eitaa logo
پلاک 221Ɓ
126 دنبال‌کننده
361 عکس
244 ویدیو
1 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
_:)
پلاک 221Ɓ
‌ 🎧 چالش 50 روز نوشتن :: ‌ 1. شخصیت خود را توصیف کنید . 2. چه چیز هایی باعث
روز ۲۴/۵۰ اگه زبون فارسی که عاشقشم رو در نظر نگیریم قطعا زبون روسی بهترین زبونیه که میتونم دوسش داشته باشم بعدشم ژاپنیه هردوشون خیلی 🛐 هستن از انگلیسی هم خوشم میاد
هدایت شده از ھꨭت۪۪ـل𑪊 متـ...ـروک‌ه
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به داشتن همتون افتخار میکنم:)💗 FOR : SCARLET💗🫂 RAMIN💗🫂 STERLA💗🫂 https://eitaa.com/joinchat/3359966662C1aa845faf7
-
.٭๑°•✭ من نصفه‌شب‌هارو دوست دارم... وقتی همه بجز من خوابن و سکوت تمام خونه رو فرا گرفته. و من؟ خب من زیر پتو، با گوشی توی دستم و یه عالمه خوراکی قاچاقی دور و برم هستم (نصفشونم مال داداشمه، ولی فعلاً تصاحبشون کردم.) فیلم رو پلی می‌کنم و انتهای هر قسمت به خودم می‌گم: "فقط یه قسمت دیگه..." ولی ته دلم خوب می‌دونم که تا خود صبح ول کن نیستم. بستنی آروم آروم آب می‌شه، پفک و چیپس تا ته خورده می‌شن، سریال به قسمت‌های آخرش نزدیک می‌شه، و اینترنت وای‌فای خونه؟ اونم طبق معمول، درست وقتی همه‌چی داره خوب پیش می‌ره، ناامیدت می‌کنه. و درست وقتی فکر می‌کنی هیچ‌کس نمی‌فهمه که بیداری، همه‌چیز مرتبه، همه خوابن... یهو صدای در میاد. و یه نفر، با همون لحن مشکوک همیشگی، می‌پرسه: — ببینم تو هنوز بیداری؟ و همون لحظه، حس می‌کنی این ماجراجویی کوچیک شبونه‌ت، به آخرش رسیده.
پری کوچولو ها لطفا لطفا هرکسی خواست لف بده اول بیاد پی وی دلیلشو بگه اینکه چنلم چه اشکالی داره تا اصلاحش کنم خواهش میکنم بیاید و باهام خداحافظی کنیددد😭😭 -دوستون دارمم💞
1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هنوز هم که رنگ آبی میبینم تن و بدنم می لرزد و از خود بیخود میشوم؛ چه برسد به موتورِ آبی آه خدای من 🌀
با تپش قلبی پر هیجان به سمت گاوصندوق نزدیک شدم. نیروی جادو درونم می‌جوشید و کنجکاوی‌ام به اوج خود رسیده بود. وقتی دستم را بر روی در گاوصندوق گذاشتم، احساس کردم که آتش، آب و هوا در درونم به نوعی همگرا شده و در حال دست همکاری هستند. «ای راز گنجینه‌های قدیمی، مرا بپذیر!» با صدای بلندی گفتم و با تمام وجود درب گاوصندوق را فشار دادم. در آن لحظه، درب با یک صدای شگفت‌انگیز باز شد و نور درخشان و زیبایی به بیرون تابید. درون گاوصندوق، کتاب‌هایی با جلدهای طلایی و غیرمعمول وجود داشتند. هر کتاب نامی جادویی و عجیب داشت، از جمله "کتاب قدرت‌های گمشده" و "رازهای جادوگران بزرگ". چشم‌هام به یک کتاب خاص جلب شد. جلد آن به رنگ آبی درخشان بود و عنوانش را با حروف بزرگ نوشته بودند: "جادوی ابدی". این کتاب به نظر می‌رسید که حاوی جادوهایی فراموش‌شده و قدرت‌های خاصی باشد که فقط جادوگران واقعی می‌توانند درک کنند. با هیجان کتاب را بیرون آوردم و شروع به ورق زدن صفحات آن کردم. هر صفحه پر از جادو، افسون و داستان‌های عمیق بود که به من یادآوری می‌کرد جادو فقط به قدرت‌های فیزیکی محدود نمی‌شود. جادو در عشق، دوستی و شجاعت هم نهفته است. گلاکی و نگهبانان سایه‌ای به دورم جمع شدند و با گام‌هایی آرام گفتند: «این کتاب به تو کمک خواهد کرد تا جادو را به درستی بشناسی و از آن در راه‌های درست استفاده کنی.» حس قدرت و شجاعت در وجودم به بالاترین حد خود رسید. حالا می‌دانستم که جادو فقط برای یک جادوگر واقعی نیست، بلکه برای هر کسی است که می‌خواهد از آن برای بهبود جهان و به اشتراک گذاشتن آن با دیگران استفاده کند. با نگاه به دور و برم، احساس کردم اینجا جایی برای رشد و یادگیری است. «آیا می‌توانم جادو را به دیگران هم بیاموزم؟» از نگهبان قدبلند پرسیدم. او با لبخند تأیید کرد: «بله، جادو وقتی واقعی است که با دیگران به اشتراک گذاشته شود. تو به عنوان یک جادوگر، مسئولیتی بر عهده داری که قدرت‌های جادو را برای خیر استفاده کنی.» حالا با این آگاهی جدید، تصمیم گرفتم که سفر جدیدی را آغاز کنم، سفر به سوی یاد دادن جادو به دیگران و به اشتراک گذاشتن قدرت‌های خیر با دنیای پیرامونم. به گلاکی و موجودات اطراف گفتم: «حالا زمان آن است که این جادو را زندگی کنم و به دیگران نیز بیاموزم تا جادوهایشان را کشف کنند.» و با این تصمیم محکم در قلبم، انتظارم برای ورود به ماجراهای جدید و کشف جادوهای بیشتری که در دنیای پیرامونم منتظر بودند، شروع شد. سرزمین برج جادوگر.. 😭💘
همسایه میخواامم آمارتون +50 باشهه💞 عاشقتونمم_