هدایت شده از -NoteBook
تو راه داشتیم برمیگشتیم ، یه سری از آشناهای دیگه هم بودن که من زیاد نمیشناختمشون😭😂
هدایت شده از -NoteBook
بعد همینجور داشتیم میرفتیم ، یهو یکی از همون خانوما اومد پیش منو یگانه [خیلی هم گوگولی دوست داشتنی بود✨😩]
اومد رو به من که اسمت چیه و اینا خلاصه یکم اطلاعات گرفت
بعد یهو گفت خب مبینا بیا عروس من شو
من: 😳🙂 + سکوت
هدایت شده از -NoteBook
بعد از سکوتم یهو برگشت گفت بچه ها مبینا قراره عروسم شه ، باشه رو داد
حالا من : من فقط سکوت کردممم😭
خانومه : نه تو محله ما سکوت همون رضایته
و شروع کرد از پسرش گفتن🤣
داوش فندک داری؟
بعد از سکوتم یهو برگشت گفت بچه ها مبینا قراره عروسم شه ، باشه رو داد حالا من : من فقط سکوت کردممم😭 خ
من : مبینا پسرش فلان کارهس اینا ریچن عروس همینا شو :)))))
هدایت شده از -NoteBook
حالا یهو یگانه از اونطرف : زندایی [ بقیه صداش میکنن زندایی] مبینا هیییچی از کارِ خونه بلد نیستا ، کوچولوعه
من : عزیزمم؟(:
منی که داشتم تمام تلاشمو میکردم تا بگم مبینا هنوز نینی عه چون واقعا همینهه سدسنپس
هدایت شده از -NoteBook
آره دیگه خلاصه بعدش راهمون جدا شد😭😂
منو یگانه یه جا رفتیم فروشگاه ، بعدشم اگه خدااا بخواد اومدم خونه😔
بعد که رفتیم فروشگاه درحالی که از سر و روم خستگی میبارید :مبینا :
یگانه بوی این خوبه یا اون ؟
بچم عذاب وجدان گرفته بود که تورو اینجا نگه داشتم برو خونه و گفتم نه نمیرم تورو بفرستم خونتون بعد میرم😔😂
یه سوتی خیلی ریزی اون وسط دادم.
یه قسمتی از فروشگاه هست که وقتی جنستو میخری همونجا باید حساب کنی ، فروشنده مشما رو دستم داد پولمو دراوردم تا حساب کنم ؛ اشتباهی مشمارو دادم دست فروشنده :)))))
فروشنده و مبینایی که پوره شدن از خنده :
*/واقعا از خستگی بود و واقعا نمیفهمیدم دارم چیکار میکنم