هدایت شده از فنیـا
کتاب «به مجنون گفتم زنده بمان» روایت زندگی شهید محمدابراهیم همت. اما نه از زبان تاریخِ خشک و رسمی، بلکه از زبان آدمهایی که از نزدیک دوستش داشتن و کنارش زندگی کردن و از همه زیباتر برای من، روایت همسرشون بود. از همون اولِ زندگی مشترک، شهید همت میگن: زندگی با من آسون نیست، من همیشه در حال رفتن به میدانم." زندگیشون فوقالعاده ساده بوده، همسر شهید با اینکه خیلی دلتنگ همسرشون میشدن ولی هر بار با عشق و رضایت راهیش میکرد. شهید همت فقط یک فرمانده جنگ نبود؛ یک عاشقِ مسئولیتپذیر بود که بین «عشق به خانواده» و «عشق به خدا و مردم» مدام در حال انتخاب بود. شهید همت همیشه میگفت: نه اسارت و نه زخمی شدن، فقط شهادت. و همونطور هم شد. روایت پدر شهید هم یکی از نورانیترین بخشهای کتابه که وقتی دکترها میگن بچه سقط میشود و امیدی نیست، مادر شهید خواب میبیند یک خانوم قدبلند (که احتمال میدهند حضرت زهرا "س" باشد) به او میگوید: ابراهیم سالم به دنیا میآید نگران نباش." و بله ابراهیم صحیح و سالم در سیزدهم فروردین به دنیا میآید. شهید همت از بچگی پای هیئت بودن از همون سالهای نوجوانی، علیه شاه و ظلم حرف میزدن و دائم سعی میکردن به مردم بفهماند این راهی که میروند آخرش بنبست است و حکومت اسلامی راهیست که بوی عدالت میدهد. شهید همت، قبل از آنکه فرمانده لشکر شود، فرمانده دلها و بیدارکننده ذهنها بود.
#کتابها.