گاهی احساس میکنم در جهان جایی برای من نیست. همان طور که در جمع دیده نمیشوم و همان طور که در کوچه و خیابان نامرئی هستم و آدم ها به من تنه میزنند، احساس میکنم نیستم یا شاید هم نباید میبودم.
ای کاش واقعا نامرئی بودم. ای کاش گل قالی بودم، ای کاش نقشی بر دیوار بودم، ای کاش اشک چشم هایی بودم، ای کاش کلمه ای بر کاغذ بودم.
و همیشه برای اینکه تو فلان ادمارو دوست داشتی منم باید دوسشون میداشتم چون اگر نظری غیر از این داشتم تو دور میشدی با من حرف نمیزدی و ترجیحت این بوده که با آدمای شبیه خودت حرف بزنی.
بادماراخواهدبرد
از این موضوع متنفرم که برای اینکه پذیرفته بشم مجبور باشم جور خاصی باشم.
اون دفعه این کار رو کردم ولی این دفعه به هیچ عنوان.