چی من رو به زندگی وصل میکنه؟ اول باید این سوال رو یه دور برای خودم معنی کنم، باید دنبال چیزهایی بگردم که به طور واقعی من رو به زندگی متصل کنه، چیزهایی که من رو برمیگردونه به اکنون و الان و از چرخیدن در افکارم و سپس وارد شدن به خلسه من رو نجات میده.
برای بگم اکثر مواقع، موسیقی، کتاب خوندن، به خودم رسیدن مثل آرایش کردن یا لاک زدن، به گل هام آب دادن، گاهی کار خونه کردن، پادکست گوش دادن، نقاشی کشیدن، آشپزی کردن و با تموم وجود و عشق قاطی کردن چیزا و ریخت و پاش کردن، کنار دوست هام بودن، سینما رفتن و دیدن یک فیلم خوب، توی سکوت چای نوشیدن و خیره شدن به یک نقطه و به خاطر سپردن طعم و عطر چای، نوشتن و نوشتن، لمس کردن برگ درخت ها و تنه هاشون، قدم زدن های پیوسته، لبخند یک انسان، مهربونی یک گربه، خونهی مامانبزرگ و درنهایت لحظه ها را با تمام وجود حس کردن و بلند بلند حرف زدن با خودم.
اینا منو به زندگی متصل میکنن.
باید بگم از هوش مصنوعی و دار و دستهاش متنفرم، از هرچیزی که اینطوری انسان رو به حقارت کشونده متنفرم، از کانسپت آسون کردن 'همه چیز' بدم میاد ترجیح میدم ساعت ها سختی بکشم و زجه بزنم و تهش هم خطا و اشتباه بکنم ولی دستم به این ربات های غیرآدم نخوره.
هدایت شده از متهم ردیف اول _
آه مادر .هواتنگ است و خُلق هم .
اینکه میگویند
روزهاوعمرها مثل برق وباد میرود
امابرق که برمیگردد .
عمرچی عمربرمیگردد؟
مگرعمرمارا باد اورده که باداورده
را باد میبرد؟
مادر روزهایمان کو؟جوانی کو؟
عمرکجارفت؟
خانه باد کجاست ؟ ویل متهم
شب سردی است، و من افسرده.
راه دوری است، و پایی خسته.
تیرگی هست و چراغی مرده.
میکنم، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدمها.
سایهای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غمها.
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصهها ساز کند پنهانی.
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر، سحر نزدیک است:
هردم این بانگ برآرم از دل:
وای، این شب چقدر تاریک است!
خندهای کو که به دل انگیزم؟
قطرهای کو که به دریا ریزم؟
صخرهای کو که بدان آویزم؟
مثل این است که شب نمناک است.
دیگران را هم غم هست به دل،
غم من، لیک، غمی غمناک است.
- غمی غمناک، سهراب سپهری
در دفترم نوشتم" و چرا هیچ عشقی نیست که احساسش کنم؟ و چرا همهی کارها نوعی فرسایش هستند؟".