eitaa logo
خانۀ نویسندگان بهانش✒️
1.2هزار دنبال‌کننده
771 عکس
284 ویدیو
62 فایل
🎒اینجا یک «کوله‌پشتی» برای سفر نویسندگی‌ست!🏕️ ❃ زنگ نویسندگی و انتقال تجربه‌های ادبی ❃ رسالت اهل قلم و خوانش بیانات رهبری ❃ معرفی مجلات و پاره‌کتاب‌های خواندنی ❃ شبکه‌سازی خلاق میان نویسندگان متعهد @admin_bahanesh 🧑‍💻 📮ارتباط با دبیر: @m_shekaste
مشاهده در ایتا
دانلود
🚩 یعنی به همین سادگی، رفتید؟ نه، این پرسش را نمی‌شود یک‌نفس بیرون داد. باید مکث کرد. از همان مکث‌هایی که تایپیست‌ها با سه‌نقطه‌ی ممتد نشان‌اش می‌دهند تا بلکه خودِ آدم هم مجالِ باور کردن بیابد: حقیقتاً... رفتید...؟! تکلیفِ این ساعتِ مچ‌بندِ برعکسم چه می‌شود حالا؟ اصلاً آدمی‌زاد چرا باید صفحه‌ی ساعتش را رو به داخلِ مچ ببندد؟ که چه بشود؟ که خلایق بپرسند و تو فقط لبخند بزنی. که بگذاری علامتِ سؤال میانِ زمین و هوا معلق بماند. که آخرِ سر، وقتی طرفِ مقابل از فرطِ فضولی پیچید به پروپایِ آدم، سر بالا بیاوری و بگویی: «یک روزگاری... در همان سال‌های خامی و نوجوانی... دل در گروِ مرادی دادیم که ساعت‌اش را این‌طور می‌بست. ما هم به ارادتِ او، زمان را برگرداندیم.» حالا اما، در جوابِ خلق‌الله چه بگویم؟ بگویم آن مردی که زمان‌سنجی را یادم داد، خودش دیگر مجالی برای ماندن نداشت؟ عقربه‌هایش از کار افتاد؟ با شب‌ها چه کنم؟ شب، پدیده‌ی غریبی‌ست. علی‌الخصوص وقتی عادت کرده باشی پیش از خواب، کلماتی را در خیالت با کسی نجوا کنی تا بلکه خواب، پاورچین‌پاورچین بیاید و دست رویِ شانه‌ات بگذارد. حالا رویِ سخن‌ام با چه کسی باشد؟ با گچ‌بریِ سقف؟ با آجرِ دیوار؟ با همین عقربه‌هایی که دیگر حتی رویِ مچ‌ام درست هم چفت نمی‌شوند؟ حالا تفألِ اولِ شبِ چله را به نیتِ کدام غایبی باز کنم؟ بگذریم... شما کاری کردید کارستان؛ همه‌ی شب‌هایِ تقویمِ ما را کردید شبِ یلدا. تاریک. کش‌دار. بی‌بام‌داد. می‌دانید اصلِ سوزشِ ماجرا کجاست؟ درد، خودِ رفتنِ شما نیست. درد، این ناتمامیِ روزگار است. من هنوز آن رساله‌ی کذایی را برایِ تورق‌تان نفرستاده بودم. همان که قرار بود ببینید و رویش خط بکشید. عتاب کنید. بعد، از سرِ بزرگواری بگویید «بدک نیست...» و حوالت دهید که با فلان اصلاحیه، بفرستم‌اش برایِ چاپ. همان سیاه‌مشقی که قرار بود امتدادِ فلسفه باشد بر مدارِ نگاهِ شما. حالا من مانده‌ام و خروارها کاغذی که بویِ گسِ ناتمامی می‌دهند. ای سید و سرورِ تمامِ عاشقانِ کتاب! شما عطرِ غریبی داشتید که در هیچ‌کسِ دیگر نیافتم: بویِ کتابِ تازه‌چاپ می‌دادید. نه بویِ چسبِ صحافی و مرکبِ چاپ‌خانه... بویِ بکرِ شوق، درست در همان لحظه‌ی گشودنِ صفحه‌ی بسم‌الله. حالا، دستم به سوی هر کتابِ تازه‌ای که می‌رود، برای پلکی، قلبم می‌لرزد که شاید در همین حوالی ایستاده‌اید. بگذریم... اصلاً به سلامت... نه! این یک قلم را نمی‌توانم هضم کنم. چرا ما را جا گذاشتید؟ لابد اگر بودید، با همان لحنِ پدرانه نهیب می‌زدید که: «شما اول بزرگ شو! درست را خوب بخوان. برایِ این انقلاب و برایِ ظهورِ آقا استخوان خرد کن...» فرمایشِ متینی‌ست. اما یک جایِ کار می‌لنگد: آدمی‌زاد که دالِ مرکزیِ معنایِ زیستن‌اش را بردارند و ببرند، با کدام دل‌خوشی پایِ کتاب و دفتر بنشیند؟ پُربی‌راه نیست اگر بگویم جوابِ این را هم در آستین دارید. لابد می‌گویید: «ما هم یک روزگاری، بعد از رفتنِ پیرِ جماران، همین حالِ نزار را داشتیم... اما زانو نزدیم. ایستادیم. کار کردیم. تا خودِ همین امروز هم کار کردیم.» الهی من فدایِ آن طنینِ بم و مردانه‌تان؛ همان «نحمده و نستعینه»هایِ اولِ خطبه... همان‌هایی که فک و پوزِ استکبار را با خاکِ کوچه یک‌سان می‌کرد. الغرض... قبول. همه‌ی فرمایشاتِ شما مسموع. اما... لااقل از آن بالا برای‌مان دعا کنید. بیشتر از پیش. خیلی بیشتر. آن‌قدری که بتوانیم دمار از روزگارِ هرچه زورگویِ عالم است، درآوریم. 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
اگر برای مردن آماده هستید به ایران حمله کنید. ✍🏻 📷 سارا زینلی 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔰 مردِ زمانه‌ی خودتان باشید! مرد زمانه‌ی خودتان باشید، آدم زمانه‌ی خودتان باشید. زمانه‌ی شما، زمانه‌ی مهمّی است. بنده در این خطّ تاریخ طولانی ایران، بخصوص قسمت بعد از اسلام، خیلی رفت‌وآمد کرده‌ام - سلسله‌هایش، احوال اجتماعی کشور، احوال سیاسی کشور، جنگ‌ها، پادشاهی‌ها - گمان نمی‌کنم در تمام این هزار و اندی سال، کشور حادثه‌ای به عظمت حادثه‌ی انقلاب اسلامی به خود دیده باشد. به عظمت این حادثه، من حادثه‌ای سراغ ندارم که کشور ما به خود دیده باشد. ما تلخی‌های بزرگی داشته‌ایم؛ امّا فتوحات بزرگ که یک ملّت این‌جور ناگهان بشکفد، این‌جور ناگهان رشد کند، این‌جور ناگهان همه‌ی این حصارهای گوناگون را که دور او به حالت مصنوعی چیده بودند، به هم بریزد، قد بکشد، سر بلند کند و وضعش در ظرف بیست سی سال این تغییر عظیم را بکند، هرگز چنین چیزی در کشور رخ نداده بود... خوب، این مزرع مهمّی است. برای رشد فرهنگ، اندیشه و هنر از این استفاده کنید، این زمانه را تصویر کنید، با این تصویرِ خودتان زمانه را غنی کنید. هرچه که شما بگویید که خوب باشد، درست باشد، مستحکم باشد، متین باشد، پرمغز باشد، این زمانه‌ی شما را غنی می‌کند؛ این ظرف را پر می‌کند از محتوای باارزش و غنی و مستغنی کننده. 🗓بیانات در دیدار شاعران ‌۱۳۸۹/۰۶/۰۳ 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
– مامان کنارم بمون همیشه.. + باشه عزیزِ دلم. 😭 💔 😭 💔 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
روزنامه سوره فتح-۰۳.pdf
حجم: 1.2M
◾️ بشارتِ خون؛ غلبه بر هیمنهٔ نرم‌افزاری استکبار • نسخهٔ الکترونیکی شمارهٔ سوم ویژه‌نامهٔ «سورهٔ فتح» 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
🌱پسر کوچکم آرام نمی‌گرفت. این طرف و آن طرف می‌رفت و ترسی از گم شدن نداشت. یک چشمم به برادر بزرگ‌تر بود که محو فوتبال پسرها شده بود و یک چشمم دنبال نوپای خانه. کالسکه را هم، جهت سد معبر وسط محوطه‌ی تجمع رها کرده بودم. دنبالش دویدم تا توی شلوغی گمش نکنم. ایستاد. نفس راحتی کشیدم و سر گرداندم تا برادرش را هم پیدا کنم. خیالم از هردو راحت شد. نفس تازه کردم تا دوباره آماده دنبالش رفتن شوم. هنوز ایستاده بود. سر کج کرده بود و بای بای می‌کرد. روبرویش را نگاه کردم. جوان بسیجی برایش دست تکان می‌داد و اسلحه و چراغ چشمک زن را به طرفش گرفته بود تا کمی سرجا نگهش دارد. لبخندش، خستگی شیفت های طولانی این هفت شب را پنهان کرده بود. پسرک خوشحال از دیدن چراغ و اسلحه دورش می‌چرخید. و من به نسل جوان فکر کردم. دهه هشتادی که توی امنیت و رفاه و آرامش ایران برای ایران قد کشیده. به مادری فکر کردم که هرشب حرز گردن جوانش می اندازد. دورش می‌گردد و شش قل هو الله برایش می‌خواند. به همسری که... خدایا! جان و تن مدافعان‌مان را از گزند شیاطین دور نگه‌دار. ✍🏻 زینب جلالی 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
🔰 تطبیق حوادث یا علائم ظهور با رخ دادن حوادث سنگین و فتنه‌های پیچیده و قرار گرفتن مردم در بحران‌ها، طلب منجی و تطبیق شرایط حال با روایاتی که بشارت نزدیکی ظهور امام زمان را داده اند، بیشتر می‌شود. از طرفی پیش از زمانه ما نیز حوادثی بوده است که به نحوی با وعده های روایات یا پیشگویی های علماء صالح همسو بوده است و در عین حال بصورت دقیق عملی نشده. در پاسخ به این تناقض ظاهری، گروهی هر گونه تطبیق را مردود می‌دانند چون معتقدند در صورت عدم تحقق وعده هایی که روایات آمده، موجب بی اعتمادی به اصل دین و احادیث می‌شود که تصور باطلی است. مسئله بداء دقیق ترین و صحیح ترین توجیه برای عدم تحقق این وعده هاست. طبق باور ما به مسئله بداء، نتیجه حاصل از شرایط و حوادث نه یک رویداد جبری و قهری بلکه ثمره ی تلاش و عزم جدی مردم است؛ پس عدم تحقق وعده هایی که در زمانی با شرایط روز تطبیق داده شده‌اند، به معنی اشکال یا عدم قطعیت سخنان معصومین و روایات نیست، هرچند این روایات در بحث سندی، قطعی نباشند؛ بلکه حاصل عدم اراده و تلاش کافی برای تحقق بشارت های موعود است. پس اساس تطبیق شرایط نه تنها اشتباه نیست؛ بلکه ائمه علیهم السلام با این وعده ها و پیشگویی ها، اتفاقا قصد انگیزه‌بخشی و ایجاد عزمی برای تحقق ظهور داشته اند و تطبیق شرایط می‌تواند انگیزه ای قوی برای جبران ضعف ها و ناتوانی های موجود و به کارگرفتن حداکثری مجاهدت مردم شود. نکته اینجاست که این تطبیق باید از چه زاویه دیدی اتفاق بیفتد؟ آیا تطبیق زمانه و روزگار و سیر جاری آن با روایات، یک نتیجه حتمی و قطعی برای پیروزی ماست؟ که در اینصورت این تطبیق به معنای ترجیح مردم زمانه ما بر ملت های گذشته است، آن هم بدون مرجحی که نشانگر فضیلت این مردم باشد؛ و یا اینکه جنس تطبیق شرایط با روایات باید از نوع دعوت مردم به عمل کردن مطابق با دستور روایات و به منظور رسیدن به غایت پیروزیِ وعده داده شده باشد؟ که در حالت اخیر، هم توجیه مسئله بداء لحاظ شده و هم ترجیحی برای حصول نتیجه ی وعده داده شده، وجود دارد و هم به نظر می رسد غرض معصومین علیهم السلام در ایراد سخنرانی از این دست را محقق می‌کند. ✍🏻 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
🔰توئیت نویسنده و تحلیلگر سياسی مشهور آمریکایی: 🔺️"‌من به طور فزاینده ای احساس میکنم که ما اینجا در ایالات متحده در دهه آخر اتحاد جماهير شوروی زندگی می‌کنیم"🔻 🔆فتنه کمانه کرد. 🔆نقشه‌ی تجزیه ایران به گور نمی‌رود؛ 🔆به باعث و بانی آن برمی‌گردد. 🔆افول آمریکا نزدیک تر از آن است که فکر می‌کنند. ✍🏻 زینب رحیمی 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
🔰 کوه‌های استوار 🎤 صدای موشک‌، آب دهان کسی که میکروفون به دست گرفته و شعار می‌دهد را خشک می‌کند. پنجره ساختمان‌ها به صدا در می‌آیند. یکباره بوووم... خیابان می‌لرزد. شیشه‌ها کف خیابان پخش می‌شود. انفجار دوم، زمین می‌لرزد؛ اما میدان همچنان شلوغ است و شب پر از ستاره یکباره روز می‌شود و بعدش سریع خاموش می‌شود. ستون دود و آتش چندین متر مثل مار نارنجی می‌درخشد. آسمان قرمز و بوی سوختگی گلو را می‌سوزاند. 👊 پیرمردی یکباره از وسط جمعیت داد می‌زند؛ «حسین حسین شعار ماست شهادت افتخار ماست...» یکباره زنان پشت سرش تکرار می‌کنند.. جوانی عمامه‌ی مشکی بر سر دارد. با لبخند آب دهانش را قورت می‌دهد. زیر لب می‌گوید: الله اکبر از این همه عزت... و او فریاد می‌زند: «حسین حسین شعار ماست شهادت افتخار ماست...» 🚀 صدای جنگنده همچنان می‌تازد اما شعارهای مردم مثل شیری که از بچه‌اش محافظت می‌کند می‌غرد. بعضی از مادران فرزندان‌شان را در آغوش گرفته، دست آن‌ها را مشت می‌کردند و به آسمان نشانه می‌گرفتند. موکب‌های عزاداری چای را پخش میکردند. از مردم تشکر میکردند. آمده بودند و پیرمردهای موکب با چشم نم‌ناک به بچه‌های کوچک آبنبات می‌دادند. عده‌ای پارچه‌هایی به مادرانی که کالسکه داشتند می‌دادند که شیشه‌ای به نوزادشان در کالسکه اصابت نکند. با چشم مهربانی و عشق، کودکان خوابیده یا متعجب را می‌خنداندند. ✈️ من در آن هیاهو خیالم را به آسمان بردم. خلبان بی دین و پست فطرت را دیدم که با چشم‌های گرد شده و خمار مردم را حتما نگاه می‌کرد که همچنان مثل کوه ایستاده بودند. حتما دستور داشت مردم را فراری بدهد. هرچه می‌رفتند و می‌آمدند اما همچنان کوه‌های آتش‌فشان خشم‌‌شان نه تنها خاموش نمی‌شد، بیشتر هم می‌شد. حتی نور گوشی ‌هایشان را روشن‌کردند که خلبان ببیند. او ترسید و رفت‌‌‌. ✍🏻 ابوالفضل گلستانی 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
مجلس اول، نگاه مضطرانه.pdf
حجم: 195.7K
🔰 مجلس اول 📌موضوع: نگاه مضطرانه به همت: مرکز مطالعات راهبردی حـوزه و انقلاب اسلامی ‌📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نماز جمعه تهران، سال ۱۳۵۹ 🇮🇷 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh