تهی بود ، خالی خالی ، هیچ چیز نمیتوانست به اشتیاقش بیاورد ، دلش میخواست به اندازه سالهای طولانی بخوابد ، خسته بود ، هیچ چیز به وجدش نمی آورد ، هیچ کس لبانش را به خنده وا نمیداشت ، به دنبال راه چارهای بود ، به دنبال رهایی میگشت ، باید کاری میکرد اما چه کار ، او تنهاتر از این حرفها بود .
منِ بی تو .
- و اما عزیزِ من باید از دور دوستت میداشتم، چرا که از نزدیک فقط قلبِ من بود که هربار میشکست.
منِ بی تو .