اما اون لحظه ای که خیلی ناآرامی می کرد پیغمبر فاطمه(س) رو صدا کرد
یه چیزی در گوش فاطمه(س) گفت، دیدند حال فاطمه زهرا(س) تغییر کرد... گریه اش تمام شد... چهره خوشحال
بعدا که سوال کردند... فرمود پدرم به من گفت؛ اولین کسی که از اهل بیت من به من ملحق میشه تویی دخترم...
پدرم حرف سفر می زند ای وای دلم
حرف از داغ پسر می زند ای وای دلم
یک نفر آمده در می زند ای وای دلم... خوب گوش بده... یک جوانی آمده در می زنه...
این جوان کیست که از دیدن رویش در دل
غصه داخل شده و خنده زلب شد زائل
نمیدونی بابام مریضِِ، تو بستر افتاده، اجازه نمیده کسی بیاد عیادتش
رفت دوباره در زد، برا بار دوم بی بی همون جواب رو بهش دادن
بار سوم که در زد،پیغبر فرمود: دخترم،کیه داره در میزنه؟ گفت:بابا نمیدونم، یه مرد عربیِ،میخواد شما رو ببینه