🐎 اسب
☀️ ظهرهای داغ تابستان هم تاکسی کم است، هم مسافر. مدتی طولانی زیر تیغ آفتابی که به کلهام میخورد، کنار خیابان ایستادم تا بالاخره یک تاکسی رسید و سوار شدم. دختر جوانی جلو نشسته بود و من تنها سرنشین صندلی عقب بودم.
💸 راننده گله داشت که توی این گرما فقط با دو مسافر میرود و میگفت: «این جوری کار کردن نمیصرفه.» به مقصد که رسیدیم، پیاده شدم. یک اسکناس هزار تومانی به راننده دادم و منتظر بقیه پول ایستادم. راننده 200 تومان پس داد و میخواست حرکت کند که در ماشین را باز کردم و گفتم: «200 تومان دادین.» راننده گفت: «خب.» گفتم: «کرایه این مسیر 500 تومنه.» راننده گفت: «کرایه اش 800 تومنه.» گفتم: «من هر روز این مسیر را می یام.» راننده گفت: «اگه تو روزی یه بار این مسیر را میری من روزی 10 بار این مسیر را میرم و برمیگردم. از همه هم 800 تومن میگیرم.» گفتم: «شما چون مسافر بهت نخورده داری دولاپهنا حساب میکنی.» راننده عصبانی شد و گفت: «من 17 ساله راننده تاکسیام، اگه میخواستم از کسی کرایه اضافه بگیرم الان به جای این قراضه، یه ماشین نو زیر پام بود.» گفتم: «این 300 تومن مهم نیست ولی یادت باشه حقات نبود.» در را محکم به هم کوبیدم. راننده هم حرکت کرد.
⚡ هنوز حرصم خالی نشده بود و فریاد زدم: «برای همینه که تا آخر عمرت باید عین اسب بدویی، آخرش هم به هیچ جا نمیرسی.» راننده رو کرد به دختر جوان و گفت: «عجب بیتربیتییهها خودش و اون هیکلش اسبن، اونوقت به من میگه اسب. بی شعور.» دختر جوان گفت: «ببخشید شما الان دیگه نمیتونید این چیزها را بگید، چون راوی پیاده شده.» راننده گفت: «راوی چیه؟ من هر وقت دلم بخواد حرف میزنم.» دختر گفت: «آخه نمیشه این ماجرا راویاش اول شخص بوده، برای همین وقتی اینجا نباشه دیگه نمیشه ماجرا را ادامه داد.» راننده گفت: «من هر روز این مسیر را 800 تومن میگیرم، راویاش هم اول شخص باشه یا دهم شخص برام هیچ فرقی نداره. اسب هم خود بیتربیتش بود.» دختر که دید راننده خیلی عصبانی است، دیگر چیزی نگفت و کرایهاش را آماده کرد.
✍🏻 #سروش_صحت
📙 تاکسی نوشت
#داستان_کوتاه
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
444.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#ریل
👓 تا حالا با این عینـک به مشکلات نگاه کرده بودی؟!
#شهید_مصطفی_چمران
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🕛 آنجا كه لذتى بر سرِ راهِ انسان پيدا مىشود و نفْسِ انسان، به آن لذّت كه خلاف شرع است، راغب مىگردد، آنجا، جاى امتحان است.
🗓️ ۱۳۷۲/۱۱/۲۹
✍🏻 امام خامنهای
#رهبر_نویسندگان
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔍 #آموزش
✍ کارگاه نویسندگی خلاق
با رویکرد داستاننویسی
👥 با ۱۲ جلسه حضوری
🎙مدرس دوره:
سرکار خانم نجمه جوادی
🔻 با ارائه گواهینامه معتبر
🔖 ثبتنام به شیوههای زیر: 👇
📞۰۲۵۳۱۱۵۴۰۲۸
(ساعت ۹ تا ۱۲)
📱09966654926
🌐 lms.eshragh.ir
🔰 هنر متعالی در بیانات امام خمینی (ره)
(قسمت اول)
🔸 هنر در اسلام، برخلاف دیگر جوامع از مفهوم «هنر برای هنر» پیروی نمیکند، هنر در اسلام، ابزاری است ارزشمند برای نیل به اهداف الهی.
🔹 هنر در مدرسه عشق نشاندهنده نقاط کور و مبهم معضلات اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، نظامی است. هنر در عرفان اسلامی ترسیمِ روشن عدالت و شرافت و انصاف، و تجسیم تلخکامی گرسنگانِ مغضوبِ قدرت و پول است.
🔸 روشن است که هنری مورد قبول اسلام است که با بهرهگیری از تعالیم دینی و دستورات الهی راهنمای مسیر درست زندگی و هدف الهی آن باشد. هنر مورد قبول در دیدگاه اسلامی، هنری است که رذائل را نکوهش میکند. هنر اسلامی علاوه بر زندگی فردی، زندگی اجتماعی بشر را نیز تحتالشعاع قرار میدهد.
🔻 تنها هنری مورد قبول قرآن است که صیقل دهنده اسلام ناب محمدی (ص)، اسلام ائمه هدی (ع)، اسلام فقرای دردمند، اسلام پابرهنگان، اسلام تازیانه خوردگانِ تاریخِ تلخ و شرمآور محرومیتها باشد. هنری زیبا و پاک است که کوبنده سرمایه داری مدرن و کمونیسم خونآشام و نابودکننده اسلام رفاه و تجمل، اسلام التقاط، اسلام سازش و فرومایگی، اسلام مرفهین بیدرد، و در یک کلمه «اسلام امریکایی» باشد. 🔺
🎙️ امام خمینی (ره)
🗓️ پیام به هنرمندان و خانواده شهدا ۳۰ شهریور ۱۳۶۷
#رهبر_نویسندگان
#نویسنده_متعهد
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
💐 دسته گل 💐
🚌 روزی، اتوبوس خلوتی در حال حرکت بود. پیرمردی با دستهگلی زیبا روی یکی از صندلیها نشسته بود. مقابل او دخترکی جوان قرار داشت که بی نهایت شیفته زیبایی و شکوه دستهگل شده بود و لحظه ای از آن چشم بر نمیداشت.
🧓🏻 زمان پیاده شدن پیرمرد فرا رسید. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه، پیرمرد از جا برخواست، به سوی دخترک رفت و دستهگل را به او داد و گفت: متوجه شدم که تو عاشق این گلها شدهای. آنها را برای همسرم خریده بودم و اکنون مطمئنم که او از اینکه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد.
✨ دخترک با خوشحالی دسته گل را پذیرفت و با چشمانش پیرمرد را که از اتوبوس پایین میرفت بدرقه کرد و با تعجب دید که پیرمرد به سوی دروازه آرامگاه خصوصی آن سوی خیابان رفت و کنار نزدیک در ورودی نشست.
✍🏻 پائولو کوئلیو
#داستانک
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
❓یادتونه یه بار گفتیم نقدی سازنده است که بتونه مشکل رو بازتاب بده و لازمه محل نقد و دلیلش رو مشخص کرد؟
✅ در رابطه با این پست، یک نقد در ناشناس دریافت کردیم، و یک نقد هم در کانال تلگرامی یکی از دوستان.
🙏🏻 میتونید داخل تصاویر تفاوت این نقدها رو بررسی کنید.
#تعاملات
✿📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh