اگر یکم دیگه به گریه کردن ادامه میدادم قطعا تموم میشدم. پس ترجیح دادم برم کتاب بخونم.
از حرف زدن راجب احساسم بدم میاد. دیگه حتی از گریه کردنم تو جمع و اینکه بقیه گریه هام رو هم ببینن بدم میاد. نه واسه این که وانمود کنم من قوی ام! نه اصلا. برای اینکه تو ذهنم حرف ها و نگاه های آدم ها هزار جور تعبیر داره که همشون هم بدبینانه است.
من کی انقدر بدبین و مأیوس و ناامید و منفی نگر شدم؟ این روزها دارم زوال و انحطاط رو درون خودم میبینم. هرروز پیر و پیرتر شدن. هرروز رو به زوال و رو به زوال.
باید بشینم سر جام و کتاب بخونم، بنویسم، درس بخونم، سنتور بزنم و باشگاه برم و هرکاری بکنم جز فکر کردن.