نمیدونم چکار کنم ولی همیشه سعی کردم که قلبمو با بی رحمی ساکت کنم و بهش بگم چیزی لو نده بهش بگم تو حق نداری برای کسی بتپی ولی این بار همه چیز فرق می کنه قلبم فقط برای اون میزنه نمیدونم چمه ولی وقتی بهش فکر میکنم و بعد به خودم میام میبینم که دو ساعته که با چشم های باز به یجایی زل و به او فکر می کنم و بعد اشک هام سرازیر میشم انگار قلبم از غم و دلتنگی لبریز شده انگار توان راه رفتن برام نمونده ،توان نفس کشیدن،حوصله ی حرف زدن با کسیو ندارم بغضم که هر روز به سراغم می آید قصد خفه کردنم را دارد ،چرا منی که این همه خوشحال و خندان بودم را در اتاق تاریک خودش با موهای ژولیده با چشم های به خون نشسته و پف کرده پیدا کنم ،چرا باید من شاهد طلوع خورشید باشم چرا، چرا کسی نیست که دستامو بگیره و منو بیرون بکشه چرا نمیاد و منو در آغوش بگیره و بگه همه ی اینا خواب بود ،کابوس بود من الان پیشتم نگران نباش رویاهات به حقیقت پیوسته ..
منِ بی تو .