یه اعصاب خوردی ریز اون وسط داشتیم
یه دختر ۱۳ ۱۴ ساله شماره کفششو که بهش دادیم وقتی برگردوند از ۴ طرف تاش کرده بود :)))))
مامانش : ببخشید دختر من هنوز یاد نگرفته چهجوری نگهداری کنه
من : خواهش میکنم🥰🔪
فقط میخواستم ازش بپرسم چه جوری تونستی اینو تا کنی ؟ :)))) اعصابم خورد شد سر این.
کارمون تموم شد و اومدیم بیرون دیدیم به به عجب بارونیه
من : پیاده میام
بقیه : خیلی حرف میزنی بشین تو ماشین
خلاصه منو به زور سوار ماشین کردن🤌🏻
یه سر رفتیم خونه دوست مامانم و بعدشم خونه ، کارایی که امشب باید انجام بدم انقدر زیادن که یه نیروی کمکی لازم دارم :)😂
صبح ساعت ۸ بیدار شدم تا ساعت ۹ پیش بچهها باشم و کارای هیئت رو انجام بدیم
وقتی رسیدم بچهها و مسئولِ هیئت : به به یگانه خانوم چشم ما به جمال شما روشن شد ؛ افتخار نمیدید که🤣
تو کاغذ کاهی یه سری نامه از طرف شهدا مینوشتیم و کاغذ رو میسوزوندیم ؛ حقیقتا خیلی حس خوبی داشت😭✨