5.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌱 امید واقعی
⚠️ دشمنان در تبلیغاتشان سعی میکنند سایهی یأس و ناامیدی و بحران را بیندازند بر روی حوادث کشور، مشکلات کوچک را چند برابر بزرگ کنند؛ مشکلاتی که وجود ندارد، بیخود ملت را، کشور را متهم به آن کنند؛ آینده را تاریک نشان دهند، ملت را ناامید کنند؛ هدف دشمن این است. این ناامیدی از نظر آنها مقدمهای است برای از رونق انداختن انتخابات.
☝🏻 شما باید بعکس عمل کنید. عزیزان! جوانان! مسئولان! مبلّغان! کسانی که عرصهی سخن گفتن با مردم در مقابل شما است! شما باید بعکس عمل کنید؛ به مردم امید دهید. این امید، امید واهی نیست؛ امید واقعی است.
🗓️ 1392/02/25
#رهبر_نویسندگان
#امیدآفرینی
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
💠 زیارت
✨ در حال زیارت حرم امام رضا (علیهالسلام) بودم. کودکی گریه میکند، فریاد میزند. خادم، به سوی او میرود؛ میپرسد: چه اتفاقی افتاده، چرا گریه میکنی؟
🙆🏻 کودک با گریه میگوید: عمو من گم شدهام.
خادم به او میگوید: عموجان! اینجا افراد گم نمیشوند، پیدا میشوند.
👤 کودک به گریه ادامه میدهد.
حال، من هم گریه میکنم.
✍🏻 علی لرستانی
#متن_کوتاه
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
13.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✍🏻 کسی که قلم به دست میگیرد، باید تقوا، صداقت، عفاف و انصاف نسبت به دیگران جزو طبیعت ثانویاش بشود.
🗓️ ۱۳۷۹/۱۲/۲۲
#رهبر_نویسندگان
#نویسنده_متعهد
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
استاد علیرضا پناهیان1404.08.10-Panahian-SureUni-HeiatHoar-HonarMotefavetDidan-01-32k.mp3
زمان:
حجم:
10.5M
💠 اهمیت منحصر به فرد هنر و رسانه در تحقق ماموریت تمدنی انقلاب اسلامی
🎙️ استاد پناهیان
#نویسنده_متعهد
#صوتی
✿📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🚗 سفری پذیرفتم. رها موسوی. لوکیشنِ اسنپ روی میدان مفتح بود. با دوستش سوار شد. از بوی غلیظِ قهوه و خندههای نیمهتمامشان میشد حدس زد از کافه میآیند. تا نشست، شالش را انداخت و از آینه بهم زل زد. بوی عطری تند و تلخ، جای اکسیژن را در ماشین گرفت.
🏙 در خیابان صدوق، صدا بلند کرد: «چه خوشگل هم هست!» نمیدانستم درباره چه یا که حرف میزند. خرید؟ خیابان؟ من؟! لحنش لبه داشت؛ از آن حرفهایی که میاندازند تا واکنشی را شکار کنند. چهرهاش در آینه، مثل سنگی تراشخورده، سرد و صیقلی بود. نگاهم را دزدیدم و به آسفالتِ خیس خیابان دوختم.
💬 میدان مفید را دور میزدیم. دوستش بلندتر از پچپچهای قبل درآمد: «از همون اول میگرفتیم تو همین ماشین میخوابیدیم بهتر بود. نگاه نمیکنه!» رها لبش را گزید. زیر لبی و با غیظ گفت: «حواسش جای دیگهست.» اما حواسم بود؛ حواسم به لرزشِ خفیفِ دستش وقتی کیفش را چنگ میزد، بود. ناگهان انگار که بازی را باخته باشد، تشر زد: «همینجا نگهدار!»
➖ترمز زدم. هنوز چند کوچه تا مقصدِ روی نقشه مانده بود. دوستش گیج نگاهش کرد. رها در را بیمحابا باز کرد. قبل از آنکه پیاده شود، برای یک ثانیه، نگاهش در آینه روی نگاهم قفل شد. نگاهش نه تشکر بود، نه خشم؛ فقط تأییدِ یک تصمیمِ سخت بود.
🏠 در را محکم بستند. دوباره حرکت کردم. صندلی عقب خالی بود، اما آن عطر تلخ و تصویرِ آن چشمها در قابِ مستطیلیِ آینه، تا خودِ خانه از ماشین بیرون نرفت.
✍️ محمدحسین نجفی
#داستانک
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
☝🏻 اگر كسی بخواهد با نوشته خود، اساس و پایههای اصلی نظام را، آینده این ملت و كشور و مشروعیت این نظام را در ذهن مردم متزلزل كند، این خیانت و براندازی است.
🗓️ ۱۳۷۷/۰۷/۱۵
#رهبر_نویسندگان
#نویسنده_متعهد
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🌗 ماه را مثل نان نصف میکرد، یک تکهاش را میداد به ابراهیم، یک تکه به اسماعیل. خودش ستارهها را میخورد. بعضی وقتها هم نمیتوانست بخورد، با دست از روی صورتش پاک میکرد میگذاشت توی جیبش برای وقتهای نداری.
✨ اینها اگر معجزه نیست، پس معجزه چیست؟
✍🏻 #عباس_معروفی
📕 نام تمام مردگان یحیاست
#معرفی_کتاب
#متن_کوتاه
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh