ظلم در جهان بوده و هست و خواهد بود، بدی در جهان بوده و هست و خواهد بود، همان گونه که ماه کامل نیست نه تنها ما آدمیان، بلکه حتی جهان هم کامل نخواهد بود، بلکه حتی حکومت هاهم کامل نخواهند بود، بلکه حتی زمین هم کامل نخواهد بود. شاید روزی برسد که همهی نا تمام ها تمام شود و همه ی ناقص ها کامل، اما تاریخ نشان داده میسر کردنش در زمین ممکن نیست. شاید جهان دیگری هم باشد!
در نادان ترین حالت خود به سر میبرم، این را از روی تواضع یا فروتنی نمیگویم، من تنها میتوانم به گوشه ای بنشینم و سوال بپرسم، تو از جبر حرف بزنی من از تو سوال هایی دارم، از اراده و اختیار هم حرف بزنی بازهم از تو سوال هایی دارم، اگر از لیبرالیسم حرف بزنی از تو سوال هایی دارم، از سوسیالیسم هم صحبت کنی باز از تو سوال هایی دارم.
میبینی؟ انگار وسط همه چیز سوراخ است، همه چیز یک جای کارش میلنگد، چیزی را پیدا نکرده ام که هیچ جایش نلنگد، تنها در لنگیدن است که چیزی نمی لنگد، شاید حتی در آن نیزهم چیزی بلنگد!
درجهانی که همه چیز میلنگد، چرا باید جایی بایستم و ادعا کنم آنجا هیچ چیز نمیلنگد؟ چرا باید با عقل کوچک زمینی خود بگویم که حق همان چیزیست که من میگویم؟
من با عقل کوچک زمینی خود تنها میتوانم فکر کنم به اینکه امروز کفش زرشکی ام را بپوشم یا کفش قهوه ای؟ یا آن که امروز چای با نبات بیشتر میچسبد یا با قند؟ یا در اوج فلسفهگری به این فکر کنم که جهان را اعداد میسازند(به قول جناب فیثاغورس) یا آب(به قول جناب تالس)، یا حالا خیلی بخواهم به خود ارزش بدهم به این فکر کنم که چگونه میتوان امروز کسی را خوشنود ساخت؟ و چه سوالی از این مهم تر، که چگونه میتوان امروز کسی را خشنود ساخت؟.
باید دوباره مثل قبل شروع کنم از هر چیز ریز و درشتی عکس بگیرم، دوست دارم همه چیزای خوب زندگیم همیشه باقی بمونن، تو قلبم، تو گوشیم، تو اتاقم.