#یه_داستانک
👌⬇️👌⬇️
در شهری توریستی در گوشه ای از دنیا درست هنگامی که همه در یک بدهکاری بسر می برند و هر کدام برمبنای اعتبارشان زندگی را گذران می کنند و پولی در بساط هیچکس نیست ... ناگهان یک مرد بسیار ثروتمندی وارد شهر می شود .
او وارد تنها هتلی که در این شهر ساحلی است می شود ... اسکناس ۱۰۰ یوروئی را روی پیشخوان هتل می گذارد و برای بازدید اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا می رود .
صاحب هتل اسکناس ۱۰۰ یوروئی را برمی دارد و در این فاصله می رود و بدهی خودش را به قصاب می پردازد .
قصاب اسکناس ۱۰۰ یوروئی را برمی دارد و با عجله سراغ دامداری می رود و بدهی خود را به او می پردازد .
دامدار اسکناس ۱۰۰ یوروئی را با شتاب برای پرداخت بدهی اش به تامین کننده خوراک دام که از او برای گوسفندانش یونجه و جو خرید کرده می دهد .
یونجه فروش برای پرداخت بدهی خود ، اسکناس ۱۰۰ یوروئی را با شتاب به شهرداری می برد و بابت عوارض ساخت و سازی که انجام داده به شهرداری می پردازد .
حسابدار شهرداری اسکناس را با شتاب به هتل می آورد ... زیرا شهرداری به صاحب هتل بدهکار بود و هنگامی که چند کارمند و بازرس از پایتخت به شهرداری این شهر آمده بودند یک شب در این هتل اقامت کرده بودند .
حالا دوباره هتل دار اسکناس را روی پیشخوان خود دارد .
در این هنگام توریست ثروتمند پس از بازدید اتاق های هتل برمی گردد و اسکناس ۱۰۰ یوروئی خود را برمی دارد و می گوید از اتاق ها خوشش نیامد و شهر را ترک می کند 😳😄
#در_خانه_بمانیم
#کتاب_بخوانیم
#یه_تامل
#یه_دلنوشته
دیروز بازم موقع کار کردن تو خونه و رفت و آمد تا آشپزخونه چشمم خورد به تلویزیون 📺📺📺
داشت انیمیشن شاهزاده روم رو نشون میداد ....
اون لحظه اش که جنگ بود و اسارت و آتیش و ...
و من داشتم به این فکر میکردم که میگن کار خدا بی حکمت نیست این یه چشمه شه ها ....
یعنی میخوام بگم واسه اینکه ملیکای مسیحی فرزند یوشعا پسر قیصر روم و از نوادگان یکی از حواریون خاص حضرت عیسی ع یعنی شمعون ، بشه نرجس خاتون مسلمون شیعه و بشه همسر امام حسن عسگری و بشه مادر امام زمان عج و برسه به یه مقام بالای انسانی و عقلی و معنوی چقدر خدا سناریو چیده واسش ...
اون خوابها
اون ازدواجهایی که به هم میخوره
اون جنگ
اون اسارت و به کنیزی رفتن
و ...
شاید خیلیا بگن خود ملیکا از اینا خبر داشت
اما من میگم اینجور دقیق و مو به مو نه
اینجور نیست که واسش سخت نبوده باشه ... واسش پر دلهره و اضطراب و رنج نبوده باشه ... اینجور نیست
فقط اعتمادش به حقیقت بود که کمکش کرد
ایمانش بود که یاری ش کرد
و خب لطف خدا و اهل بیت ع هم قطعا
ما آدما وقتی وسط رنج ها و بالا و پایینای زندگیمون هستیم حواسمون به این حکمتها و سناریونویسی و تقدیرنویسی حکیمانه و مدبرانه خدا هست ؟؟؟؟؟؟
من فکر میکنم غالبا نه
چون ماها متاسفانه خیلی اوقات یه دیندار سکولار میشیم
دینداریم ها
اما
وسط رنج هامون یادمون میره مالک هستی کیه .... رازق اصلی کیه .... مربی اصلی کیه .... تقدیرنویس اصلی هستی و موجوداتش و ما آدما کیه ...
یادمون میره اله هستی و قادر متعال کیه
یادمون میره حکیمه و کار بی حکمت و دلیل نمیکنه
یادمون میره رحمان و رحیمه و از مادر به بچه اش مهربونتره نسبت به بندگان و مخلوقاتش
یادمون میره سر لجبازی مثل ما آدما با بنده هاش نداره ...
یادمون میره و بعد شروع میکنیم به آه و ناله و اظهار عجز و ناتوانی و استیصال و افسردگی و غر و نق و گریه و زاری
اینقدر که دیگه خودمونو میبازیم ...
یادمون میره در محضر خداییم
یادمون میره داره نگاهمون میکنه و بر اساس تصمیمات و عمل و رفتار هر لحظه مون اتفاق لحظه بعدیمونو رقم میزنه ....
یادمون میره ...
و چون دچار این خدافراموشی میشیم به این بلاء خودفراموشی هم دچار میشیم یعنی گرفتار این دام خطرناک شیطان میشیم ....
و اینجوری وسوسه های درگوشی و قلبی و وهمی و خیالیش بر ما اثر میکنه و بی تدبیری هامون در لحظات زندگیمون رقم میخوره ....
این بی تدبیریا و بدرفتاریا و بدتصمیم گیریا و بد فهمیدنا و بدتشخیص دادنا و .... ناشی از همون خدافراموشیه هست ...
ناشی از اینه که تفکردائمالحضوریم لنگ میزنه
ناشی از اینه که باور قلبی نداریم تو تموووم لحظات سخت و شیرین ... دلهره آور و سخت ... شاد و ملس ... پراضطراب و پررنج حیاتمون چه تو زندگی فردیمون و چه زندگی خانوادگی مون و چه زندگی اجتماعی مون در محضر خدا داریم حرف میزنیم و میریم و میایم و خرید میکنیم و میپزیم و میخوریم و غر میزنیم و گله میکنیم و شکلک درمیاریم و لجبازی میکنیم و فحش میدیم و غیبت می کنیم و تهمت میزنیم و مسخره میکنیم و دل میسوزونییییم و خساست میکنیم و کتک میزنیم و هل میدیم و زجر میدیم و ریخت و پاش و اسراف میکنیم و تبرج و خودنمایی میکنیم و آرزوی چشم درآوردنا میکنیم و مرادا رو تحریک میکنیم و زنا رو بازی میدیم و تو گوشی هامون سرک میکشیم به جاهایی که خجالت میکشیم بقیه ببینن اما حال میکنیم تنهایی باهاشون و ...... خلاصه که .... بله .... نیست .... حواس نیست .... پرته .... مشغوله .... مشغول بازی های کلاس پایین نفس ... مشغول هر چیزی جز اون چیزی که باید باشه ... مشغول الک دولک بازی کردن با شیطانه ...
خب وقتی نیست
وقتی فارغ از خداییم
وقتی باور نداریم حی هست و حاضر هست و ناظر هست
خب میشه همین
بعد یه اتفاق میوفته برامون تو زندگی
به جای اینکه به خودمون بیایم
تازه طلبکارم میشیم که آخه یعنی چی خدا .... داشتیم ... مگه من چیکار کردم .... این حق من نیست ... خدایا این چی بود تو دامنم گذاشتی آخه ....
و .....
@bandegizendegi
ادامه 👇👇👇
بندگی و زندگی🌱 bandegizendegi@
#یه_تامل #یه_دلنوشته دیروز بازم موقع کار کردن تو خونه و رفت و آمد تا آشپزخونه چشمم خورد به تلویز
ادامه 👇👇👇👇
تا اینکه یه ویروس کوچیک سرک میکشه تو زندگیامون و میگه سلام
و ما بازم یادمووون میره
و حواسمون نیست که خدا هست و ما تو محضرشیم ...
دقیقا شبیه همون لحظاتی که شوهرمون بداخلاقه و خانوم لجباز ... شبیه موقع هایی که آقا خسته و درگیره و خانوم بی توجه و بی حواس ...
دقیقا شبیه همون لحظاتی که خانوم خونه خسته است و آقا بی توجه ... خانوم خونه محبت میخواد و ناز داره و آقا بی حواس هست ....
دقیقا شبیه همون لحظاتی که فرزندمون به محبت و توجه و اغماض و زبون خوشمون نیاز داره و ما خسته ایم
دقیقا شبیه همون لحظه ای که خواهرشوهرمون تیکه بارمون میکنه و ما به عمق یه چاه عمیق به دل میگیریم و به فکر موقعیت تلافی میوفتیم
دقیقا شبیه همون لحظه ای که مادرشوهرمون چیزی بهمون میگه و عروس خانوم به بدتررررین شکل ممکن تعبیر و برداشت میکنه ...
یا دقیقا شبیه اون وقتایی که کسی از گل بهمون نازک تر میگه ما زودرنج و افسرده میشیم و کل باک سوختمون ته میکشه ...
در تموم این لحظات و مشابه اینا و حتی بدتر از این موقعیت ها ما درگیر یه مدل دینداری سکولار میشیم .... درگیر یه مدل دینداری ای میشیم که انگار خدا نیست یا مرده یا خسته بوده رفته خوابیده یا جهان رو خلق کرده و بعد به حال خودشون رها کرده و ...
این سبک تفکرات ، تفکرات نهلیستها و آتئیستها و سکولارها و اومانیستها و .... هست
خلاصه این همه آسمون ریسمون بافتم که بگم دیروز وقتی داشتم از حال میگذشتم برم آشپزخونه و چشمم به تلویزیون و انیمیشن شاهزاده روم افتاد اینا مثل یه جرقه از ذهنم عبور کرد تا رسید به اینجا که آیت الکرسی چقدر قشنگه ....
قشنگ و پرمعنی ... سرشار از روح اعتقاد به حی و حاظر و ناظر و مالک و رب و اله بودن خدا ....
این چند آیه سوره بقره قشنگ تکلیف آدمیزاد رو مشخص کرده
تکلیف اینکه من از رگ گردن بهت نزدیکترم و هستم .... همیشه هستم .... در همه حالاتت و همه موقعیت های زندگی فردی و خانوادگی و اجتماعیت
هستم
و تو تکلیفت رو روشن کن ای بنده من
روشن کن میخوای جزو کدوم دسته باشی .... اونایی که از نور وارد ظلمات میشن یا اونایی که از ظلمات وارد نور میشن
؟؟؟؟؟
کدوم؟؟؟؟
دسته اول در هر لحظه و در هر مواجهه شون با دیگران و حوادث و بالا و پایینای زندگیشون خودشون رو تک و تنها حس نمیکنن و خداشون همیشه همراهشون هست
و دسته اول نه ...
خب کسی که یقین داره خدا هست .... حی و حاضر و ناظره .... حکیم و قادر و رحمان و رحیمه .... این آدم در بالا و پایین زندگیش دیگه هر کاری میکنه و هر جور هوس میکنه برخورد میکنه و کنش و واکنش نشون میده و حرف میزنه و میخوره و میخوابه و میخره و میپوشه و ... ؟؟؟ ... این آدم هر جور عشقشه تدبیر زندگیشو میکنه ؟؟؟
چنین آدمی با زنش .... با بچه اش .... با شوهرش ... با اطرافیانش ... دوست و آشنا و فامیل و همکار و همسایه و .... چجوری رفتار میکنه و حرف میزنه و تعامل و معاشرت میکنه؟؟؟
با بحرانا و رنجها و ابتلائات زندگیش چطور ؟؟؟
راستشو بخواین یه چند لحظه انیمیشن دیدم اما تا شب درگیر تجزیه تحلیلای جناب ذهنم بودم ...
درگیر اینکه بیشتر آیه الکرسی رو تکرار کنم و بفهمم و بیشتر بگم لاحول ولا قوه الا بالله ✨
عجب روزی بود ☺️🤔
@bandegizendegi
#یه_داستانک
صاحب دلی برای اقامه نماز به مسجدی رفت ... نمازگزاران او را شناختند و خواستند که پس از نماز ، بر منبر رود و آن ها را پند گوید .. او نیز پذیرفت .
نماز جماعت تمام شد .
چشم ها همه به سوی او بود .
مردِ صاحب دل برخاست و بر پله نخست منبر نشست .
گفت 👈 ”مردم! هرکس از شما که می داند امروز تا شب خواهد زیست و نخواهد مُرد ، برخیزد .”
کسی برنخاست .
سپس
گفت 👈 ”حالا هرکس از شما که خود را آماده مرگ کرده است، برخیزد .”
باز کسی برنخاست !
سری تکان داد و گفت :
”شگفتا از شما که به ماندن اطمینان ندارید ، اما برای رفتن نیز آماده نیستید!”
🤔🤔🤔
#در_خانه_بمانیم
#کتاب_بخوانیم📖📚📖
با خطرناک اعلام کردن قرص #رانیتیدین و حذف آن از چرخه دارویی ⚠️
داروها و روشهای جایگزین👆