مجلس خبرگان:
اگر آمریکا زیاد هارت و پورت کند، آیتالله جنتی را هم جوان میکنیم...😎🇮🇷
سلامتی علمای اسلام...
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔰 شبهای قدرِ جمهوری اسلامی
دیشب قبل از رفتن به راهپیمایی، یک ساعتی خوابیدم که برای مراسم شب قدر، بیدار بمانم. باز خواب دیدم خانهای زیبا دارم و کسی میخواهد آن را ازم بگیرد.
بلند شدم آیت الکرسی خواندم و صدقه دادم. به نظرم درست این است که تا لحظه پیروزی رفتن به خیابان ادامه داشته باشد. دنبال حسن گشتم. یادم نمیآمد کجاست. کمکم یادم آمد کلاس قرآن است. دیرتر از هرشب آمد. گفت داشتم چراغهای قرمز جلوی مجتمع را نصب میکردم. هیچ کس نبود به آقای فرهمند کمک کند. فقط من مانده بودم. آقای فرهمند هم گفت پنج امتیاز برایت مینویسم.
حسن، فنیکاریاش مثل بابایش خوب است. گفت خودم چراغها را یکییکی جا گذاشتم، نه آقای فرهمند. سرش را بوسیدم که دیگر خیلی خیلی آقا شدی. بعد گفتم خب برویم. گفت نه، من کار کردم و خستهام. گفتم چه ربطی دارد؟ اگر نیایی، دشمن چراغهایی را که نصب کردی، نابود میکند. گفت خستهام. گفتم خیلی خب، مسلم تنها شد، خودم میروم. رسیدم پایین، زنگ زد نرو، میآم.
جلوی مسجد جمعیت زیادی جمع شده بود و منتظر شهید بودند. شعار الله اکبر میدادند. عکس رهبر شهید را بالا بردم و شعار دادم و منتظر حسن ماندم. وقتی رسید، گفت برویم مسجد. دوست نداشتم بروم. طبقه پایین مسجد سرد بود. ولی رفتیم. خدا را شکر پایین پر بود و رفتم طبقه بالا. گرم بود و دلچسب و شباهت عجببی به شبستان امام خمینی حرم حضرت معصومه داشت. قصد نداشتم بمانم برای مراسم قدر. میخواستم بروم خیابان. حسن نمیآمد. بازیاش گرفته بود. با پسری دیگر افتاده بودند دنبال هم و دوست داشت بدود. خودش گاهی میگوید باید خیلی بازی کنم تا انرژیام خالی شود، وگرنه خوابم نمیبرد. بیفایده بود اینقدر سر پا بایستم. نشستم.
دو شهید آوردند و شور و شعار بلند شد. شهید را که بردند، دعای افتتاح خواندند و بعد جوشن کبیر. وسطش اعلام کردند آیتالله سیدمجتبی خامنهای، امام سوم انقلاب شده. شعار دادیم و سجده شکر به جا آوردیم. خیلی گریه کردم. دلم برای رهبر شهید تنگ شده بود و خیلی چیزهای دیگر. دخترها از مادرشان میپرسیدند چه شکلی است رهبر جدید؟ چطور اسمش را بگوییم؟ مادرها ماشاالله حوصله داشتند و میگفتند جوانتر از رهبر شهید است و از همین اول بهش میگوییم امام خامنهای.
از حسن بیخبر بودم. ترسیدم دلشوره ها کار دستم بدهد و فشارم بالا برود. قرص همراهم نبود. زنگ زدم به همسرم بیاید حسن را از مسجد ببرد. نیم ساعت بعد زنگ زد که بردمش. زود دعا را تمام کردند. کمردرد نمیگذاشت بیشتر بنشینم. بلند شدم. خانم سلمانی، یکی از خادمهای مسجد را دیدم. تسلیت و تبریک گفتیم و از اینکه امشب دلمان کمی آرام شده. چهره خانم سلمانی از غم درآمده بود. دعا کردیم برای رهبر جدید و از هم خداحافظی کردیم. بعد دوستم فرزانه را دیدم. یکی از خادمهای حرم. دختربچه ای شکل خودش دستش بود. بچه دایی اش بود و از اتفاق روزگار و به خاطر بدسرپرست بودن والدینش، رسید به فرزانه. فرزانه بچه ندارد. چقدر خوشحال شدم برایش. گفتم نگهش دار و اصلا به دایی ات پسش نده. خنده از روی لبهایش نمیرفت. خیلی به هم میآمدند و کلا دخترک شبیهش بود.
خداحافظی کردم و رفتم. خیابان امن بود و شلوغ. یاد شبهای قدر مشهد افتادم. شبهای قدرش امنتر از شبهای دیگرش بود. تا آخر مراسم قدر در حرم میماندم و ترسی نداشتم برای برگشت به خانه. دیشب همان حس را داشتم. شبهای قدر جمهوری اسلامی ایران است. خیابان را ول نکنیم.
✍🏻 فاطمه رجبی
#روایت
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
گاهی لانچر،
نه محل پرتاب موشک،
که نقطهی پرواز انسانی میشود.
✍🏻 #لیلا_خدایار
📷 سارا زینلی
#مدافعان_وطن
#متن_کوتاه
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
گاهی لانچر،
نه محل پرتاب موشک،
که نقطهی پرواز انسانی میشود.
✍🏻 #لیلا_خدایار
📷 سارا زینلی
#مدافعان_وطن
#متن_کوتاه
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
به خاطر شرایط جنگی، دوره پنجم آموزش نویسندگیمون مدتی کمرونق بود. خانم واحدی، بچهها رو #برای_ایران فراخوندند.
#گزارشها
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
دیروز ملکوتیان بر انتخاب نام «مجتبی» و میدانداری لشگر «مجتبی» لبخند میزدند. دیروز من یکه و تنها سرباز میدان نبودم. دیروز ما بودیم و ما.
وَه که چه حماسهای در عهد و پیمان با رهبر فرزانهات آفریدی. پیمان و بیعت تو غرور آفرین بود. طنین فریاد و پیمانت ذلت و حقارت را به زیر پا میکشاند. و همین لحظه بود که ملکوت لبخند در لب، تو را نظاره میکرد.
✍🏻 #راضیه_سادات_زرقانی
#متن_ادبی
#بیعتنامه
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🏴☠توییت پربازدید در توییتر:
«هماکنون تلآویو در حال سوختن است، اما شما آن را نمیبینید چون سانسور میشود.»
◾️درسته نمیبینیم؛ ولی بوی سوختنش تا اینجا هم میاد.
✍🏻 #پردیس_قاسمیان
#پاتوق_خبری_نویسندگان
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
قبرس از جنگهای صلیبی به این طرف مورد حمله قرار نگرفته بود که به برکت فرار هواپیماهای آمریکایی اونم از این جنگافروزی بینصیب نموند...
قشنگ ترامپ وقتی از صلح حرف میزنه تن و بدن اروپاییها میلرزه.
✍🏻 #ابراهیم_کاظمیمقدم
#متن_کوتاه
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
مجلس دوم.pdf
حجم:
175.8K
🔰 #فیش_منبر
مجلس دوم
📌موضوع: تلاش مضطرانه
🖇 فیش مجلس اول
به همت:
مرکز مطالعات راهبردی
حـوزه و انقلاب اسلامی
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
⭕️ نامش را در «کتاب» شنیدم، فقاهتش را در «حوزه» یافتم و آگاهیِ اجتماعیاش را در «دیدارِ معلمان» دیدم.
سه مواجهه با مقام معظم رهبری، آیتالله سید مجتبی خامنهای به روایتِ حجتالاسلام محسن خاکی
➖مدرسهٔ جنگ - جامع | حجتالاسلام محسن خاکی، معلم و پژوهشگر آموزشوپرورش:
من به عنوان یک معلم، سه خاطره از مواجههام با آیتالله العظمی سید مجتبی حسینی خامنهای دارم.
🔴 اولین خاطرهام، مربوط به سال ۱۳۸۶ است، زمانی که دانشجو بودم. در دوران دانشجویی نمایشگاه کتاب برقرار میکردیم. در این بین، عنوان یکی از کتابها توجهم را جلب کرد: کتاب «پرسشهای امروزی جوانان»؛ نام نویسنده، سید مجتبی حسینی بود. از کتابفروش پرسیدم: «این سید مجتبی کیست؟» گفتند: «پسر مقام معظم رهبری است.» من آن زمان در سال اول دانشجوییام بودم و آنجا بود که نام سید مجتبی حسینی خامنهای را در کتابی دربارهی مسائل اعتقادی و فکری جوانان کشور، برای نخستین بار شنیدم.
🔴 دومین خاطرهام، مربوط به هفت، هشت سال پس از اولین آشناییام با ایشان است؛ بعد از درس دانشگاهم به حوزهی علمیه قم رفتم. ما بچههای درسخوانی بودیم که از دانشگاههای خوبی فارغالتحصیل شده بودیم. وقتی به حوزه رفتیم، با رفقا و طلبهها دربارهی اساتیدی که به کلاس آنها میرفتیم، حرف میزدیم. من هم در کلاس اساتید خوبی از جمله آیتالله اعرافی، آیتالله شبزندهدار و خیلی از اساتید مطرح قم شرکت میکردم. یکی از دوستان طلبهام گفت: «من درس آقا سید مجتبی میروم!» پس از آنکه جزوههای ایشان را دیدم، خواندم و کیفیت درسشان را سنجیدم، بهعنوان یک طلبهی درسخوان، کلاه از سر برداشتم و سر خم کردم که عجب جزوههایی، عجب استادی، عجب کلاسی و عجب درسی!
🔻من سید مجتبی حسینی خامنهای را در سال ۱۳۸۶ در مسائل فکری جوانان شناختم، او را با دقت و احاطهاش بر دروس حوزه و علوم اسلامی شناختم و آخرین خاطرهام، یک خاطرهی معلمانه است.
🔴 سومین خاطره نیز دو سال پیش رقم خورد. در سال ۱۴۰۲ با ۳۰ نفر از معلمان برگزیده و فعالان مردمی آموزشوپرورش کشور، به محضر مقام معظم رهبری شهید رسیدیم. قبل از دیدار، وقتِ نماز ظهر بود و باید پیش از آن نماز میخواندیم. در همین حین، دیدم یک سید عزیزی در سمت راست من نشست و فهمیدم آقا سید مجتبی خامنهای است. در کنار ایشان یک گفتگوی کوتاه و چند جملهای داشتیم که سهم آن روزم بود.
🔻بنابراین با ایشان بهعنوان یک معلم و یک طلبه، سه مواجهه داشتهام: یک مواجههی فکری، یک مواجههی علمی و فقهی، و یک مواجههی اجرایی در مسائل معلمان. سید مجتبی حسینی خامنهای در جلسهی معلمانهی ما با رهبری شهید، حرفهای ما را میشنیدند و همراه با مسائل عمومی کشور بودند. میخواهم بگویم با کسی مواجهایم که در طول این سالها مسائل اجتماعی مردم را رصد کرده و مانند شاهکهای کشورهای منطقه بهصورت موروثی بر سرِ کار نیامده است.
✔️ رسانه عدالت آموزشی
#یادداشت_اختصاصی
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
9.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤 #ببینید
📽 روضهخوانی تکاندهندهی رهبر شهید انقلاب از لحظات پس از ضربت خوردن تا شهادت امیرالمومنین علیهالسلام.
#انتشار_حداکثری
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh