🔻اگر گَشتی در ایتا بزنیم، خط و ربطِ موذیانهی دشمن را میبینیم.
آنکه در فشار اقتصادی حریفِ ما نشد و در میدان نظامی زمینگیر شد، حالا آمده سراغ آخرین سنگر… وحدت!
#سواد_روایت
📝بهانش | بهاے نوشتن✿
✏️@bahanesh
از دریافتیهای ناشناس…
از بچههای بالا هستند ظاهرا
سالومه رو رصد میکنند ؛)
#ناشناس
🔰 کادوی عجیب روز دختر
صدا زدم: «فاطمه بابا کجایی؟»
صدایی نیامد. حتما دوباره رفته گوشهای قایم شده. آخرین بازی همین چند وقت پیش بود؛ رفته بود پشت پرده. یک لباس سرتاسر سفید پوشیده بود با گلهای سرخ. چند بار از کنار پرده رد شدم و نفهمیدم. بعد گفت: «بابا صدا پاتو میشنیدم، نفس نمیکشیدم.» خندیدم و بغلش کردم.
باورم نمیشد به یک بچهی هشت ساله ببازم. قول پلیاستیشن پنج را ازم گرفته بود. گفتم: «بابا جان، این برای پسرهاست.» قبول نکرد. چشمهای درشتش خیس اشک شده بود. دستهای کوچکش را گذاشته بود روی چشمهایش و لبهایش را جمع کرده بود. قلبم مچاله شد. گفتم: «حداقل دوچرخه برات میخرم. آخه پلیاستیشن؟ اونم به خاطر قایمباشک؟» از مژههای بلندش اشک قطرهقطره میآمد پایین و گفت: «ولی تو قول دادی. قول مردونه. یعنی تو مرد نیستی؟»
خجالت کشیدم. سرم را بردم پایین که نخندم و به زور جلو خندهام را گرفتم. مامانش گوشهی اتاق نشسته بود و بلند میخندید. میگفت: «تحویل بگیر دختر لوست رو...»
من هم صدایم را صاف کردم، چند تا اوهوماوهوم کردم، دستهایم را بردم بالا و گفتم: «تسلیم. اما الان پول ندارم. روز دختر برات میخرم! بحثم کنسله.» فاطمه چشمکی زد و یک بوس آبدار کرد و رفت.
آهای فاطمه کجایی؟ بیا، برات خریدم. منتظرم جیغ بزنه، بخنده، داد بزنه: «خریدی بابا؟ ممنونم!» اما پدرسوخته باز رفته قایم شده. مامانش گوشهی اتاق همچنان نشسته؛ اما اینبار نمیخنده... گریه میکنه؟ چرا؟
محلش نمیذارم. حتما حسودی میکنه که چرا دخترم انقدر باباییه؟ شاید انتظار داره برای خودش هم چیزی میخریدم. رفتم اتاقش؛ نبود. کیف مدرسهاش همیشه وسط اتاق پخشوپلا بود؛ چرا نیست؟ داد زدم.
کارتن پلیاستیشن سنگین بود. گذاشتم یک گوشه. مغازهدار با تعجب به من گفت: «برای دخترت خریدی، آقا مهران؟ بعدش نخواستی، پس میگیرم حتی باز کرده باشی.» نمیدانم چرا بعدش نمِ اشکش را با گوشهی آستینش پاک کرد.
خانمم یکباره با داد گفت: «نیست! داد نزن! انقدر منو آتیش نزن... مرد! فاطمه نیست... رفت... شهید شد... رفت...» شهید؟ دختر من؟ مگه چند سالش بود؟ جبهه رفت؟ مگه دخترها هم جنگ میرن؟ دختر من تازه کلاس دوم بود... سرم گیج رفت. نفسم بند آمد.
صدای بومی آمد. زمین لرزید. شیشهها شکست. مسافر داشتم، تازه پیاده کردم. رفتم نان بگیرم برای ظهر. بوی نان سنگک داغ تو ماشینم پیچیده بود. بعدش بوی باروت و خاک ماشین را گرفت. یکی داد زد: «وای مدرسه رو زدند! وای مدرسه!» چشمهایم سیاهی رفت. دخترم مدرسهست؛ همین چند ساعت پیش رساندمش. خانمی با اشک ناله میزد: «ای وای... مدرسهی شجره طیبه بود... دخترم اونجا معلمه...» نفهمیدم چی شد. رسیدم مدرسه. مدرسه فقط تیرآهن بود و خون و صدای گریهی پدر و مادرها... اما من درخت شده بودم. پاهایم ریشه بر خاک. همانجا کنار ستون پر از آهن و خاک ماندم و اشک ریختم.
فاطمه... بابا کجایی؟
چرا جواب بابا رو نمیدی؟
برات پلیاستیشن خریدم...
خانمم هایهای گریه میکرد.
چرا گریه؟
مگه دخترها بابایی نیستن؟
بیا... جواب بابا رو بده...
✍🏻 #ابوالفضل_گلستانی
–هیئت تحریریه بهانش
#داستانک
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
4.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ریل
و تو هم
که از غرور آبادِ پر تکلفِ
نفس امّاره راه گم کردهای...
📽 آرشیو جنگ
#شهید_آوینی
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔻ادامه دروغپردازی اینترنشنال برای تحقق عملیات روانی #تفرقه در خیابان
🔹«یک مسیر دشمن، عملیات رسانهای او است که در این ایام به طور خاص با نشانهگیری ذهن و روان آحادی از مردم، قصد خدشه در #وحدت ملّی و به تبَع در امنیت ملی را دارد.»
🗓۱۴۰۴/۱۲/۲۹
#پاتوق_خبری_نویسندگان
#رهبر_نویسندگان
📝بهانش | بهاے نوشتن✿
✏️@bahanesh
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 گُل حکمت
▫️#آیتالله_یزدانپناه:
با داستان فلسفی، گُل حکمت را بر سر سفره مردم بیاوریم...
#نویسنده_متعهد
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔰 عاشقِ دلخسته
اسم سعدی را از بچگی تا همین امروز زیاد شنیدهام؛ از کتابهای درسی تا شعرهایی که گاهی در اینترنت میبینیم. اما سعدی فقط شاعر نیست؛ معارف است، حکمت است، زندگی است. گلستان و بوستانش را که بخوانی، راه و رسم درست زیستن را میآموزی: میفهمی کجا باید سخن بگویی، میدانی عشق چیست و با بزرگزاده و صاحبمنصبی چگونه باید رفتار کنی. میبینی سکوت و دندان بر زبان گذاشتن، گاهی چقدر سودمند است. زندگی همیشه شادی نیست؛ گاهی قناعت است و نخوردن و صبر کردن. جوانی هدیهای زودگذر است که باید قدرش را دانست و پیری هم آدابی دارد.
«هر که حمّالِ عیبِ خویشتنید
طعنه بر عیبِ دیگران مزنید»
سعدی در غزلیات، سوخته است؛ آتش گرفته است. او عاشقی است که به معشوق نرسیده؛ پروانهای که از آتش عشق، بالهایش جزغاله شده است.
«هرگز حسد نبردم بر منصبی و مالی
الا بر آن که دارد با دلبری وصالی
همچون دو مغز بادام اندر یکی خزینه
با هم گرفته انسی و ز دیگران ملالی»
سعدی آسانخوان است؛ برخلاف بسیاری از شاعران بزرگ ما. سعدی قند و نبات است؛ با او میخندی و اشک میریزی. از سعدی میتوان زبان فارسی را آموخت و از آن لذت برد. بزرگی گفته بود: «برای نوشتن و آموختن، زیاد سعدی بخوانید تا پاکیزه بنویسید.» چه خوب است که سعدی را داریم. شکر خدا برای چنین شاعر عزیزی.
✍🏻 #ابوالفضل_گلستانی
–هیئت تحریریه بهانش
#یادداشت
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔰وقتی فریادِ سکوت خانه بلند میشود
سکوت خانه را دربرگرفته است. دلش آرام و قرار ندارد و خودش تاب ماندن در خانه را. چند روزی است از بچهها خبری نیست، اما دعای خیرش را با «هرجا هستند، خوش باشند» روانهی زندگیشان میکند. عصایش را در دست میگیرد، دست دیگرش لبهی صندلی را میچسبد. چند باری روی صندلی جابهجا میشود تا بالاخره با سلام و صلوات بلند میشود.
نگاهش به آینه میافتد. تصویری مهآلود در آینه نمایان است. عینک تهاستکانیاش را روی بینیقلمیاش مینشاند. چشمهایش را ریز میکند. قد خمیدهاش داستانِ گذرش از خمِ کوچهپسکوچههای دنیا را پیش چشمش زنده میکند.
انگار همین دیروز بود که نگرانیِ نشسته در کنج نگاه پدر و نقزدنهای از سر دلهرهی مادرش را به جان خریده و اعلامیهها و کاستهای سخنرانی امام را با هزار ترفند جابهجا میکرد. طنابی به گردنِ ترسش انداخته و سرش را به ققنوسِ در حال پروازِ آرمانهای بلندش سپرده بود تا مجالی برای خودنمایی نیابد.
از یادآوری نفسنفسزدنهای پس از فرار از دست ماموران ساواک، روزی که بعد از تحویلگرفتن اعلامیهها از کتابفروشی، تعقیبش کرده بودند و بعد از پریدنش از روی جدول، پایش لغزیده بود؛ لبخند کمرنگی بر چهرهاش مینشیند و چینهای ریز و درشت را عمیقتر میکند. «آن روز خدا رحم کرد.» میگوید و به سمت تلفن میرود تا به آژانس زنگ بزند.
شماره را از روی دفترچه میخواند و با دستهای لرزانش یکی یکی عددها را میگیرد. چند باری زنگ میخورد اما کسی جواب نمیدهد. دوباره امتحان میکند...باز هم سکوت. نگاهی به تصویر در آینه میاندازد. چارهای نیست، باید پیاده راه بیفتد. دستهکلیدش را از کنار آینه برمیدارد. پرچم عزیزش که تمام این شبها برای رفتن به تجمعات همراهیاش کرده، کنارِ در به انتظارش ایستاده است.
✍🏻 #پردیس_قاسمیان
–هیئت تحریریه بهانش
#روایت
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh