ولی مامان
تا ابد امن و امان من خودتی
میدونم یه تایمی رهات کردم منو ببخش
ولی نیاز بود ازت دل بکنم تا ازم دل بکنی.
دل کندن برا آدم رهایی میاره
هدایت شده از کودک خلّاق (بازی، کاردستی...)
#قصه_شب
در کنار یک کوهستان زیبا رودخانه ای وجود داشت که بسیار تنها بود. او هیچ دوستی نداشت. رودخانه یادش نمی آمد که چرا به کسی یا چیزی اجازه نمی دهد تا داخلش شنا کنند. او تنها زندگی می کرد و اجازه نمی داد ماهی ها، گیاهان و حیوانات از آبش استفاده کنند. به خاطر همین او همیشه ناراحت و تنها بود. یک روز، یک دختر کوچولو به طرف رودخانه آمد. او کاسه ی کوچکی به دست داشت که یک ماهی کوچولوی طلایی در آن شنا می کرد. دختر کوچولو می خواست با پدر و مادرش از این روستا به شهر برود و نمی توانست با خود ماهی کوچولو را ببرد. بنابراین تصمیم گرفت، ماهی کوچولو را آزاد کند. دختر کوچولو ماهی کوچکش را در آب انداخت و با او خداحافظی کرد و رفت.
ماهی در رودخانه بسیار تنها بود، چون هیچ حیوانی در رودخانه زندگی نمی کرد. ماهی کوچولو سعی کرد با رودخانه صحبت کند اما رودخانه به او محل نمی گذاشت و به او می گفت: "از من دور شو."
ماهی کوچولو یک موجود بسیار شاد و خوشحال بود و به این آسانی ها تسلیم نمی شد. او دوباره سعی کرد و سعی کرد، به این سمت و آن سمت شنا کرد و از آب به بیرون پرید.
بالاخره رودخانه از کارهای ماهی کوچولو خنده و قلقلکش گرفت.
کمی بعد، رودخانه که بسیار خوشحال شده بود، با ماهی کوچولو صحبت کرد. آن ها دوستان خوبی برای هم شدند.
رودخانه تمام شب را فکر می کرد که داشتن دوست چقدر خوب است و چقدر او را از تنهایی بیرون می آورد. او از خودش پرسید که چرا او هرگز دوستی نداشته، ولی چیزی یادش نیامد.
صبح روز بعد، ماهی کوجولو با آب بازی رودخانه را بیدار کرد و همان روز رودخانه یادش آمد چرا او هیچ دوستی ندارد.
رودخانه به یاد آورد که او بسیار قلقلکی بوده و نمی توانست اجازه بدهد کسی به او نزدیک شود. اما حالا دوست داشت که ماهی در کنار او زندگی کند، چون ماهی کوچولو بسیار شاد بود و او را از تنهایی در می آورد.
حالا دیگر رودخانه می خواست کمی قلقلکی بودنش را تحمل کند، اما شاد باشد.
ترجمه: نعیمه درویشی
منبع: تبیان
🆔 @koodakemaa
〰〰〰〰〰〰〰
هدایت شده از کودک خلّاق (بازی، کاردستی...)
#شعر_کودکانه
🌷 شهید
خانه ای دارد پدر
در میان آسمان
یادگارش مانده در
دفتر شعر جهان
شعر او شعر نماز
وقت صبح و ظهر و شام
قصه هایش در بهشت
قصه های نا تمام
یک شبی در جبهه بود
بر سر سجاده اش
پر زد از اینجا و رفت
آن نگاه ساده اش
مهر و تسبیحش فقط
یادگارش مانده بود
خوب می دانم پدر
شعر رفتن خوانده بود
🆔 @koodakemaa
〰〰〰〰〰〰〰
1.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هرچند ڪه رسم است ، بگویند
تبریڪ پسر را به پدرهـا...
میلادِ پدر بر تو مبارڪ
ای آمدنت، رأسِ خبرهـا...💕
#انتقام_خون_رهبر
#اللهــمعجللولیــڪالفــرج
┄┄┅┅┅❅❁❅┅┅┅┄┄
تمرینکده ی بادوم
از آبی بودن بخوام بگم مثلا دیورای اینجا..... آینه اثر خودٰ مونه کمکم باید گفت خدافظ دیوار آبی
نقاشی ندارم پس اینو بپذیرید بعنوان اثر هنری