eitaa logo
بانـوطب🍎
900 دنبال‌کننده
944 عکس
423 ویدیو
12 فایل
❁﷽❁ 🌻سلام و درود و نور بر شما🌻 ✋به «بانو طب» خوش آمدید 💡هدف ما ارتقای کیفیت زندگی شماست. ارتباط با ادمین👈 @Admin_Banooteb ✔️تدریس کتب اصیل طب سنتی حفظ الصحه ناصری قانونچه خلاصه الحکمه و.... ✔️مشاوره
مشاهده در ایتا
دانلود
📚 / :: موضوع:درمان شگفت انگیز در سرزمینی بزرگ و آباد، پادشاهی حکومت می‌کرد که ثروتی بسیار داشت. پادشاه مردی دیندار بود و با مردم به عدالت رفتار می‌کرد و با خداوند راز و نیازهای فراوانی می‌کرد. :: پادشاه روزی تصمیم گرفت به شکار برود، پس دستور داد که خدمتکاران خدمتکاران مخصوص نیز همراه او باشند و وسایل سفر را آماده کنند. اتفاقا شاه شد روزی سوار با خواص خویش از بهر شکار :: در میان راه دختری زیبا ظاهر شد شاه وقتی او را دید شیفته او شد دستور داد که پرس و جو کنند و ببینند او کیست خدمتکاران پس از تحقیق به شاه گفتند او کنیز مردی ثروتمند است و برای او کار می‌کند. :: پادشاه دستور داد، با هر مقدار مال و ثروتی که ممکن است، آن کنیز را بخرند؛ خدمتکاران رفتند و کنیز را برای شاه آوردند. شاه و اطرافیانش به سمت کاخ حرکت کردند. او از اینکه توانسته بود، دختر زیبایی را به دست بیاورد، بسیار خوشحال بود. همه به قصر رسیدند؛ :: امّا حال دخترک کمی بد شده بود. روز بعد، به شاه خبر دادند که آن کنیز بیماریش بدتر شده است و باید ب فکری به حال او کرد پادشاه دستور داد تا بهترین پزشکان را از اطراف کشور بیاورند؛ :: خیلی سریع، برترین طبیبان و پزشکان به کاخ پادشاه رسیدند؛ شاه رو به آنها کرد و گفت:( به هر ترتیبی که شده، او را نجات دهید، جان من در برابر او ارزشی ندارد، به من کمک کنید و او را درمان کنید.) جان من سهل است جان جانم اوست دردمند و خسته‌ام درمانم اوست ✍منتظر قسمت بعدی باشید. :: @banooteb
:: / 📚 ✍آن پزشکان که به علم خود بسیار مغرور بودند، به پادشاه اطمینان دادند که بیمار خیلی سریع خوب خواهد شد. :: آنها درمان خود را شروع کردند و هر دارویی را که فکر می‌کردند برای بهبودی دختر مفید است، به کار گرفتند؛ ولی افسوس که هیچ دارویی مفید واقع نمی‌شد . :: هیچ کدام از آن طبیبان حتی فکرش را هم نمی‌کردند که نتوانند این دختر را درمان کنند. گویی بیماری او غیر قابل درمان بود. :: روزها گذشت آن کنیز نه تنها بهتر نشد، بلکه بدتر هم شد! پادشاه هم که هر روز بی‌صبرانه منتظر بود تا خبرهای خوبی بشنود، سرانجام عصبانی شد؛ و پزشکان را صدا زد و به آنان پرخاش کرد و گفت:( پس چه شد؟) یکی از طبیبان، جلوتر رفت و گفت:( هیچ نمی‌دانیم، چه شده، هر دارویی که به کار می‌بریم، نتیجه عکس می‌دهد و بیمار را بدتر می‌کند. دیگر کاری از دستمان بر نمی‌آید و نمی‌دانیم باید چه کنیم!) :: شاه تا این سخنان را شنید دیگر نتوانست روی پاهای خود بایستد به آرامی نشست در حالی که اشک در چشمانش جمع شده بود ناگهان فکری به ذهنش رسید؛از جا برخاست و بدون اینکه به کسی حرفی بزند، بیرون رفت آنقدر عجله داشت که حتی فراموش کرد کفش و لباس مخصوص بیرون رفتن را هم بپوشد. :: از قصد خارج شد و یک راست، به سمت مسجد رفت وارد مسجد شد؛ در محراب نشست و با حالتی گریان با خدای خویش به راز و نیاز پرداخت و عاجزانه گریست: رفت در مسجد سوی محراب شد سجده‌گاه از اشک شه پر آب شد در میان گریه‌های خود ،از گناهانش عذرخواهی کرد و برای آن دختر جوان دعا کرد. شاه پس از مدتی سر به سجده نهاد و آنقدر در سجده ماند تا خوابش برد. ✍منتظر قسمت بعدی باشید. ::
:: 📚 / سوم در خواب دید که پیرمردی روحانی به او نزدیک شد و گفت:( ای پادشاه! به تو بشارت میدم که راز و نیازت به درگاه الهی قبول شده است. فردا مردی غریب به درگاه تو خواهد آمد؛ آن غریبه، حکیمی داناست و می‌تواند کنیز را درمان کند.) شاه یکباره از خواب پرید و لحظاتی گیج بود. پس از چند لحظه اشک شوق در چشمانش جمع شد؛ مطمئن شد که خوابی را که دیده است، واقعیت دارد؛ بنابراین برخاست و با خوشحالی به سمت قصر حرکت کرد؛ سپس دستور داد که اگر فردا غریبه‌ای وارد شهر شد، او را به خدمتش بیاورند. :: روز بعد، از اولین دقایق طلوع آفتاب، پادشاه منتظر ماند تا حکیم الهی را سریعتر ببیند. یکی از خدمتکاران نزد شاه آمد و گفت:( غریبه ای به سمت قصر می‌آید.) پادشاه سراسیمه به استقبالش رفت. مردی نورانی را دید که با متانت گام برمی‌دارد و به سوی او می‌آید. کمی که نزدیک‌تر شد، شاه احساس کرد که این همان مردی است که او را در خواب دیده بود. آن خیالی که شه اندر خواب دید در رخ مهمان همی آمد پدید :: شاه نزدان حکیم الهی رفت. گویی آرامش جاودانی در روح و روانش جای گرفته بود. رای لحظاتی بیماری کنیز و همه رنج‌های این جهان را فراموش کرد. شاه خود مردی دیندار و عارف بود و ارزش این مردان الهی را بهتر از هر کسی می‌دانست. در نهایت ادب و احترام او را در آغوش کشید. گرد از سر و رویش پاک کرد و او را به درون قصر برد. ✍منتظر قسمت بعدی باشید ::
:: 📚 /قسمت چهارم گویی حکیم همه چیز را می‌دانست؛ بنابراین بدون هیچ مقدمه‌ای حال بیمار را پرسید. پادشاه نیز همه جریان را از ابتدا برای حکیم تعریف کرد. حکیم همه نتایج طبیبان را نیز بررسی کرد؛ از جمله داروهایی را که آنان برای بیمار آورده بودند؛ حتی همه طبیبان را صدا کرد و از هر کدام نیز سوال‌هایی پرسید. :: سپس رنگ و روی بیمار را نیز معاینه کرد و رو به شاه کرد و گفت:( بیماری این دختر جسمی نیست و مربوط به مسائل روحی و روانی اوست؛ بنابراین هر دارویی که این پزشکان به کار برده‌اند، حال او را بدتر کرده است.) :: حکیم در واقع فهمیده بود که علت واقعی بیماری آن دختر چیست؛ اما در آن لحظه به شاه و دیگران حرفی نزد، سپس رو به شاه کرد و گفت:( من می‌خواهم این کنیز را در تنهایی معالجه کنم و باید سوال‌هایی را از او بپرسم که هیچکس نباید از آن اطلاع پیدا کند). :: شاه به همه دستور داد آن اتاق را خالی کنند خودش هم بیرون رفت حتی به نگهبانان هم گفت از آنجا دور شوند ✍🏻منتظر قسمت بعدی باشید. ::
:: /قسمت پنجم حکیم از دختر پرسید:( اهل کدام شهر هستی، دوستان آشنایانت کیستند؟) اما دختر هیچ حرفی نزد، سپس حکیم دست دختر را در دست گرفت و انگشت بر نبض او نهاد. حکیم خود شروع کرد و نام چندین شهر را بر زبان آورد؛ نام هر شهری را که می‌برد، به نبض او هم توجه می‌کرد، تا زمانی خون در رگ‌های او بیشتر جریان می‌یابد و به این ترتیب حکیم نام شهر مورد نظر نظر را به دست بیاورد اما پس از آوردن نام چندین شهر هیچ اتفاقی نیفتاد نام شهری گفت و زان هم درگذشت رنگ و رو و نبض او دیگر نگشت :: ناگهان حکیم در میان شهرهای مختلف نام سمرقند را برد، یکباره نبض دختر تندتر زد اکنون، حکیم متوجه شده بود که علت بیماری این دختر را باید در شهر سمرقند جستجو کرد.حکیم که سمرقند را خوب می‌شناخت، از کوچه‌ها و محله‌های سمرقند نام برد. هنگامی که سخن از بازار سمرقند به میان آمد باز نبض دختر سریع‌تر می‌زد حکیم الهی فهمید، در این بازار باید کسی باشد که این دختر را از دوری او چنین بیمار شده آن حکیم همه اهل بازار سمرقند را می‌شناخت؛ پس نام یک یک آنها را آورد؛سرانجام وقتی که سخن از زرگر جوان به میان آمد،نبض دختر تندتر شد و رنگ و رویش هم تغییر کرد. :: نبض جست و روی، سرخ و زرد شد کز سمرقندی زرگر ،فرد شد آری !حکیم الهی سرانجام فهمید که این دختر دل در گرو آن مرد زرگر دارد .حکیم به دختر جوان گفت:( با من راحت باش؛ زیرا می‌دانم که تو آن زرگر همدیگر را دوست دارید،پس بدون هیچ ناراحتی همه اسرار خود را با من در میان بگذار.) ✍منتظر قسمت بعدی باشید. ::
:: 📚 /قسمت ششم(آخر) موضوع:درمان شگفت انگیز دختر جوان نگاهی به چشمان حکیم انداخت و لبخندی بر لبانش ظاهر شد و کم کم شروع به سخن گفتن کرد و از عشق خود به زرگر جوان سخن به میان آورد. :: حکیم گفت؛( ناراحت نباش! من همه مشکلات تو را به خوبی حل خواهم کرد.) سپس برخاست و بیرون رفت. همه ماجرا را برای شاه تعریف کرد و گفت:( این دختر عاشق کس دیگری است. اگر و می‌خواهی او خوشبخت شود، باید آن زرگر را از سمرقند بیاوری و اجازه بدهی، ین دو با هم ازدواج کنند، وگرنه این دختر نمی‌تواند مدت زیادی زنده بماند.) :: پادشاه پس از شنیدن این حرف‌ها ابتدا کمی ناراحت شد؛ بعد، کمی به فکر فرو رفت. و گفت:( اگر سلامتی این دختر، با این ازدواج به او برمی‌گردد، من هیچ مخالفتی ندارم.) :: پس از آن، شاه به چند نفر از خدمتکارانش دستور داد که به شهر سمرقند بروند تا آن زرگر جوان را پیدا کنند و بیاورند. همچنین پیغام داد که به آن زرگر بگویند:( اگر به نزد پادشاه بیاید، شغل زرگری دربار به او خواهد داد .) :: آن خدمتکاران به شهر سمرقند رفتند؛ زرگر را پیدا کردند و پیغام شاه را به او رساندند. زرگر که باورش نمی‌شد؛ با آن فرستادگان به سمت دربار شاه رفت. معشوق خود را دید و خیلی خوشحال شد. از شاه حکیم تشکر کرد و مقدمات ازدواج را فراهم نمود. دختر نیز کم کم سالم و سرحال شد. پادشاه هم آن دختر را به عقد زرگر درآورد و آنها هم به وصال رسیدند. شه بدو بخشید، آن مه روی را جفت کرد آن دو محبت جوی را پایان، ✍منتظر حکایت بعدی باشید. :: @banooteb
:: 📚 موضوع:دانشمند مغرور روزی دانشمندی که به دانش خود بسیار مغرور بود، سوار بر کشتی شد و خواست که به دریا سفر کند. در هنگام سوار شدن بر کشتی، رو به ناخدا کرد و گفت:( ای ناخدا! آیا تو اطلاعی از دانش نحو عربی داری؟) ناخدا چیزی از زبان عربی نمی‌دانست، چه برسد به نحو عربی، پس به دانشمند گفت:( نه!... چیزی نمی‌دانم!... اصلاً نحو چیست؟) :: دانشمند مغرور گفت:( برایت متاسفم! نصف عمرت بر باد است!). ناخدا از این حرف دانشمند، خیلی ناراحت شد؛ ولی در آن لحظه، جوابی به او نداد و منتظر شد تا در زمان مناسب پاسخ او را بدهد. :: ساعاتی گذشت و هوا ابری شد؛ طوفان شدیدی شروع شد. کشتی به تلاطم افتاد و چیزی نمانده بود تا غرق شود؛ در همان لحظه، ناخدا رو به دانشمند کرد و گفت:( ای مرد! آیا شنا کردن بلد هستی؟) دانشمند با ترس و لرز گفت:( نه! من اصلاً، شنا بلد نیستم!) ناخدا به او گفت؛( اکنون، تمام عمرت بر باد است؛ زیرا این کشتی بی‌شک، در این دریا غرق خواهد شد، و فقط کسانی نجات می‌یابند که شنا بلد باشند!) گفت کل عمرت ای نحوی فناست زان که کشتی غرق این گرداب‌هاست ✍پایان ،منتظر حکایت بعدی باشید. :: @banooteb
:: /قسمت اول 📚 موضوع:حکمت لقمان لقمان حکیم ،فردی سیاه و ضعیف بود. در دوران کودکی و جوانی، غلام خواجه ثروتمند بود و برای او کار می‌کرد. این مرد ثروتمند، به جز لقمان چندین خدمتکار دیگر هم داشت. این مرد باغی داشت که بر شاخه درختان آن میوه‌های گوناگونی بود. لقمان با خدمتکاران دیگر او، در این باغ، کار می‌کردند. :: روزی از روزها که میوه‌های باغ، رسیده و آماده برداشت شده بود، خواجه به غلامان خود دستور داد تا به باغ روند میوه‌ها را بچینند نزد او ببرند. :: همه خدمتکاران به راه افتادند و لقمان نیز پشت سر آنان حرکت کرد .در باغ، لقمان به چیدن میوه‌ها و جمع آوری آنان مشغول شد؛اما بقیه خدمتکاران بیشتر وقت خود را به بازی و خوردن میوه‌ها گذراندند، آنان به لقمان گفتند:( تو نیز این میوه‌ها را بخور!) اما لقمان نه تنها لب به هیچ میوه‌ای نزد، بلکه همچنان مشغول کار خود بود. :: هنگام ظهر، لقمان و دیگر غلامان، میوه‌های چیده شده را پیش خواجه آوردند. مرد، پس از دیدن میوه‌ها با عصبانیت فریاد زد:( همه میوه‌های خوب را خودتان خورده‌اید و فقط این‌ها را برای من آورده‌اید؟!) غلامان یکباره به لقمان اشاره کردند و گفتند:( او همه این میوه‌ها را خورده است!) ✍منتظر قسمت بعدی باشید ::
:: 📚 /قسمت دوم موضوع:حکمت لقمان خواجه از دست لقمان ناراحت شد؛ اما به او چیزی نگفت و آنان را تنها گذاشت. لقمان، نگاهی به دوستان خود کرد در حالی که آنان زیر لب با هم حرف می‌زدند و می‌خندیدند، اصلاً هم به روی خود نیاوردند که چه اتفاقی افتاده است . لقمان، دنبال خواجه‌اش به راه افتاد و به او گفت:( سرورم! چند لحظه به حرف‌های من گوش بدهید، برای پیدا کردن مقصر واقعی، بهتر از همه ما را امتحان کنید!) :: خواجه گفت:( با چه امتحانی می‌شود، مقصر واقعی را پیدا کرد؟) آنگاه لقمان گفت:( من راهش را می‌دانم، بهتر از همین حالا، به هر کدام از ما یک کاسه، آب گرم بدهی، آن وقت خودت سوار اسب شوی و همه را وادار کنی تا جلوتر از تو بدویم. سپس مقصر واقعی پیدا خواهد شد). :: امتحان کن جمله‌مان را ای کریم سیرمان در ده تو از آب حمیم بعد از آن ما را به صحرای کلان تو سواره ما پیاده می‌دوان :: خواجه پرسید:( بعد از آن چه اتفاقی خواهد افتاد؟!) لقمان گفت:( همه چیز آشکار خواهد شد). ✍منتظر قسمت بعدی باشید. :: @banooteb
:: 📚 /قسمت سوم(آخر) موضوع:حکمت لقمان خواجه که به دانایی و زیرکی لقمان اطمینان داشت، قبول کرد تا این امتحان را از همه بگیرد. همان لحظه، دستور داد تا همه یک کاسه، آب گرم بنوشند و پس از آن همه را وادار به دویدن کرد. لقمان نیز همراه آنان می‌دوید. :: ناگهان پس از چند دقیقه به همه خدمتکاران و خود لقمان، حالت تهوع دست داد خدمتکاران همه آنچه خورده بودند را بالا آوردند، و مشخص شد که میوه‌ها را آن غلامان دروغگو خورده بودند خواجه در آن لحظه بود که متوجه حکمت لقمان شد و فهمید، منظور از این آزمایش چه بوده است. او از لقمان عذرخواهی کرد و دیگران ا هم به دلیل خوردن میوه‌ها و هم تنبیه کرد. حکمت لقمان چو داند این نمود پس چه باشد حکمت رب الوجود از این داستان، این نتیجه حاصل می‌شود که روز قیامت خداوند نیز با حکمت‌های خاص خود، خطاکاران را سریع خواهد شناخت. ✍پایان، منتظر حکایت بعدی باشید ::