eitaa logo
پلاک 221Ɓ
119 دنبال‌کننده
389 عکس
206 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
خب از اونجایی که فقط همسایه ها لطف کردن پیشنهاد دادن، قراره که هرروز به یکی از این سرزمین ها سفر کنیم یعنی موضوع فعالیت و متن هام درباره اون سرزمین باشه چنل حس و حال اون سرزمین رو بگیره و با هم به اونجا پرواز کنیم آماده اید؟ ☺️ خوشبختانه خیلی ذوق دارم چون اولین سرزمین هاگوارتزه ذووووووووووووووق
مقایسه کردن تو هر چیزی بی رحمانه ترین کار ممکن در برابر طرف مقابله .
از سرعت رنگ عوض کردن بعضیا میشه برق تولید کرد.
هدایت شده از Heartfelt🖤
من كه قيد ماهو زدم پس ستاره هاش مهم نيست واسم :) 🖤🥀 ️
هدایت شده از Heartfelt🖤
بآ التمآس میآن بآ ادعآ میرن!🚷
هدایت شده از Heartfelt🖤
بعدا؟ بعدا وجود نداره! بعدا چای سرد میشه! بعدا روز، شب میشه! بعدا آدم پیر میشه! بعدا زندگی تموم میشه! حال رو‌ دریاب🤎🕊 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌️
هوای صبح، سرد و نقره‌ای‌ست. مه آرام از میان درختان کهنسال بالا می‌خزد و صدای زنگ ناقوس قلعه در دلش می‌پیچد؛ انگار خودش هم می‌داند که امروز اتفاقی غیرعادی در راه است. پله‌های سنگی زیر قدم‌هایت نرم صدا می‌دهند، و هر قدم تو در تالارها انعکاس می‌یابد، مثل قصه‌ای که تازه شروع شده. در انتهای راهرو، در چوبی عظیم با نقش‌های باستانی آرام باز می‌شود. نور ملایمی از شکاف درون می‌تابد، و سه چهره آشنا ظاهر می‌شوند—هری، هرماینی و رون. نه فریاد می‌زنند، نه می‌خندند. فقط نگاهت می‌کنند، انگار مدت‌ها بود انتظار همین لحظه را می‌کشیدند. هری آرام می‌گوید: «بالاخره اومدی... هاگوارتز مدتیه که حس کرده یه حضور تازه در راهه. یه جادوی اصیل که نه از کتاب‌ها میاد، نه از وردها—از دل میاد.» هرماینی لبخند کم‌رمقی می‌زند و کتابش را می‌بندد: «گاهی سرنوشت دیر می‌رسه… اما هیچ وقت اشتباه نمی‌رسه.» و رون زیر لب اضافه می‌کند: «یه چیز تو چشماش هست… مثل یاد یه رؤیا که هنوز تموم نشده.» صدای باد از پنجره بلند می‌شود و پرده‌ها می‌رقصند. شمع‌ها بی‌دلیل خاموش و روشن می‌شوند و در میان نورهای لرزان، گرد جادوی سفیدرنگ در هوا پخش می‌شود. تو می‌ایستی، بی‌آنکه حرفی بزنی. انگار قلعه هم نفسش را حبس کرده. و در آن لحظه، هاگوارتز تو را می‌پذیرد. دیوارها به آرامی زمزمه می‌کنند، سقف پرستاره می‌درخشد، و از جایی دور صدای آرام ناقوس بار دیگر می‌آید — این بار نه برای بیداری، بلکه برای آغاز. هیچ رنگی نیست… فقط نور، مه، و حس عجیبی از بی‌زمانی. دنیایی نه سیاه، نه سفید، نه خاکستری — دنیایی که فقط می‌شود به آن گفت: جادوی محض.
چشاتو ببند... یه نسیم خنک می‌پیچه دور گوشات، بوش عجیبه... ترکیب دود و کتابای قدیمی. یه صدای جغد از دور میاد، بعدش صدای بخار قطار، آروم ولی محکم. قدم‌هات صدای تق‌تق سنگ‌فرش خیس رو می‌دن، و یه در بزرگ چوبی جلوت سبز میشه. دستگیره‌اش مثل قلبت داغه، بازش می‌کنی... و ناگهان، **هاگوارتز زنده میشه** — شمع‌ها، پله‌هایی که خودشون تصمیم می‌گیرن کجا بری، و خنده‌های پنهون توی نقاشیا. یه جایی بین واقعیت و رویا ایستادی، با حس اینکه... شاید بالاخره، این همون جاییه که همیشه بهش تعلق داشتی.
هدایت شده از مغازه ی لبخند فروشی
| 📼 Join ፧ @avaz_shabaneh
وارد که می‌شی، هوای معطر عطر کتاب و شیرینی‌های گرم چند دقیقه جذابیت رو بیشتر می‌کنه. صداهای دانش‌آموزها رو می‌شنوی که در حال بحث و خندیدن هستن. از کنار تالار بزرگ می‌گذری و دلت می‌خواد بایستی و به جادوگرهایی که غذا می‌خورند و معجون‌های جادویی درست می‌کنند نگاه کنی. هر کسی با جادوگری خاص خودش درگیرشه؛ یکی داره با جادو قاموس بالا میاد، یکی دیگه در حال یادگیری چه جوری دوربینش رو با جادو کنترل کنه. همین طور که جلوتر می‌ری، متوجه می‌شی که جغدی پرنده‌ها و حتی سنجاب‌ها با تو همراهن. در انتهای راهرو، در آبی تیره شکاف داره که به کتاب‌خانه‌ی جادویی ختم می‌شه. کتاب‌هایی با جلدهای نقره‌ای و طلایی، پر از دست‌نوشته‌های قدیمی و رازهایی که قرن‌ها فراموش شده‌اند. در کتاب‌خانه، صدای آرامش‌بخش ورق زدن صفحات و همرنگی جادوگرها با پرندگان جادویی تو رو به خود جذب می‌کنه. تو حس می‌کنی بخشی از این جهان جادویی هستی، جایی که می‌تونی رویاهای واقعی‌ات رو با جادو بسازی. و ناگهان، صدای قهری از کلاس درس نزدیک به گنجینه‌های جاودانه‌ی سحر و جادو، توجهت رو جلب می‌کنه. شاید اینجا جاییه که می‌تونی خودت رو پیدا کنی، همون‌طور که همیشه آرزوش رو داشتی. به همین خاطره که با شجاعت و اشتیاق به سمت صدا می‌ری... به سمت چیزهایی که ذهنت رو درگیر کرده و قلبت رو به تپش میندازه. آیا این سفر شروع یک ماجرای جدید برای تو خواهد بود؟
هدایت شده از  𝗦𝗵𝗲𝗹𝘁𝗲𝗿
ای لحظات خوش که هنوز از راه نرسیده اید، آیا نمی شود راه کوتاه تری در پیش بگیرید؟ قبل از اینکه دلهایمان فرتوت شوند؟