هدایت شده از -NoteBook
نردیکای خونه یگانه اینا بودیم ، یکی رد شد
همینجور تا از کنارم رد شه با چشم دنبالم کرد
موود یگانه : دیدی چجوری نگات کرد؟ بزار برم پااارش کنمممم
من : :)))🤣
مبینا خیلی اصرار داشت یگانه نکن شر میشه
وگرنه من که میخواستم شر کنم با این کمرم😔
بیشتر کتاب میخوندم ، بیشتر فیلم میدیدم و..
انگار هرچی تحت فشار تر باشی همه چی بیشتر بهت حال میده.
بعد از ۲ هفته رفتم کلاس و واکنش تیچرم :
به به چه عجب ما شمارو سرکلاس دیدیم
بچهها : جات خالی بود یگانه+بغل🫂
کلاسم ساعت ۵/۳۰ تعطیل شد و قرار بود ساعت ۶ پیش بچهها باشم.
خیلی ریلکس داشتم راهمو میرفتم که اشنا دیدم و گفت بیا برسونمت منی که از خدام بودد :
رفتم پیش بچهها[فاطمه و مبینا] و کافهش خیلی وایب خوبی داشت برام✨
اینشم خیلی خوب بود که فقط ما تو کافه بودیم و تا تونستیم عکس گرفتیم.