بود
این جلال از جامه های چاک چاکم بود
عشق شمشیر من و مستی کتاب من
باده خاکم بود، آری، باده خاکم بود
فروغفرخزاد
میزی برای کار، کاری برای تخت، تختی برای خواب، خوابی برای جان، جانی برای مرگ؛
مرگی برای یاد یادی برای سنگ، این بود زندگی...
حسین پناهی