هدایت شده از نورهای تاریک
این روزها استرسم خیلی بیشتر شده ولی تو ظاهرم چیزی معلوم نیست. هنوز سر کلاس شوخی میکنم و طبق معمول ایگنور میشم، هنوز چرخ و فلک و تاب سوار میشم، هنوز به گربه ها سلام میکنم و بی محلی کردن هاشون رو تحمل میکنم، هنوز سعی میکنم آب زیاد بخورم و همه چی انگار سرجاشه از درون اما قابلمه شیر در حال سر رفتنم.
نامطمعن، سرگردون و مضطرب.
هر روز این اضطراب نهفته بیشتر میشه و من هر روز بیشتر سعی میکنم حواسمو به شکوفه های جدید، زنبورهای عسل، گربه ها، لوازم تحریرها، فضای مجازی و عکسها و آهنگها پرت کنم.
امروز یه لحظه حس کردم قراره غش کنم و وسط کلاس دراز به دراز بیفتم.
جمعا دوهزار و ششصد و خورده ای قدم زدم و برای کاهش وزن باید چهار هزارتای دیگه بزنم و به استهلاک خونه ی بیست سال ساختمون اضافه کنم.
چقدر دلم برای شکوفا کردن استعدادهای وجودیم تنگ شده و چقدر خسته شدم از اینکه هرروز بهشون میگم: صبر کنین، هنوز وقت بیرون اومدن نیست.
میترسم یه روز صداشون بزنم ولی دیگه اونجا نباشن تا بیان بیرون.
https://eitaa.com/Jeyrankhanome/1624
لیوان چایی :))))))[ماگهای خوشگل]
کتاب - دوربین - گیتار - لوازمالتحریر - تخت .
https://eitaa.com/Jeyrankhanome/1654
مخاطب ترقوه یا آیدا تو مثل خون در رگهای من :)))
ساداتو میبینید ؟ یاد بگیرید ازش
همیشه حرفای خاص و جدید میزنه ؛
امتیازش هم دوبله سوبله حساب میشه دیگه .
اینکه همت کردم پاشدم پیتزا درست کردم خیلی خوبه
ولی اینکه نیم ساعت مونده به اذان و پیتزاعه چشمک میزنه خیلی بده .