بس که جفا ز خار و گل دید دلِ رمیدهام
همچو نسیم از این چمن پایْ برون کشیدهام
شمع طرب ز بخت ما آتش خانهسوز شد
گشت بلای جان من عشقِ به جان خریدهام
حاصل دُوْر زندگی صحبت آشنا بُوَد
تا تو ز من بریدهای من ز جهان بریدهام
تا به کنار بودیَم بود به جا قرار دل
رفتی و رفتْ راحت از خاطرِ آرمیدهام
تا تو مراد من دهی کُشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی من به خدا رسیدهام
چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون
ای گل تازه یاد کن از دلِ داغدیدهام
یا ز ره وفا بیا یا ز دل رهی برو
سوخت در انتظار تو جانِ به لبرسیدهام
-رهی معیری
احساس میکنم یه تکه پوست مرده هستم که دیر یا زور کنده میشود و به باد میرود.
حاجی تا صبح قران به دست گرفت
گناهاناش بخشیده شد
اما کارگر خسته بعد از افطار
خوابش برد و گناهان امسالش
به گناهان سال پیشش افزوده شد
این است اعتقادات مردم سرزمین من
حسینپناهی
در جهانی که من دارم خاطرات محو نمیشوند.
تک تک آدمها باقی میمانند.
با تمام تاثیراتی که بر زندگیام گذاشتهاند.
-سامان کرم پور