My dear: @animalkha
راحتی
راحتی همیشه در داشتنِ همه چیز نیست. گاهی فقط یعنی ذهنت برای چند دقیقه آرام باشد، دلت چیزی را ثابت نکند و لبخندت از روی اجبار نباشد. آدم وقتی با خودش به صلح برسد، حتی وسط شلوغ ترین روزها هم می تواند تکه ای از آرامش را پیدا کند. راحتی، بیشتر از آنکه یک مقصد باشد، حسی است که از رها کردن چیزهایی می آید که مدت ها بی دلیل با خودت حمل کرده ای.
-
شما احتمالا شاعر میشین
-
شعرِ
اگر ماه بودم، به هرجا که بودم
سراغ تو را از خدا میگرفتم
وگر سنگ بودم، هرکجا که بودی،
سر رهگذار تو جا میگرفتم
و اگر ماه بودی، به صد ناز شاید
شبی بر لب بام من مینشستی
وگر سنگ بودی هرکجا که بودم
مرا میشکستی، مرا میشکستی
My dear:
https://eitaa.com/joinchat/2890401315C177c1f8f01
تفاوت
تفاوت، همیشه فاصله نیست؛ گاهی فقط زاویه دید است. آدم ها از یک اتفاق، هزار برداشت متفاوت دارند و همین، دنیا را هم زیباتر می کند و هم سخت تر. قرار نیست همه شبیه هم فکر کنند یا یک راه را انتخاب کنند. ارزش هر آدم، در متفاوت بودنش نیست؛ در این است که با تفاوت های دیگران هم بتواند زندگی کند.
-
شما احتمالا شاعر میشین
-
شعرِ
چگونه ماهی خود را به آب میسپرد
به دست موج خیالت سپرده ام جان را
فضای یاد تو، در ذهن من چو دریایی ست
بر آن شکفته هزاران هزار نیلوفر
درین بهشت برین چون نسیم میگذرم
چه ارمغان برم آن خنده گل افشان را؟
My dear:
https://eitaa.com/joinchat/4017488977Ce7cea02683
مهربونی
مهربانی همیشه کار بزرگی نیست. گاهی در یک لبخند، یک احوالپرسی ساده یا شنیدنِ بی قضاوتِ حرف های یک نفر خلاصه می شود. آدم ها بیشتر از آنچه نشان می دهند، درگیر جنگ های پنهان خودشان هستند و شاید همان رفتار کوچک، روز سخت کسی را کمی سبک تر کند. مهربانی چیزی از آدم کم نمی کند؛ فقط دنیا را، هرچند اندک، قابل تحمل تر می سازد.
-
شما احتمالا نویسنده میشین
-
شعرِ
شنیده ای صدبار
صدای دریا را
سپرده ای بسیار
به سبزه زارش پروانه تماشا را
نخوانده ای شاید
درین کتاب پریشان،حکایت مارا:
همیشه درآغاز،
چو موج تازه نفس در پرواز
سرود شوق به لب گرم و مستی آواز
سحر به بوسه خورشید شعله ور گشتن
شب از جدایی مهر
به سوی ماه دویدن، فریب خوردن
دوباره برگشتن
همیشه در پایان،
به خود فرو رفتن در عمق خویش، پاک شدن
در آن صدف که تو جان خوانی اش گهر گشتن
My dear: @a7_rrrrrrr
ارتباط
ارتباط فقط رد و بدل شدن کلمه ها نیست؛ گاهی یک نگاه، یک سکوت یا حتی یک حضور، بیشتر از هزار جمله معنا دارد. آدم ها زمانی به هم نزدیک می شوند که احساس کنند بدون ترس می توانند خودِ واقعی شان باشند. ارتباطی که بر پایه اعتماد و درک ساخته شود، با فاصله و زمان از بین نمی رود؛ اما اگر فقط بر عادت بنا شده باشد، با اولین سکوت فرو می ریزد.
-
شما احتمالا نویسنده میشین
-
شعرِ
اژدهای زمان تشنه کام است
میخورد هرنفس خون مارا
ای خدا یک نفس یاری ام کن
تا خورم خون این اژدها را
My dear: https://eitaa.com/WISTERI_A
دلتنگی
دلتنگی، فقط نبودنِ یک آدم نیست؛ گاهی دلت برای روزهایی تنگ می شود که دیگر برنمی گردند، برای حس هایی که آرام آرام گم شدند، یا برای نسخه ای از خودت که میان گذشته جا مانده است. دلتنگی عجیب است؛ هرچه بیشتر سعی کنی فراموشش کنی، آرام تر اما عمیق تر در دلت ریشه می دواند.
-
شما احتمالا نویسنده میشین
-
شعرِ
تک و تنها به تو می اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندمزار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
My dear:
https://eitaa.com/joinchat/1767900418Ca99384c5be
انتظار
انتظار، سنگین ترین باری است که زمان روی شانه های آدم می گذارد. هرچه بیشتر طول بکشد، امید و تردید را بیشتر در هم گره می زند. بعضی انتظارها به رسیدن ختم می شوند و بعضی فقط یاد می دهند که همه چیز قرار نیست آن طور که می خواهیم اتفاق بیفتد. شاید سخت ترین بخش انتظار، ندانستنِ پایان آن باشد.
-
شما احتمالا نویسنده میشین
-
شعرِ
نه کسی میکند مرا یاری
نه رهی دارم از برای فرار
نه توان بود بردبار و صبور
نه فکندن توان ز پشت، این بار
خواری کس نخواستم هرگز
از چه رو، کرد آسمانم خوار
My dear:
https://eitaa.com/Shareef_p2
امید
امید، همیشه به معنی مطمئن بودن از رسیدن نیست؛ گاهی فقط یعنی با وجود تمام تردیدها، باز هم یک قدم دیگر برداشتن. روزهایی هست که هیچ چیز مطابق خواسته ات پیش نمی رود، اما همین امید کوچک، اجازه نمی دهد تسلیم شوی. شاید امید نتواند همه چیز را تغییر دهد، اما می تواند دلیل ادامه دادن باشد، حتی وقتی راه از همیشه تاریک تر به نظر می رسد.
-
شما احتمالا نویسنده میشین
-
شعرِ
گاهی میان خلوت جمع،
یا در انزوای خویش،
موسیقی نگاه تو را گوش میکنم
وز شوق این محال،
که دستم به دست توست،
من جای راه رفتن پرواز میکنم
My dear: https://eitaa.com/iwishiseeyou
خجالت
خجالت، همیشه از ضعف نمی آید؛ گاهی از حساس بودن دل آدم است. از اینکه بیش از حد به نگاه دیگران فکر می کند یا نمی خواهد باعث ناراحتی کسی شود. اما اگر خجالت بیش از اندازه بزرگ شود، فرصت های زیادی را بی صدا از آدم می گیرد. گاهی فقط کافی است یک بار از ترسش عبور کنی تا بفهمی بیشترِ چیزی که از آن می ترسیدی، فقط در ذهن خودت بوده است.
-
شما احتمالا شاعر میشین
-
شعرِ
من گرفتار شبم در پی ماه آمده ام
سیب را دست تو دیدم به گناه آمده ام،
سیب دندان زده از دست تو افتاد زمین
باغبانم که فقط محض نگاه آمده ام ،
چال اگر در دل آن صورت کنعانی هست
بی برادر همه شب در پی چاه آمده ام،
شب و گیسوی تو تا باز به هم پیوستند
من به شبگردی این شهر سیاه آمده ام
این همه تند مرو شعر مرا خسته مکن
من که در هر غزلم سوی تو راه آمده ام
My dear:
https://eitaa.com/FAYcucumber
کلافگی
کلافگی، شبیه گره ای است که نه باز می شود و نه می گذاری رهایت کند. ذهن پر از فکر می شود، اما هیچ کدام راه حل نیستند. گاهی فقط چند اتفاق کوچک، آن قدر روی هم جمع می شوند که تحملشان از یک مشکل بزرگ هم سخت تر می شود. شاید کلافگی با عجله از بین نرود، اما گاهی یک لحظه سکوت، کمی فاصله گرفتن یا حتی خوابیدن، بیشتر از هر تلاش بی وقفه ای آرامش می آورد.
-
شما احتمالا نویسنده میشین
-
شعرِ
درد بی درمان شنیدی؟
حال من یعنی همین
بی تو بودن، درد دارد
می زند من را زمین
می زند بی تو مرا،
این خاطراتت روز و شب
درد پیگیر من است،
صعب العلاج یعنی همین
My dear: https://eitaa.com/riri_877
عشق
عشق، فقط دوست داشتن نیست؛ پذیرفتنِ تمام بخش های یک آدم است، حتی آن قسمت هایی که همیشه زیبا یا آسان نیستند. عشق واقعی شبیه هیاهو نیست، بیشتر به آرامشی می ماند که حضورت را سبک تر می کند. اگر قرار باشد چیزی از عشق بماند، نه وعده ها هستند و نه حرف های بزرگ؛ بلکه حسی است که حتی در سکوت هم خودش را نشان می دهد.
-
شما احتمالا نویسنده میشین
-
شعرِ
بر تن خورشید میپیچد به ناز
چادر نیلوفری رنگ غروب
تک درخای خشک ذر پهنای دشت
تشنه میماند در این تنگ غروب
از کبود آسمان ها روشنی
میگریزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله های سرخ شفق
می چکد از ابرها باران نور
My dear: @Willi7am
خستگی
خستگی همیشه از کار زیاد نیست. گاهی از فکرهای بی پایان، انتظارهای طولانی و جنگیدن با چیزهایی می آید که هیچ کس آن ها را نمی بیند. بعضی خستگی ها با چند ساعت خواب از بین نمی روند؛ چون ریشه شان در ذهن و دل آدم است. سخت ترین نوع خستگی، وقتی است که دیگر حتی حوصله توضیح دادنِ حال خودت را هم نداری.
-
شما احتمالا همشاعرهمنویسنده میشین
-
شعرِ
همرنگ گونه های تو مهتابم آرزوست
چون باده لب تو مینابم آرزوست
ای پرده پرده چشم توام باغ های سبز
در زیر سایه مژه ات خوابم ارزوست
My dear:
https://eitaa.com/finding_a_place_for_our_soul
تعجب
تعجب، همان لحظه ای است که واقعیت از چیزی که انتظارش را داشتی جلو می زند. گاهی از یک خبر خوب می آید، گاهی از رفتاری که هرگز فکرش را نمی کردی. اما عجیب تر از خودِ اتفاق، این است که تعجب فقط چند ثانیه طول می کشد و بعد، ذهن آرام آرام دنبال دلیلی برای پذیرفتنش می گردد. انگار آدم همیشه تلاش می کند ناشناخته ها را به چیزی آشنا تبدیل کند.
-
شما احتمالا شاعر میشین
-
شعرِ
پرواز میکردیم
بالای سر خورشید
در آبی گسترده میتابید
بیدار، روشن، پاک
پایین سراسر کوه بود و کوه و کوه
با صخره های سرکشیده تا پرند ابر
با کام خشک دره های تنگ
افسرده در نعر تندر
افتاده در آن لرزه کولاک
من در کنار پنجره خاموش
پیشانی داغم به روی شیشه نمناک
با کوه حرفی داشتم از دور:
ای سنگ تا خورشید بالیده
ای بندی هرگز ننالیده
پیشانیت ایوان صحراها و دریاها
دیروزها از آن ستیغ سربلندت هم چنان پیدت
خودرا کجاها میکشانی سوی بالاها و بالاها؟
با چشم بی زار از تماشاها؟