eitaa logo
بادماراخواهدبرد
1.4هزار دنبال‌کننده
520 عکس
3 ویدیو
0 فایل
Memories don't die , do they?
مشاهده در ایتا
دانلود
Why can’t it ever be enough?
آخرش می‌فهمی هیچ‌کس مقصر نبود؛ نه آن‌ها که رفتند، نه تو که ماندی، فقط بعضی داستان‌ها برای تمام شدن نوشته شده‌اند. نادرابراهیمی
جوونی جوونی که می‌گفتن این بود؟
And all the girls at this party are so cool, That’s never been a thing that I could do
You know I could never leave.
من می‌توانستم این آدم‌هارا نجات بدهم، گاهی بهشان خیره می‌شوم، به چهره های رنجور، به فریاد های جگرسوز، به نگاه های نگران.. اه که چقدر همه چیز در این خانه دلگیر است. شب که می‌شود من به تیک تاک ساعت گوش می‌دهم، به سکوت گوش می‌‌دهم و به دردهای تو که از پشت این در های بسته به گوشم می‌رسد. من می‌توانستم نجات دهنده باشم، می‌توانستم شنوای آدم‌های این خانه باشم، می‌توانستم. اما ترسیده بودم. من ترسیدم. من به هر تکه از این خانه که نگاهی می‌اندازم زخم می‌بینم و زخم، آنقدر زخم های این خانه زیاد بود که من ترجیح دادم هرآنچیزی شوم که آنها می‌خواهند، ترجیح دادم اگر نجات دهنده نیستم حداقل زخمی بر روی زخم های دیگر نباشم. من سر را پایین انداختم و گذاشتم هر لباسی که خواستند تنم کنند. همیشه فریاد را کس دیگری می‌زد و دیگر جایی نمی‌ماند برای فریاد های دختری کوچک. من دختر خوبی هستم. آری دختر خوبی هستم برای خانه ای که نیاز داشت که دختر خوبی داشته باشد، دختری که کار های بد نکند، دختری که زندگی اش هر آن چیزی باشد که آنها می‌خواستند، مجسمه ای که زینت بخش خانه است. من زخم دیده تر بودم یا تو خواهرم؟ چه چیزی ماند از آن دختر کوچک؟ تنها یک مجسمه که زینت بخش خانه است. خواهرم، من رنج این خانه را دیدم، به لبخند ها و موفقیت های من غبطه نخور‌، من فقط سعی کردم زخمی بر دیگر زخم ها نباشم، من سعی کردم آنقدر خاموش باشم که کسی فریاد نزند، من سعی کردم آنقدر لبخند بزنم که کسی اخم نکند، من سعی کردم آنقدر غم را فرو بخورم و فرو بخورم که کسی غم را حس نکند. همه چیز اینجا خراب است، هرروز چیزی خراب می‌شود، خواهرم، بنظرت این خرابی ها نشانه ای از فریاد خانه ای نیست که سالها غم را به دوش کشیده و دم بر نیاورده؟ حالا به من بگو خواهرم، من مجسمه ای زینت بخش بودم، یا خانه ای که سالها غم را به دوش کشیده و دم بر نیاورده؟
یعنی میگی دوباره باید صبح پاشم؟
شاید خیلی بد باشه که همیشه وقتی از بقیه می‌پرسم "خب فلانی چخبر؟" آدم ها کلی خبرهای جالب و پرحاشیه و جنجالی دارن اما وقتی نوبت من می‌شه و اونا میپرسن "گلسا چخبر؟" ، راستش یه لحظه قفل می‌شم و نمی‌دونم چی بگم . روزهای من و خبرهای من هیچوقت برای بقیه جالب انگیز نبوده، انقدر حوصله سربر هستم که روم نمی‌شه از روزهام بگم، روزهایی که من با کلی جنگ و تلاش های مداوم می‌گذرونمشون ولی وقتی به زبون میارمش حس می‌کنم همه ی احساسات اون روزها یهو سرد می‌شه و کسالت بار جلوه می‌کنه. من روزهام خلاصه می‌شه به اتاقی که توش به انزوا می‌‌پردازم، سنتور می‌زنم، گاهی شعر می‌خونم، بعد میرم تو هال، گاهی با مامان راجب سختی های درس و سنتور و بلابلابلا حرف می‌زنم(غر می‌‌زنم)، چای می‌ریزم، مامان غر می‌زنه که "گلسا فلان کار رو از صبح تاحالا بهت گفتم انجام بدی هنوز انجام ندادی" منم بدو بدو کنان می‌رم و انجامش می‌دم. روزهایی که درس می‌خونم، تو ذهنم لیست بلند بالای کارهای روزانه ام رو تیک می‌زنم، گاهی هم بدون لیست به روزهام ادامه می‌دم و بی‌نظمی و شلختگی رو برمی‌گزینم، ظهر ها باشگاه می‌رم و اونجا گوش تیز می‌کنم و به حرفای خانم های مسن باشگاهمون گوش میدم، یه سری روزهام کلاس سنتور دارم و با استادم بگو بخند می‌کنم(گاهی هم استادم حوصله نداره و من سعی می‌کنم دهنمو ببندم)، گاهی میریم خونه مامانجون و باباجون من یه گوشه ساکت می‌شینم و چای می‌نوشم و باباجون از خاطرات پر شور و حالش برامون می‌گه. این از روزهای من، اگر خیلی بخوام خوش بگذرونم با دوستام میرم بیرون و به خبرهای جالب انگیز اونها گوش می‌دم. این وسط، نه یاری دارم، نه مهمون ناخونده ای دارم، نه پیام جنجالی ای دارم، نه دوستانی که اهل زیاد از حد بیرون رفتن باشن. خبرهای من این بود، حالا بگو تو چخبر؟